طرح  عکس  نمايه نشريات دانشجويي  بانک اطلاعات نشريات دانشجويي  آموزشي  معرفي مراكز فعال نشريات  جشنواره نشريات  مجله همراه  تازه هاي نشريات  اتاق گفتگو   
همايش تعاون و اشتغال دانش آموختگان دانشگاهي برگزار مي شود            تقويم آموزشي دانشگاه آزاد اسلامي گرگان در نيمسال تابستان سال تحصيلي 1385 اعلام شد            پذيرش مقاله عضو هيات علمي دانشگاه آزاد اسلامي گرگان در كنگره بين المللي            برگزاري كارگاه برنامه ريزي و الگوهاي تدوين طرح درس در دانشگاه گرگان            دانشگاه گرگان ميزبان مسابقات تنيس و بدمينتون دانشگاه هاي كشور           
خرد عشق ورزيدن/فرهنگي/ 8//1383---2:06:46 PM
نام نشريه : پژوهه شماره : 5
نام دانشگاه : فردوسي مشهد زمان انتشار : زمستان 82
نام نويسنده : علي پرنديان عنوان مطلب: خرد عشق ورزيدن
خرد عشق ورزيدن
در اين نوشته كوشش مي‌شود تعريفي از حقيقت عشي كه در ميان دو جنس مخالف اتفاق مي‌افتد، ارائه شود تا بتوان به آن نزديك‌تر شد. در اينجا برخلاف تعريف ارسطوئي، نيازي به رعايت شروط جامعيت و مانعيت وجود ندارد. زيرا تعريف واژه بر اساس مفهوم حقيقي آن در نظر گرفته شده است، نه مفهوم واقعي آن.
حقيقت، خود گونه‌اي از واقعيت است كه البته هنوز ميسر نشده و در ذهن انسان نقش بسته است. چون حقيقت ذهني، ميل به عيني شدن دارد، براي ترسيم و تشخيص حدود آن، بايد واقعيت و امكانات موجود جهان عيني را در نظر گرفت.
براي تعريف عشق ورزيدن لازم است كه به همين انسان عيني، ويژگي‌ها، توانايي‌ها و نيازهاي او توجه كرد تا بتوان به حقيقت نزديك شد.
انسان جدا از موقعيت اجتماعي و رواني وجود ندارد و فلسفه اگر مي‌خواهد از انسان سخن بگويد، بايد به واقعيت تجربي او توجه كند و در اين راه از علوم تجربي و به ويژه علوم اجتماعي ياري گيرد تا از بنيان استواري برخوردار گردد، در غير اينصورت به توهم مي‌گرايد.براي نمونه روانكاري با بررسي همين انسان عيني دريافته است كه علاقه به غير همجنس از تمايلات جنسي نشأت مي‌گيرد و در مرحله خاصي از تكوين شخصيت از آن جدا مي‌شود و وجود مستقلي پيدا مي‌كند.
برخلاف رسم رايج كه تعريفي در ابتدا مي‌آورند و بعد به تشريح آن مي‌پردازند، بهتر دانسته شد كه ابعاد و اجزاء عشق ورزيدن بيان گردد تا در پايان، خواننده خود به تعريف نهايي دست يابد.
برخي پندارهاي رايج:
با نگاهي گذرا به فرهنگ و ادبيات مشاهده مي‌شود كه عشق ورزيدن در نزد بسياري از افراد به عنوان شيئي‌ غيردنيوي، غيرقابل تفسير و غيرمادي در نظر گرفته مي‌شود كه از جنس احساس است.
انسان همواره در آن هنگام كه از علت و ريشه چيزي بي‌خبر است، آن را به علل ماورايي نسبت مي‌دهد و براي آن ماهيتي غيردنيوي قائل مي‌شود؛ زيرا انسان ناگزير از ايجاد پاسخ و يا دليل‌تراشي است تا بدين سان از اغتشاش نظام شناختي خود جلوگيري كند و تعادل فكري و رواني خويش را حفظ نمايد و بتواند در زندگي جهت‌يابي و تصميم‌گيري نمايد. گذشته از اين، جهاني كه ما در آن به سر مي‌بريم عرصه خشونت‌ها و بي‌رحمي‌ها و گورستان آرزوها و زيبايي‌هاست.
انسان براي عشق وديگر آرمان‌هاي خود مكاني ديگر مي‌جويد؛ مكاني نامكشوف كه از تمامي خدشه‌ها و دست‌اندازي‌ها ايمن باشد. اگر او نتواند به نيازهاي خود پاسخ دهد و به خواسته‌هايش دست يابد، آنها در تخيل خود بازآفريني مي‌كند تا خود را براي ادامه زندگي راضي كند.
آنچه غيرقابل شناخت باشد، لاجرم اجراشدني نيز نمي‌باشد و اگر عشق ورزيدن واقعآً غيرقابل بررسي باشد، بايد آن را براي هميشه به فراموشي سپرد.
تصور عشق ورزيدن به عنوان يك احساس صرف كه حاكي از كنشي صرفاً دروني است به شدت از ارزش آن مي‌كاهد. اصالت با عمل است زيرا آنچه به عمل درنيايد، بود و نبودش برابر است. روابط عاطفي، غيرقابل اعتماد واكنش‌پذيرند يعني اين گرايش‌ها مي‌توانند صرفاً به خاطر استمرار خود، شدت يابند بي‌آنكه اصالتي داشته باشند. در اين حالت افراد گمان مي‌كنند كسي كه با او تعامل دارند، همان عينيت مورد پسند است، در صورتي كه در اين حالت هركدام از طرفين در حقيقت شيفته ذهنيتي است كه از شخص مقابل دارد نه شيفه خود او به عنوان شيئي عيني.
تكيه كردن و اعتماد صرف به احساسات، بسيار گمراه‌كننده است.
جدا كردن عشق از جذبه‌هاي ظاهري، اگرچه شاعرانه است و زيبا مي‌نمايد، اما مشاهدات تجربي روانشناختي، خلاف آنرا اثبات مي‌كند. افرادي كه به يكديگر پيوسته‌اند، تمايل دارند كه در نزد يكديگر از نظر ظاهري هم زيبا جلوه كنند. شخصي كه ديگري در نزد او چنين جذبه‌اي نداشته باشد، براي حفظ رابطه، ناگزير از تظاهر و ابراز احساسات تصنعي است. اين تصنع، رفته رفته در طول زندگي به طور تجربي و يا شهودي خود را آشكار مي‌سازد و موجب جدايي مي‌شود. دروغ، دشمن عشق ورزيدن است.
خرد و ديگر خواهي
عشق ورزيدن، با عقلانيت ابزاري بگانه است اما اين بدان معنا نيست كه احساسي كور باشد و با منطق ناسازگار. عشق ورزدين در پرتو منطق و انديشه‌اي خردمندانه معنا مي‌يابد كه برخلاف عقلانيت ابزاري، در آن ديگرخواهي مستتر است نه خودخواهي. خرد، منطقي است كه در آن، ديگران در نظر گرفته مي‌شوند و با توجه به مفهوم خرد است كه صفات نيك انساني معني مي‌يابد. اما عقل، منطقي است كه در آن صرفاً منافع فردي شخص مورد توجه است و صفات پست، حاكمي از عقلانيت ابزاريند. براي نمونه كسي كه شيئي قيمتي را بيابد و آن را به تملك خويش درآورد، عاقل است و اگر آن را به صاحب خود برساند خردمند. نتيجه رفتار خردمندانه، سعادت جمعي بشر است زيرا در اينجا، ديگري و پرداختن به او به عنوان هدف زندگي در نظر گرفته مي‌شود. نتيجه عقلانيت، نفع فردي و سيه روزي جمعي است. انسان عقلاني صرفاً در پي انتخاب بهترين وسايل است تا به هدف فردي خود و نفع خويش دست يابد. در اين راه، فنا كردن ديگران مهمترين ره‌توشه است.
جريان ديگرخواهي را مي‌توان بر مبناي سه حركت ديالكتيكي كه در سطح انديشه و تفكر اتفاق مي‌افتند، تفسير نمود. گرايش كودكانه را به عنوان تز در نظر مي‌گيريم. كودك در آغازتولد صرفاً در پي برآوردن نيازهاي شخصي خود مي‌باشد و موجودي كاملاً خودخواه است كه انتظارات و نيازهاي ديگران براي براي او مفهومي ندارد زيرا او در ابتدا از وجود ديگران خبري ندارد. متأسفانه بعد كه به وجود ديگران پي مي‌برد هماهنگ با فرهنگ عقلاني محيط اجتماعي، پرورش مي‌يابد. او خود را محور هستي مي‌داند و ديگران را تنها اشياء و وسايلي كه بايد به او توجه كنند و او را به اهداف شخصي خويش برسانند. او كسب وجهه اجتماعي را هدف قرار مي‌دهد. خواه اين كسب وجهه موجب نيكروزي باشد يا نباشد. در اين حالت به تعبير فلسفي تز دچار آنتي تز نشده است.
در حالت ديگر، در محيط اجتماعي‌اي كه تضار انديشه وجود دارد كودك به مرور زمان از قدرت انديشه‌هاي انتقادي كه خلاقانه است برخوردار مي‌شود. او به واسطه جستجو و كنجكاوي درباره معنا و هدف زندگي و بودن خويش با مسئله‌اي درگير مي‌شود كه آنتي تز را براي او به ارمغان مي‌آورد؛ اين مسئله كه جهان و محيط اجتماعي چه نيازي به تولد و وجود او داشته است. حاصل نبرد ضدين، خلق انديشه ديگرخواهانه است كه در حكم سنتز است. در اين مرحله، شخصيت او دچار دگرگوني بنيادين مي‌شود.
انسان درمي‌يابد كه اگر جهان به وجود او بي‌نياز باشد، يعني نتواند اثر مثبتي در محيط بگذارد، زندگي بي‌معنا خواهد بود. در اين حالت بود و نبودش يكسان مي‌شوند و وجودش بي‌كاركرد. چيزي او را به جهان متصل نمي‌سازد. او از طرف ديگر در مي‌يابد كه جهان براي او جهان اجتماعي است زيرا او موجودي اجتماعي است و عرصه عمل انسان اجتماعي هم اجتماع انساني مي‌باشد. اگر هدف شريفي براي زندگي وجود داشته باشد ـ كه البته وجود دارد ـ همانا انسانگرايي است. كسي كه ارزش ديگرخواهي را درك كرده باشد در پي وجهه انساني است نه وجهه اجتماعي. گرچه گام رايج مبني بر اين است كه ديگري و خود در برابر هم قرار دارند، اما در حقيقت اين دو همسو هستند و به موازات يكديگر پيش مي‌روند. انسان با هرگامي كه براي ديگري برمي‌دارد به هستي خويش از نظر كسب ارزش‌هاي معنوي انساني ارتقا، مي‌بخشد و احساس خرسندي مي‌كند. خود و ديگري معناي واحدي مي‌يابند و جدايي‌ناپذير مي‌شوند. از همين روست كه انسان ديگرخواه در پي تشكرها و قدرداني‌ها و آنچه وجهه اجتماعي‌اش مي‌نامند نمي‌باشد. آنچه براي او حياتي است، آن كنش انساني استكه به زندگي او معنا مي‌بخشد و نتيجه آن به طور همزمان، سعادت ديگري و ارتقاء خويش است.
سعادت و تكامل
عشق ورزيدن تعاملي ديگرخواهانه است كه سعادت و تكامل از عناصر بنيادين آن مي‌باشد. هر انساني نيازها و خواسته‌هايي دارد كه در صورت برآورده شدن آنها، احساس خوشبختي مي‌كند.
عشق رابطه‌اي خلاقانه است. آنكس كه براي خوشبختي ديگري مي‌كوشد، با اين كار، موجب راسخ شدن اعتقاد خويش به ارزش رفتار ديگرخواهانه و تكامل خود مي‌شود. روانشناسي بر مبناي "قانون ناهماهنگي شناختي" اين مسئله را توضيح مي‌دهد. ذهن انسان تحمل دو امر متناقض را ندارد و آن هنگام كه ذهن دچار چنين كشمكشي مي‌شود، فرد مي‌كوشد تا با تغيير شناخت خويش، تعادل و آرامش رواني از دست رفته را بازيابد. تعهد و اقدام به عملي خاص موجب پايدارتر شدن اعتقاد به فضيلت آن مي‌شود.
براي نمونه هنجار راستگويي بررسي مي‌شود. اگر ميان راستگويي كنشگر با ميزان اعتقاد به فضيلت راستگويي برابر نباشد، اين دو با يكديگر در تناقض قرار مي‌گيرد. او يا بايد كنش خويش را با ارزش‌ها هماهنگ كند و يا برعكس، تا از اين رهگذر تعادل را بازيابد. آنچه تعيين‌كننده اين گزينش است، كاركرد هنجار نامبرده است كه با توجه به موقعيت خاصي كه كنش در آن اتفاق مي‌افتد، سنجيده مي‌شود. بنابراين در اينجا عنصر آگاهي وارد مي‌شود و انسان با مشاهده كاركرد كنش، انتخابگر نهايي است.
در نمونه‌اي كه بيان شد، او كاركرد هنجار راستگويي را براي بقا و گسترش رابطه دو جانبه تشخيص مي‌دهد و درمي‌يابد كه هرچه تعاملات افراد صادقه‌تر باشد، آنها بهتر مي‌توانند نسبت به يكديگر جهت‌گيري كنند و هنجارهاي مناسب را انتخاب نمايند. بدين شيوه، ميزان اعتقاد به ارزش راستگويي زيادتر مي‌شود تا با ميزان كنش و شناختي كه از آن وجود دارد، هماهنگ گردد.
انساني كه احساس آزادي نكند، خود را خوشبخت‌ نمي‌داند و ميزاني از آزادي، از جمله نيازهاي اجتماعي هر فرد است كه در سايه آن، توان رشد و شكوفايي شخصيت را به دست مي‌آورد. عاشق كه جوياي خوشبختي ديگري است، او را آزاد مي‌داند و حق دارد هركسي را كه براي پيمودن مسير زندگي شايسته مي‌داند، برگزيند. تعامل عاشقانه به شرطي زيباست كه افراد در گزينش آزاد باشند. آنچه اجباري باشد بي‌ارزش مي‌شود زيرا خود خواسته نيست و فرد، خود در پديداري آن نقشي ايفا نكرده است.
احترام به آزادگي با گرايشات مردسالارانه يا زن سالارانه در تعارضي بنيادين قرار دارد. در جايي كه سخن از آزادي به ميان مي‌آيد، ميل سلطه به جنس مخالف، ديگر مفهومي ندارد و برخلاف گرايش‌هاي نامبرده، انسان‌ها به مانند چنگكي كه جنسيت خاصي از آن آويزان است، در نظر گرفته نمي‌شوند. اگر به معناي اصيل فمينسم يعني مبارزه با سلطه‌جويي بر جنس مخالف و توجه به انسان جدا از جنسيت دقت شود، مي‌توان گفت كه فمينسيم لازمه دگردوستي است.
تعادل پويا
تعامل عاشقانه، آرامش و تعادل روان را به ارمغان مي‌آورد. تعادلي كه نه تنها رخوت و سكون را در آن راهي نيست، بلكه سرشار از پويايي مي‌باشد. سير تحول روان از كودكي تا آن هنگام كه احساسات عاشقانه شكل مي‌گيرد را مي‌توان بر مبناي فرايند ديالكتيكي كه در سطح جسماني و رواني بروز مي‌كند، توضيح داد.
روان كودك تا آن زمان كه "انرژي عشق" را بر روي والد غيرهمجنس و پس از آن گروه همسالان قرار داده است از تعادلي نسبي برخوردار مي‌باشد. هنگامي كه به موازات بلوغ ارگان‌هاي جنسيتي ـ عاطفي گرايش به غيرهمجنس در انسان شكل مي‌گيرد، بر روان او فشار شديدي واردمي‌شود. تعادل اوليه از هم مي‌پاشد و كشمكش جاي آن را مي‌گيرد.
تنها راه بازگرداندن تعادل، برقراري رابطه‌ عاطفي و جنسي با غيرهمجنس است؛ آنچه در برخي فرهنگ‌ها با تشكيل خانواده ممكن مي‌شود. تعادل اوليه كودك در مقام تز، گرايش جنسي ـ عاطفي، در مقام آنتي تز و تعادل رواني‌اي كه حاصل پيوند افراد است در مقام سنتز مي‌باشد انسان از تعادلي به تعادل ديگر در حركت است.
رابطه عاشقانه براي خود وجود و روحي مستقل از افراد پيدا كند كه جامعه‌شناسان آن را "احساس ما" مي‌نامند. تقويت يا تضعيف "احساس ما" خارج از اراده و آگاهي انسان نيست. در اين تعامل نيز مانند ديگر تعاملات، نقش‌هايي وجود دارد و هنجارهايي كه رعايت آنها موجب تقويت روابط مي‌شود و عدم رعايت آنها روابط را تضعيف مي‌كند. انسان به واسطه قدرت انديشه، بر كيفيت اين احساس نظارت دارد و مي‌تواند آن را كنترل كند. از همين روست كه تعادل مجدد، پويا مي‌شود و دچار سكون نمي‌گردد.
عاشقان راستين، به حكم خرد و در زير چتر "احساس ما"، هنجارهاي كارآمد را جايگزين هنجارهاي ناكارآمد مي‌كنند تا يگانگي و وحدت ايجاد شده را از ژرفاي بيشتري برخوردار سازند. در اينجا نيز عشق ورزيدن رابطه‌اي خلاق است كه در پرتو آن، همواره درحال انسان‌تر شدن و تعالي يافتن هستند.
در نزد انسان خردمند، معشوق بيشتر از آن نظر كه مي‌تواند باشد دوست داشتني است تا از آن نظر كه هست. او عينيتي شونده دارد تا باشنده. اين جنبه تكامل كه فضايل اخلاقي پيوسته تقويت شوند، شخصيت را زيبا مي‌كند. البته پوشيده نيست كه انسان به حكم انسان بودن شايسته توجه است. چون دست كم پرداختن به او، زندگي را با معنا مي‌كند و جداي از اين، به اين علت كه هركسي به صورت بالقوه، توان تعالي را داراست. اين تصور شاعرگونه و به ظاهر زيبا، انسان را دچار تكبر مي‌كند و كسي كه خود را كامل بداند، ديگردليلي براي اصلاح و تكامل نمي‌بيند.
منطق عاشقي
در پندار سنتي، عشق ورزيدن صرفاً از جنس احساس است و به وجهه عملي كمتر توجه مي‌شود. در اين صورت، عشق ورزيدن ارزش خود را از دست مي‌دهد؛ زيرا آنچه به عمل درنيايد و تأثيري در محيط و يا دست كم رفتار فرد نداشته باشد، بود و نبود آن با هم برابر است. كنش، نشانه‌اي براي وجود ارزش است؛ بنابراين حتي نمي‌توان از وجود علاقه‌اي كه به قالب عمل درنيامده است، سخن به ميان آورد.
براي كسي كه عشق ورزيدن را از جنس عمل مي‌داند، نه تنها منطق و احساس با هم تعارضي ندارند بلكه لازمه وجود يكديگر هستند. احساس، انرژي فعاليت را تأمين مي‌كند و عامل حركت است و خرد مخزن اطلاعات است و گرايشات كوركورانه و دروغين را از عشق حقيقي بازمي‌شناسد. انسان به واسطه بهره‌گيري از اين منبع، توان جهت‌يابي وتصميم‌گيري مناسب را به دست مي‌آورد تا بتواند در طي زندگي، با شناخت روحيات و شخصيت ديگري، هنجارهايي را در پيش گيرد كه روز به روز موجب استحكام "ماي مشترك" شود و آن را از ژرفاي بيشتري برخوردار سازد. در اين راستا، يافته‌هاي علومي چون روانشناسي بسيار مفيد هستند. براي نمونه، بنابر داده‌هاي روانكاوي، اگر رفتار زن، مادرانه نيز باشد و رفتار مرد، پدرانه، نيازهاي رواني و عاطفي افراد به شكل بهتري برطرف مي‌شود. هر زني عقده از دست دادن پدري را دارد كه به وسيله مادر در كودكي از او گرفته شده است وهر مردي عقده كمبود مادري كه پدر او را تصاحب كرده است. گذشته از اين، اين هنجار، جو عاطفي را احترام‌آميزتر مي‌كند، چون تداعي‌كننده احترام به والدين است.
درك ارزش عشق ورزيدن، به واسطه اتفاق افتادن فرايند ديالكتيك ديگرخواهي، ممكن مي‌شود كه در سطح بعد انديشه، روي مي‌دهد، در نزد انسان خردمند،عشق ورزيدن به عنوان يكي از بنيادي‌ترين نيازها و مهمترين اهداف انساني كه به زندگي معني مي‌دهد، منطقاً ارزشمند و حياتي است. منطق، چراغ راه كنش عاقلانه است و در حقيقت وجود عشق، وابسته به وجود آن مي‌باشد.
عشق ورزيدن سلاحي براي عصيان در برابر پوچي است و كسي مي‌تواند به حقيقت عشق پي برد كه در ابتدا با پوچي روبرو شود. براي دريافتن پوچي نيز بايستي در معناي زندگي و انسان تعمق كرد. انسان،در جستجوي معناي زندگي خويش است و مي‌خواهد زندگاني، بي‌دليل نباشد. اگر حيات، خالي از تكامل و حركت به سوي معنويات انساني باشد، بيهوده مي‌نمايد. كسي كه از نظر كسب ارزش‌هاي معنوي، پيوسته در حال ارتقاء است، با هرگامي كه برمي‌دارد به زندگي و وجود خود معني مي‌دهد و ارزش مي‌بخشد و احساس خرسندي مي‌كند. عشق ورزيدن همانطور كه بيان شد، وسيله‌اي براي تكامل و ارتقاء وجود مي‌باشد، پس به واسطه آن مي‌توان به زندگي معنايي داد و عليه پوچي عصيان كرد و بودن را موجه ساخت.
بيشتر افراد گمان مي‌كنند كه عاشق، توان نقد منصفانه شخصيت فرد مورد علاقه را ندارد و به قول معروف، كور است. افراد در ذهن خود مثالي آرماني از انسان كامل دارند و يكي از عواملي كه سبب ايجاد گرايش عاطفي نسبت به ديگري است، مطابق دانستن او با همين مثال است.
انديشمند، شكاك است و بنيان انديشه بر پايه شك استوار. براي او اين شك، شامل شناختي كه از ديگري دارد، امكان انطباق او با مثال ذهني و فضيلت خود مثال، مي‌شود. سعي او بر اين است كه فرد مورد نظر را به مانند شيئي بررسي كند و مورد نقادي قرار دهد.
كسي كه شكاك نباشد و ذهن بسته‌اي داشته باشد، ترديدي در اصالت مثال، شناختي كه از ديگري دارد و انطباق، به خود راه نمي‌دهد. او چون مثال خويش را بهترين نمونه در جهان مي‌داند، كسي كه به گمان او مطابق اين مثال باشد را نيز بهترين انسان دنيا مي‌داند.
بي‌ترديد، شك انديشمندانه تنها نشانه تزلزل در علاقه نيست، بلكه نمايانگر اهميت قائل شدن براي ديگري و خوشبختي او به عنوان طرحي بلند مدت مي‌باشد. تا آن هنگام كه موضوعي براي انسان اهميت نداشته باشد،نسبت به آن حساسيت به خرج نمي‌دهد و از نظر فكري خود را با آن مسئله درگير نمي‌كند.
درباره ضرورت آزادي و انتخاب آزادانه سخن به ميان آمد، بايد دانست كه آزادي بدون وجود آگاهي بي‌معني است. فرد ناآگاه، بي‌گمان اسير استبداد پنهاني جبر فرهنگي است و ناداني او به صورت جبري، گزينش و عمل را تحت تأثير قرار مي‌دهد. گرچه اين امكان كه نتيجه عملي جبري، مفيد و سازنده باشد، احتمال دارد كه به حقيقت بپويندد، اما به هر روي نمي‌تواند زندگي شخص را به عنوان عامل عصيان عليه پوچي، موجه بسازد. چون در اينصورت شخص خود خالق آن نبوده است.
خودآگاهي فرويدي
با اين كه انديشه و آگاهي، انسان را از قيود جبري تلقينات فرهنگي رها مي‌كند، اما در اينجا عامل ديگري هم مي‌تواند نقش به سزايي داشته باشد. مكنونات ضمير ناخودآگاه و نيازها و حالات رواني، ممكن است كه شكل‌دهنده بسياري از انديشه‌ها باشد. چيزي كه آن را آگاهي مي‌دانند در بسياري از مواقع اسير ناخودآگاه است. فرد دست به دليل تراشي مي‌زند و آگاهي را روكشي مي‌كند بر ناخودگاه. عقده‌ها و كمبودهاي رواني تصميم‌گيري، كنش و... در كل، جهت زندگي را ممكن است كه به شدت تحت تأثير قرار دهند و آزادي را عملاً از انسان بگيرند.
كسي كه دچار عقده و رياضت جنسي است به سختي مي‌تواند اين نكته را معين كند كه گزينش او تا چه ميزان متأثر از محاسبه و بررسي بوده و تا چه حدي نشأت گرفته از كمبود جنسي.
در آن زمان كه فرد از كمبود محبت شديد رنج مي‌برد، اولين كسي كه در دوستي را بگشايد و او را مورد محبت قرار دهد، انرژي عشق (ليبدو) را به طور انحصاري بر روي خود قرار مي‌دهد. گرچه فرد مجذوب، دليل‌تراشي مي‌كند و لايه‌اي از استدلال بر روي علاقه كور مي‌كشد، چنين گرايشي بي‌اصالت است. پديداري آن، بر اثر كمبودهاي رواني بوده است و در صورت برطرف شدن علل، متزلزل و نهايتاً نابود مي‌شود.
برخي قوه تلقين‌پذيري بالايي دارند و به بيان روانشناختي "هيپنوئيد" هستند. آنها در رويارويي با كسي كه توان تلقين‌كنندگي زيادي دارند. شديداً تحت تأثير قرار گرفته و جذب مي‌شوند. آنها در صورت ناآگاهي از وضعيت رواني خود ممكن است كه گمان برند، اين گرايش عاطفي، دلايل منطقي فراواني دارد و حتي بر منباي شناخت نقادانه قرار گرفته است.
آگاهي انسان، چندان هم قابل اعتماد نمي‌باشد. براي رهايي از دخالت‌هاي جبري روان و ضمير ناخودآگاه، نياز به آوردن خاطرات، عقده‌ها و... به سطح روشن آگاهي وجود دارد. بدين شيوه، انسان با بهره‌گيري از رهيافتهاي علومي چون روانكاوي به خودآگاهي فرويدي مي‌رسد.
راه عشق
وفاداري، از صفات برجسته انساني محسوب مي‌شود و در حقيقت، رابطه اصيل، بدون آن بي‌معني است. تفسيري كه در بيشتر فرهنگ‌ها و ادبيات از وفاداري به عمل مي‌آيد، اين استكه از عاشق انتظار مي‌رود در صورت ناكامي و يا از دست دادن ديگري، انزوا پيشه كند و غم و اندوه بسوزد و هرچه اين انزوا و اندوه بيشتر باشد گويي عشق او از فضيلت بيشتري برخوردار است و اصيل‌تر مي‌باشد. اين "ايستار" غالب كه آن را مي‌توان وفاداري به معشوق ناميد. در برابر ايستار وفاداري به عشق قرار دارد.
ايستار وفاداري به معشوق با طبيعت روان و نيازهاي انسان براي بقا، بگانه است. انتقال يكي از ساز و كارهاي مهم رواني است كه زندگي بدون آن ناممكن مي‌شود. اين ساز وكار موجب مي‌شود كه انسان، خود را با شرايط جديد و وضعيتهاي متفاوت، سازگار كند وتعادل خود را همواره حفظ نمايد. براي نمونه كسي كه فرزندي را از دست مي‌دهد، عاطفه خويش را با ساختن مدرسه‌اي به كودكان ديگر منتقل مي‌سازد و خود را تسكين مي‌دهد. انسان اگر از بهداشت رواني برخوردار باشد، در هنگام از دست دادن معشوق كه موضوع عشق ورزيدن است، عشق را به موضوعي ديگر منتقل مي‌كند. بدين شيوه، موضوع عشق عوض مي‌شود تا خود عشق باقي بماند.
فرهنگ و ادبيات، به ويژه در جوامع سنتي، با ارزشمند جلوه دادن وفاداري بيمارگونه تا حدود زيادي از عملكرد و ساز و كار انتقال جلوگيري مي‌كنند و انسان را به نوعي خودآزاري، تشويق مي‌نمايند. حال اگر اندوه و زجر موجب شوند كه فرد به ارزش وجود ديگري پي برد و در آينده قدر كسي كه با او پيوند عاطفي برقرار مي‌كند را بداند، تا حدودي توجيه‌پذير است. در آنجا كه زجر به هيچ كنش مثبتي منتهي نشود، بيگمان بيهوده و خطا است.
براي انساني كه عشق ورزيدن را از جنس عمل مي‌داند، وفاداري به معناي كوشش در جهت ادامه يافتن عمل عاشقانه است. او هيچگاه ديگري را به جزمي عاطفي تبديل نمي‌كند. اگرچه براي اتفاق افتادن عشق، نياز به موضوع، يعني معشوق وجود دارد، اما عشق، به مانند يك راه، براي خود وجود مستقلي دارد.
آن كس كه عملگرا باشد بر اين نكته آگاهي دارد كه انسان‌هاي ديگري نيز هستند كه تشنه زيبايي‌هاي عاطفي اويند؛ زيبايي‌هايي كه مدفون كردن آنها ظلمي است به بشريت. عاشق زيباشناس، عشق ورزيدن را يك راه مي‌داند. راهي كه پيمودن آن يعني گام برداشتن در جهت انسانيت و خلق كردن زيبايي‌ها و ارزش‌هاي راستين انساني.
اگرچه رهرو به همسفر خود عادت مي‌كند و بدين سبب از دست دادن او بي‌گمان درناك است، اما چون هدف نهايي پيمودن راه است، لاجرم با كمك شخص ديگري بايد راه خود را ادامه دهد تا عشق ورزيدن را زنده نگه دارد.
در آن هنگام كه عشق ورزيدن از جنس عمل دانسته شود، افزون بر اين كه تكرارپذير مي‌شود، صورت كمي هم پيدا مي‌كند. بنابراين ميزان شدت آن را مي‌توان در پژوهش‌هاي جامعه‌شناختي اندازه‌گيري كرد.
1
http://www.payambarazam.ir
/index.html
/web_view_id_56.html

صفحه نخست
سياسي
اجتماعي
فرهنگي
دانشجويي
نشريات دانشجويي
مذهبي
صنفي
ورزشي
علمي آموزشي
مناسبتهاي ويژه/بزگداشت روز دانشجو
دهه گفتمان دانشگاهي
پرسمان دانشجويي
گزارش تصويري
اخبار ويــــــــژه

مقاله
گزارش
گفتگو
گزيده نشريات دانشجويي

وب لاگ خبرنگاران ما
ثبت نام در وب لاگ
ورود اعضا
ليست پيوندها
ارسال سوژه خبري
ارسال خبر
تماس با ما