طرح  عکس  نمايه نشريات دانشجويي  بانک اطلاعات نشريات دانشجويي  آموزشي  معرفي مراكز فعال نشريات  جشنواره نشريات  مجله همراه  تازه هاي نشريات  اتاق گفتگو   
همايش تعاون و اشتغال دانش آموختگان دانشگاهي برگزار مي شود            تقويم آموزشي دانشگاه آزاد اسلامي گرگان در نيمسال تابستان سال تحصيلي 1385 اعلام شد            پذيرش مقاله عضو هيات علمي دانشگاه آزاد اسلامي گرگان در كنگره بين المللي            برگزاري كارگاه برنامه ريزي و الگوهاي تدوين طرح درس در دانشگاه گرگان            دانشگاه گرگان ميزبان مسابقات تنيس و بدمينتون دانشگاه هاي كشور           
سفرنامه میبد /طنز/ 23/مهر/1384---2:44:20 PM
نام نشریه : مرثیه های خاک
نویسنده : ابراهیم عباسپور
سفرنامه میبد

سه شنبه هفدهم ربیع الاول اربع وثلاثین واربعامائه مرا حکایت کردند که استادان وحکیمان از جمع بزرگان کامپیوتر قصد به تفرج نمودند به شهر میبد .
دراخبار چنین آمده است که تا آن زمان این امر همه برعلما ویاران معماری پدیدار گشته بود وغیر از کامپیوتر ، چنانچه همه خلق از آن عجب داشتند .
شکر ایزد قرعه میان کامپیوتر افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
از آن جمله نام مرا نیز درقرعه آوردند به همراه دوستان .
بیستم صفر ثنه ثمان وثلاثین ، پس از نماز طلوع کاهل وار برخواستیم وخویشتن را به محلت دانش رساندیم که آن را ( کالج ) می گفتند . درآن موضع بعد از صباحی کاروان را یافتیم واین کاروان که ما با ایشان همراه بودیم یک هزار وسیصد خروار داشتند .
هیچ کس تنگی نبود ونه تعذر کیک وساندیس ، که جمعیت کمتر آمده بودند .
قافله سالار را حسین نامی نیکو مرد . کاراو کاری عجب بود وواقعات غرایب که خاص اوبود . جد وجهدی عظیم داشت وعالی همت وعظیم قدر بود او را تصانیف بسیار است والفاظی مشکل درحقایق واسرار. بعضی اورا شوماخر منصوب کردند وبعضی باریچلو .
درراه افتادیم کیک وساندیس بریاران رسید ، از نعمت . چونانکه همه داشتند وقافله سالار بیشتر به رسم بزرگی . درمیان راه همه سر درگریبان فروبرده بودند آنچناکه سکوت بود . قافله سالار را گفتند تا مجاز آهنگی برما عرضه دارد ، چون این سخن بشنید بر ما به حقارت نگریست . گفت : شما را نااهل می سازد . گفتند : مجاز نیست هر چه خودخواهی )
گفت : مجاز باشد که باشد ؛ امربر این است از مقام . میگفتند درسفر زیر آب اورا زده بودند ، درگذشته ؛ آنچنان که نادر را زدند وهمین برما عتاب می کرد. ما جمله یاران درعقب کاروان منز یافته بودیم وآرام بر دلهایمان نوایی می نواختیم ودیگران به ناچار گوش فرا می دادند وهیچ نمی گفتند ؛ چونانکه خوابشان نمی رفت .
گرمرد راهی راه نهان باید رفت صد بادیه را آواز خوان باید رفت
گرخواهی تعریف برصدایت باشد آواز همه دردرون جان بایدرفت
تامیان دونماز درسفر بودیم وبه هیچ جای مقام وآسایشی تمام نیافته بودیم ؛ جز به میدانی دریزد واین به سبب آن بود که تنی چند اسبی تیزپا گرایه گرفته بودند وازکالج به راه افتاده بودند ، دیرهنگام .
منزل کردیم تابر ما وارد آمدند . درمیان ایشان شخصی بود از معماری ، که ایشان برهر اردو حاضر باشند واردو بی نام آنان درمعنی نیافتد . درعجب بسیار ماندیم که چگونه خبر آنان را رسیده است !!!!
(توضیح مترجم: درآن زمان موبایل اختراع نشده بود )
بیستم صفر ثمان وثلاثین واربعمائه به شهر میبد رسیدیم وآن شهر از قصبه یزد است . شهری آبادان ،طول وعرضش به گام پیمودم ، هر یک ده هزار وچهارصد بود . هر که را براین سخن ایمان نباشد امتحانی بی مزد باید . از بافق تامیبد بیست فرسنگ باشد .شهری است برهامون نهاده ، آب وهوایی دارد وهر جا قناتی فوربرده اند وشهر همه سراهایی عظیم بود ، حصین . آن را کارخانه کاشی می گفتند .
آن جا را بود دانش دوست ، آنرا دانشگاه میبد می گفتند ومابرآن وارد شدیم .
هیچ بادید نیامد که چگونه فرود آمدیم وکس برما نظار نمی کرد، از فراخی جمعیت . آن وقت که دیدیم ده هزار مرد دروی بود . دانشسراها ومحلتهای نیکو و بناهای عالی . آنجا عمارات بسیار کرده اند وبستانها ساخته اند . خلق بسیار از اطراف عالم بدانجا آمده بودند وهمه دختران تنگ پوشیده وکوتاه جامه .........
آنچنانکه مرسوم باشد، وهیچ کدام را روبند برسر نبود . وما جملگی برکاروان مانده بودیم وبدانجا عزیمت نمی نمودیم ؛ که ترس داشتیم از نااهلی خویش.........
بعداز صباحی چشم ها تنگ کردیم وقدم بر کوچه نهادیم که بی کلاهی برمردان عیب باشد . آنجا را بازاری بود نیکو از رایانه جات ، درهر یک بیاعان وحجره داران بسیار نشسته ، از آن جمله آنان دوتن از دوستان بودند فضل دوست وماایشان را افتخار همی کردیم وکس را بر رایانه جات متوجه نبود هر کس بر کاغذ هایی اعدادی بنوشت وبه دیگری داد مانیز چنین کردیم ودیگران نیز.
وچون از بازار به سوی جنوب قدمی برداری به عمارتی رسی ونتم آن کلاس گویند ودرآن نشستن جایگاهی درردیف هایی به زمین متصل ، بسیار تمیز و جایگاهی عظیم از جنس تخته که آنرا تخته سیاه می نامیدند . بی آنکه رنگ آنرا به سیاهی زند وگفتند که هر رسته را انجمنی باشد وچندین خبرنامه وما شرمگین چون درفکر اعداد برکاغذ ها بودیم .
چون ساعتی بگذشت برکاروان آمدیم کاروان سالار دیدیم غضبناک . علت آن بود که تنی چند از یاران بی رخصت از کاروان خروج کرده بودند پیراهن صبر پوشیدیم که هیچ چیزی چون صبر نیست . یاران که آمدند با خویشتن تحفه ای آوردند نام آن پفک می گفتند ومااز آن نعمت بی نصیب ماندیم . چون همه جمع گشتند کاروان به قصد مراجعت حرکت نمود . هنوز درتفکر آن دانشسرا ؛ غرق دربهت بودیم که یاران برهم خشم گرفتند به رسم رستم واسفندیار .
چو شد روز رستم بپوشید گبر نگهبان تن کرد بر گبرببر
خروشید وگفت ای یل اسفندیار هماوردت آمد برآرای کار
چو بشنید اسفندیار این سخن از آن شیر پرخاشگوی کهن
بفرمود تا جوشن وخود اوی همان نیزه وگرز گاوروی
بدنگونه رفتند هر دوبه رزم که گفتی اندر جهان نیست بزم
براین واقعه هر کس تدبیر کرد دوستان را کاری افتاد کارگر.
آنرا پیش داشتند قبل از آنکه چنان حال خشم پیش آید وآن دو مقرر کردندبه شکیبایی.
چون از آن گذشتیم بر جانهایمان قحطی افتاد از گرسنگی کاروان سالار را گفتند :جایی برما عرضه کن تالقمه ای خورده وجانی بگیریم . وی برما کاروانسرایی عرضه نمود ؛ رستورانش می خواندند .
اکنون صفت آن رستوران می کنم : بنایی است عالی ؛ نشستن جایگاه ها همه نیکو وهمه زمین آن تخته سنگها فرش انداخته ؛ ستون ها وبامها همه از چوبهای دست وخوش تراش ؛ چنانچه کس ندیده است . دروازه ها از شیشه محکم ؛ چنانچه بی اراده باز شود وهمه خلق عجب داشتند .
همه بوستان زیر برگ گل است همه کوه پر لاله وسنبل است
یکی ازیاران رادیدم غم گرفته ؛ وی را گفتم : چه بوده است که چنین اندوهگن ورنجوری ؟ وی گفت: غذا برماست ؟ گفتم نه غذا بردانشگاه است که هر چه ار مفت باشد کوفت باشد .آن دوست بدان حکمت بیدار شد وتوبه کرد .چون غذا بیاوردند .
کباب بود بی گوجه وعلت آن بود که دانشگاه را خرج نبود می گفتند آن کباب از گوشت باشد که در دانشگاه چونان نیابیم هرگز .
کنون خرد باید می خوشگوارکه می بوی مشک آید از کوهسار
چون غذا تما م گشت عزم بر رجعت کردیم دربازگشت مردم بازار برما دستی تکان دادند ومرا معنی نیافتاد .چو برصحرا رسیدیم همه درخواب بودند وکاروان سالار بیدار وچون به شهر رسیدیم هر کس به راهی شد ومانیز جایی.
هرکه این بخواند دانم که عیب نند به آوردن این حکایت که بی فایده نیست وتاریخ به چنین حکایات آراسته گردد.
http://www.payambarazam.ir
/index.html
/web_view_id_56.html

صفحه نخست
سياسي
اجتماعي
فرهنگي
دانشجويي
نشريات دانشجويي
مذهبي
صنفي
ورزشي
علمي آموزشي
مناسبتهاي ويژه/بزگداشت روز دانشجو
دهه گفتمان دانشگاهي
پرسمان دانشجويي
گزارش تصويري
اخبار ويــــــــژه

مقاله
گزارش
گفتگو
گزيده نشريات دانشجويي

وب لاگ خبرنگاران ما
ثبت نام در وب لاگ
ورود اعضا
ليست پيوندها
ارسال سوژه خبري
ارسال خبر
تماس با ما