طرح  عکس  نمايه نشريات دانشجويي  بانک اطلاعات نشريات دانشجويي  آموزشي  معرفي مراكز فعال نشريات  جشنواره نشريات  مجله همراه  تازه هاي نشريات  اتاق گفتگو   
همايش تعاون و اشتغال دانش آموختگان دانشگاهي برگزار مي شود            تقويم آموزشي دانشگاه آزاد اسلامي گرگان در نيمسال تابستان سال تحصيلي 1385 اعلام شد            پذيرش مقاله عضو هيات علمي دانشگاه آزاد اسلامي گرگان در كنگره بين المللي            برگزاري كارگاه برنامه ريزي و الگوهاي تدوين طرح درس در دانشگاه گرگان            دانشگاه گرگان ميزبان مسابقات تنيس و بدمينتون دانشگاه هاي كشور           
خون و نمك /داستان دانشجويي/ 4//1383---2:37:42 PM
خون و نمك
اصلاً معلوم نيست چرا توي تابستان همه چيز لخته ميشود: گرما، غروب، سكوت، همه چيز! فقط صداي اذان از بلندگوهاي مسجد در فضاي شهر جاري ميشود. همه چيز لخته شده است. به خود لخته كه فكر ميكنم، شك برم ميدارد. واي! باز هم مادر بلند گفت: الله اكبر پس ديگر فكر نميكنم نه! شك نميكنم.
اصلاً مگر اهميت هم دارد؟ ديگرهمه چيز تمام شده است. همه چيز! بابا ميگويد: بيخود ناراحت نشو! مرگ براي همه هست! اما نميدانم چرا در كلام بابا، يك نوع خودخواهي موج ميزند. آخر هروقت كسي ميگويد: به مرگ بچههايت راست ميگويم بابا ناراحت ميشود و با سكوت سنگيني رنجشش را اعلام ميكند و آنقدر ادامه ميدهد تا طرف بگويد: به مرگ خودم راست ميگويم و آنوقت بابا ميخندد و سرش را تكان ميدهد و ميگويد: دور از جان شما! اما از همه اينها كه بگذريم او مرده است. من مطمئنم. آخر ديگر دو تا چشم براق و درشت از پشت ياسها به من خيره نميشود. حتي صداي نالهاش را هم نميشنوم.
نالهاي كه در آن گرسنگي داد ميكشيد. البته. باز هم درست نميدانم. آخر خواهرم ميگويد: چقدر نالههايش گيج و خنگ است امروز به يك نوع يقين مشكوك هم رسيدم. اينكه بعضي از آثار هنري مثل داستانها، يك نوع خاصيت عجيبي دارند. شايد هم مرموز كه گاهي به هيئت يك روياي صادقانه ظاهر ميشود. آخر من سه قطره خون را با چشمهاي خودم ديدم. ولي به زبيده خانم چيزي نگفتم. آخر مگر لزومي دارد كه زنهاي همسايه بدانند كه من بعد از ظهر از ديدن آن سه قطره خون جيغ كشيدهام. براي اينكه موضوع تازه صحبت آنها نشوم انگشت سبابه دست چپم را كه بريده شده بود، نشانش دادم. خنديد به طوريكه دندان طلاييش مشخص شد و خال گوشتي كنار لبش كمي كج و چينهاي زير چشمش جمع شده و با صداي كشدارش گفت: چرا؟ من با صداقت كامل برايش تعريف كردم كه دستم هنگام سبزي خرد كردن بريده است. هرچند اين اتفاق بعد از ظهر پيش نيامده بود. البته او هم حرف مرا قبول نكرد. من هم فهميدم اما به روي خودم نياوردم. او كه مرده است ديگر چرا بيهوده كلمهها را حرام كنم. مثلاً همين كلمه مرگ را، با آن موسيقي آرامش كه يكدفعه خفه ميشود.
اما هرچه فكر ميكنم اصلاً نميفهمم كه چگونه پيش آمد. من توي ايوان ايستاده بودم كه آرام و بيصدا از روي ديوار پايين آمد و پلهها را گرفت و آمد بالا. انگار اصلاً مرا نديده بود كه روي ايوان ايستاده بودم. اين دفعه اصلاً جيغ هم نكشيدم. يعني نتوانستم. دفعه اول كه ديدمش همين طور بود. توي زيرزمين بوي نم و كهنگي، بيني را ميسوزاند. در اتاق را باز كردم. داخل شدم. در كمي سفت بود و اتاق تاريك همه جا را نگاه كردم. ميز، صندلي، جاكتابي و. همه سر جاي خودشان بودند. اما او را نديدم و باز هم مثل هميشه به طرف قفسه كتابها رفتم كه ناگهان صداي يك شيشه فضا را شكست. شيشهها مارهاي باريك و چندشآوري كه نميدانم برادرم براي چه آنها را نگه داشته بود،مارها مرده بودند، اصلاً چند سال بود كه توي الكل بودند با اين همه نميدانم چرا ميخزيدند! مادر ميگويد: به نظرت رسيده،از ترس است. نمك به دهانت بزن!
مارها واقعاً ميخزيدند و جلو ميآمدند. چشمهاي ريز و موذيشان را به من خيره كرده بودند و زبانك ميزدند و فش فش ميكردند. فضا را بوي الكل كهنه خفهكننده تر ميكرد. به طرف در دويدم. بايد جيغ هم زده باشم آخر يك دفعه او هم از كنارم، نرم دويد بيرون رفت. خيلي چابك و سريع! و اين اولين باري بود كه من هيكل لاغر او را ديدم. امانه! اشتباه نميكنم. حتماً جيغ زدهام آخر مادر هم آمده بود و مدام اصرار ميكرد كه: كمي نمك بخور! ترسيدي، برايت خوب است. نميدانم چرا با فرمان مادر من هم خوردم. آنقدر شور بود كه گلويم سوخت و از بوي نمك كه مثل بوي آهن بود، براي هميشه بدم آم. درست عين همين حالا كه بوي شور نمك سفتشدهاي كه به پوشالهاي خونين كولر چسبيده، بدجوري توي ذوق ميزند. مادر همهاش ميگويد:كمي نمك بخور! برايت خوب است! آخر چرا من بايد بترسم تا نمك بخورم؟ نكند من او را كشتهام كه اينقدر از بوي نمك و خون ميترسم؟ از همان اول به بابا گفتم كه ميترسم. گفت: برو! در زير مين را ببند، اگر نه دوباره ميرود داخل مادر هم او را ديده بود. وقتي كه از ديوار بالا ميرفت او را ديده بود. يعني همان روز اول. همان روز اول كه مارها به طرف من آمدند. من جيغ زدم و او آرام ازكنار من دويد و رفت اما آن روز هيچ كس در زيرزمين را نبسته بود و او باز هم آمد و ديگر بيرون نرفت تا امروز.
شايد بيمار بود. شايد هم نميدانم اما به هرحال از زيرزمين بيرون نيامد تا امروز، امروز كهمن به بابا گفتم، گفتم كه ميترسم، من اصلاً آنها را دوست داشتم. اما نه! عكس گربهها را دوست داشتم اما خودشان را نه! اصلاً نميدانم چرا آن روز به زيرزمين خانه ما آمده بود. شايد به ما اطمينان كرده بود يا اعتماد. يك گربه لاغر با موهايي سبز و سفيد و طلايي و رگههايي مشكي و چشمهايي درشت و گرد به رنگ سبز كه نگاه مرموزي داشت با دو تا گوش سياه و دهان و بيني كوچك و سبيلهاي سفيد بلند يك دم مشكي و طلايي كه به شكل هلال بود.
هنوز هم نميدانم چرا از زيرزمين بيرون آمد. شايد از گرسنگي. گفتم: بهش غذا بدهيم؟ خواهرم سرش را تكان داد و گفت: ميخواهي براي هميشه ماندگار شود؟ و بابا گفت: در زيرزمين را محكم ببند! آن دو تا چشم درشت براق را ميديدم كه از روي ديوار و از لا به لايي ياسها به من زل زده بود. ترسيدم اما نميخواستم بكشمش. به طرفم ميآمد بابا يك دمپايي برداشت و به طرفش زد. گربه تند دويد. بابا جلوتر آمد، دمپايي را برداشت و به طرفش پرت كرد. اين بار محكمتر! دمپايي به گربه خورد. جيغ كشيد. به طرف كولر رفت. من هراسان به طرف در دويدم. يك دفعه صداي جيغي بلندتر و وحشتانكتر شنيدم. من هم جيغ كشيدم. برگشتم بابا وسط حياط ايستاده بود. رفتم توي خانه، به طرف پنجره! جلوي دريچه كولر روي پرده كركره سه قطره خون ريخته بود. قرمز قرمز. جيغ كشيدم. همانجا نشستم. دستهايم بوي خون ميداد. مثل حالا اما نه! حالا ديگر خون همه جا لخته شده است. روي ياس، روي ديوار، روي دستهاي پدر، پوشالهاي كولر. نميدانم شايد تقصير خودش بوده اما باز هم شك دارم.
مادر بلند ميگويد: الله اكبر! تو فقط ترسيدي دختر! كمي نمك بخور! خون و نمك
اصلاً معلوم نيست چرا توي تابستان همه چيز لخته ميشود: گرما، غروب، سكوت، همه چيز! فقط صداي اذان از بلندگوهاي مسجد در فضاي شهر جاري ميشود. همه چيز لخته شده است. به خود لخته كه فكر ميكنم، شك برم ميدارد. واي! باز هم مادر بلند گفت: الله اكبر پس ديگر فكر نميكنم نه! شك نميكنم.
اصلاً مگر اهميت هم دارد؟ ديگرهمه چيز تمام شده است. همه چيز! بابا ميگويد: بيخود ناراحت نشو! مرگ براي همه هست! اما نميدانم چرا در كلام بابا، يك نوع خودخواهي موج ميزند. آخر هروقت كسي ميگويد: به مرگ بچههايت راست ميگويم بابا ناراحت ميشود و با سكوت سنگيني رنجشش را اعلام ميكند و آنقدر ادامه ميدهد تا طرف بگويد: به مرگ خودم راست ميگويم و آنوقت بابا ميخندد و سرش را تكان ميدهد و ميگويد: دور از جان شما! اما از همه اينها كه بگذريم او مرده است. من مطمئنم. آخر ديگر دو تا چشم براق و درشت از پشت ياسها به من خيره نميشود. حتي صداي نالهاش را هم نميشنوم.
نالهاي كه در آن گرسنگي داد ميكشيد. البته. باز هم درست نميدانم. آخر خواهرم ميگويد: چقدر نالههايش گيج و خنگ است امروز به يك نوع يقين مشكوك هم رسيدم. اينكه بعضي از آثار هنري مثل داستانها، يك نوع خاصيت عجيبي دارند. شايد هم مرموز كه گاهي به هيئت يك روياي صادقانه ظاهر ميشود. آخر من سه قطره خون را با چشمهاي خودم ديدم. ولي به زبيده خانم چيزي نگفتم. آخر مگر لزومي دارد كه زنهاي همسايه بدانند كه من بعد از ظهر از ديدن آن سه قطره خون جيغ كشيدهام. براي اينكه موضوع تازه صحبت آنها نشوم انگشت سبابه دست چپم را كه بريده شده بود، نشانش دادم. خنديد به طوريكه دندان طلاييش مشخص شد و خال گوشتي كنار لبش كمي كج و چينهاي زير چشمش جمع شده و با صداي كشدارش گفت: چرا؟ من با صداقت كامل برايش تعريف كردم كه دستم هنگام سبزي خرد كردن بريده است. هرچند اين اتفاق بعد از ظهر پيش نيامده بود. البته او هم حرف مرا قبول نكرد. من هم فهميدم اما به روي خودم نياوردم. او كه مرده است ديگر چرا بيهوده كلمهها را حرام كنم. مثلاً همين كلمه مرگ را، با آن موسيقي آرامش كه يكدفعه خفه ميشود.
اما هرچه فكر ميكنم اصلاً نميفهمم كه چگونه پيش آمد. من توي ايوان ايستاده بودم كه آرام و بيصدا از روي ديوار پايين آمد و پلهها را گرفت و آمد بالا. انگار اصلاً مرا نديده بود كه روي ايوان ايستاده بودم. اين دفعه اصلاً جيغ هم نكشيدم. يعني نتوانستم. دفعه اول كه ديدمش همين طور بود. توي زيرزمين بوي نم و كهنگي، بيني را ميسوزاند. در اتاق را باز كردم. داخل شدم. در كمي سفت بود و اتاق تاريك همه جا را نگاه كردم. ميز، صندلي، جاكتابي و. همه سر جاي خودشان بودند. اما او را نديدم و باز هم مثل هميشه به طرف قفسه كتابها رفتم كه ناگهان صداي يك شيشه فضا را شكست. شيشهها مارهاي باريك و چندشآوري كه نميدانم برادرم براي چه آنها را نگه داشته بود،مارها مرده بودند، اصلاً چند سال بود كه توي الكل بودند با اين همه نميدانم چرا ميخزيدند! مادر ميگويد: به نظرت رسيده،از ترس است. نمك به دهانت بزن!
مارها واقعاً ميخزيدند و جلو ميآمدند. چشمهاي ريز و موذيشان را به من خيره كرده بودند و زبانك ميزدند و فش فش ميكردند. فضا را بوي الكل كهنه خفهكننده تر ميكرد. به طرف در دويدم. بايد جيغ هم زده باشم آخر يك دفعه او هم از كنارم، نرم دويد بيرون رفت. خيلي چابك و سريع! و اين اولين باري بود كه من هيكل لاغر او را ديدم. امانه! اشتباه نميكنم. حتماً جيغ زدهام آخر مادر هم آمده بود و مدام اصرار ميكرد كه: كمي نمك بخور! ترسيدي، برايت خوب است. نميدانم چرا با فرمان مادر من هم خوردم. آنقدر شور بود كه گلويم سوخت و از بوي نمك كه مثل بوي آهن بود، براي هميشه بدم آم. درست عين همين حالا كه بوي شور نمك سفتشدهاي كه به پوشالهاي خونين كولر چسبيده، بدجوري توي ذوق ميزند. مادر همهاش ميگويد:كمي نمك بخور! برايت خوب است! آخر چرا من بايد بترسم تا نمك بخورم؟ نكند من او را كشتهام كه اينقدر از بوي نمك و خون ميترسم؟ از همان اول به بابا گفتم كه ميترسم. گفت: برو! در زير مين را ببند، اگر نه دوباره ميرود داخل مادر هم او را ديده بود. وقتي كه از ديوار بالا ميرفت او را ديده بود. يعني همان روز اول. همان روز اول كه مارها به طرف من آمدند. من جيغ زدم و او آرام ازكنار من دويد و رفت اما آن روز هيچ كس در زيرزمين را نبسته بود و او باز هم آمد و ديگر بيرون نرفت تا امروز.
شايد بيمار بود. شايد هم نميدانم اما به هرحال از زيرزمين بيرون نيامد تا امروز، امروز كهمن به بابا گفتم، گفتم كه ميترسم، من اصلاً آنها را دوست داشتم. اما نه! عكس گربهها را دوست داشتم اما خودشان را نه! اصلاً نميدانم چرا آن روز به زيرزمين خانه ما آمده بود. شايد به ما اطمينان كرده بود يا اعتماد. يك گربه لاغر با موهايي سبز و سفيد و طلايي و رگههايي مشكي و چشمهايي درشت و گرد به رنگ سبز كه نگاه مرموزي داشت با دو تا گوش سياه و دهان و بيني كوچك و سبيلهاي سفيد بلند يك دم مشكي و طلايي كه به شكل هلال بود.
هنوز هم نميدانم چرا از زيرزمين بيرون آمد. شايد از گرسنگي. گفتم: بهش غذا بدهيم؟ خواهرم سرش را تكان داد و گفت: ميخواهي براي هميشه ماندگار شود؟ و بابا گفت: در زيرزمين را محكم ببند! آن دو تا چشم درشت براق را ميديدم كه از روي ديوار و از لا به لايي ياسها به من زل زده بود. ترسيدم اما نميخواستم بكشمش. به طرفم ميآمد بابا يك دمپايي برداشت و به طرفش زد. گربه تند دويد. بابا جلوتر آمد، دمپايي را برداشت و به طرفش پرت كرد. اين بار محكمتر! دمپايي به گربه خورد. جيغ كشيد. به طرف كولر رفت. من هراسان به طرف در دويدم. يك دفعه صداي جيغي بلندتر و وحشتانكتر شنيدم. من هم جيغ كشيدم. برگشتم بابا وسط حياط ايستاده بود. رفتم توي خانه، به طرف پنجره! جلوي دريچه كولر روي پرده كركره سه قطره خون ريخته بود. قرمز قرمز. جيغ كشيدم. همانجا نشستم. دستهايم بوي خون ميداد. مثل حالا اما نه! حالا ديگر خون همه جا لخته شده است. روي ياس، روي ديوار، روي دستهاي پدر، پوشالهاي كولر. نميدانم شايد تقصير خودش بوده اما باز هم شك دارم.
مادر بلند ميگويد: الله اكبر! تو فقط ترسيدي دختر! كمي نمك بخور!

http://www.payambarazam.ir
/index.html
/web_view_id_56.html

صفحه نخست
سياسي
اجتماعي
فرهنگي
دانشجويي
نشريات دانشجويي
مذهبي
صنفي
ورزشي
علمي آموزشي
مناسبتهاي ويژه/بزگداشت روز دانشجو
دهه گفتمان دانشگاهي
پرسمان دانشجويي
گزارش تصويري
اخبار ويــــــــژه

مقاله
گزارش
گفتگو
گزيده نشريات دانشجويي

وب لاگ خبرنگاران ما
ثبت نام در وب لاگ
ورود اعضا
ليست پيوندها
ارسال سوژه خبري
ارسال خبر
تماس با ما