طرح  عکس  نمايه نشريات دانشجويي  بانک اطلاعات نشريات دانشجويي  آموزشي  معرفي مراكز فعال نشريات  جشنواره نشريات  مجله همراه  تازه هاي نشريات  اتاق گفتگو   
همايش تعاون و اشتغال دانش آموختگان دانشگاهي برگزار مي شود            تقويم آموزشي دانشگاه آزاد اسلامي گرگان در نيمسال تابستان سال تحصيلي 1385 اعلام شد            پذيرش مقاله عضو هيات علمي دانشگاه آزاد اسلامي گرگان در كنگره بين المللي            برگزاري كارگاه برنامه ريزي و الگوهاي تدوين طرح درس در دانشگاه گرگان            دانشگاه گرگان ميزبان مسابقات تنيس و بدمينتون دانشگاه هاي كشور           
بلواي ازدواج دانشجويي /داستان دانشجويي/ 4//1383---2:40:19 PM
بلواي ازدواج دانشجويي
آقاي عارفوند مثل هميشه سر وقت آمد، نه يك دقيقه زود و نه يك دقيقه دير، و باز هم مثل هميشه بدون آنكه نگاه به جمع كند به طرف تخته رفت و آن را پاك كرد. فرز و چابك گچ سفيدي را از پايين تخته سياه ربود و طبق عادت هميشگي بالاي تخته نوشت: به نام خدا و زير آن دو خط افقي كشيد. بعد عنوان درس را نوشت و هنوز مباحث درس را ننوشته بود كه صداي گوشخراشي سكوت كلاس را بريد. مضطرب برگشت و عقب را پاييد. صداي گوشخراش از حلقوم نوزاد ششماهه رسولي وخانم عبادي منتشر ميشد، لحظهاي به ياد صداي دياپازونها و زنگ اخبارهاي آزمايشگاه فيزيك افتاد با خود انديشيد: همين را كم داشتم.... حالا سركلاس بچهداري هم ميكنند.... اينجا دانشگاست يا شيرخوارگاه!!! بعد تك سرفهاي كرد و گفت خانم عبادي! لطفاً بچه را ساكت كنيد همهمهاي دركلاس برخاست. دوستان رسولي به او متلك ميانداختند.
همهمه بلند و بلندتر شد و بچه همچنان عربده ميكشيد. رسولي كه گوشهايش هم سرخ شده بود، يواش خودش را بالا كشيد و از طرف راست كلاس ـ كه جايگاه پسرها بود ـ به زنش اشاره كرد و گفت: خفش كن! خانم عبادي تندتند نوزارد را تكان ميداد و با خشم به رسولي گفت: نميدونم چه مرگشه.. به گمونم خيس كرده.... رسولي نيم نگاهي به آقاي عارفوند ـ كه با چشمهاي متعجب به آنها مينگريست ـ انداخت و بعد رو به زنش نهيب زد: ببرش آخر كلاس عوضش كن... چرا همينطوري نشستي؟ و خانم عبادي كيفش را برداشت و با نوزاد رفت آخر كلاس. بچه آرام شد اما پارازيتها و جكپرانيها قوت گرفت. آقاي عارفوند رو به تخته چند بار گچ را محكم به آن كوبيد تا سرو صدا اندكي خوابيد و دوباره مشغول نوشتن شد، اما صداي بم و كلفت خانم مسلمي مانند ميخي به درون مغزش فرو ميرفت و تمركزش را به هم ميزد: خدا شانس بده... بعضيها سر كلاس دانشگاه بچهداري ميكنند، بچه تر و خشك ميكنند، آقا چيزي كه نميگه هيچي ميان ترمشونم از همه بالاتر ميده، مگه ما بچه نداريم؟ مگه ما شوهر نداريم؟ پس چرا ميان ترم ما رو يك از هشت ميدن؟ حالا آهسته همهمهاي در سمت چپ كلاس و ميان خانمها برخاست و در رأس آن صداي بم خانم مسلمي خودنمايي ميكرد. از سمت راست كلاس صداي بهرامپور شوهر خانم مسلمي برخاست كه از زن خود حمايت ميكرد و مورد عتاب شوهر خانم عبادي قرار گرفت. آقاي عارفوند ديگر به اين همهمهها عادت كرده بود. اما صداي بم و بلندي برخاست كه مجبور به واكنش شد. صدا، صداي بهرامپور بود كه به عابديني فحش ميداد و در يك چشم بر هم زدن با او دست به يقه شد. آقاي عارفوند گچ را انداخت و دويد ميان آن دو: آقا شرم كنيد... حيا كنيد... اينجا كلاس درسه. لپهاي تپل و آويخته بهرامپور مثل لبو سرخ شده بود و نفس نفس ميزد: آقا مردك ـ عابديني ـ به خانم ما بد و بيراه ميگه. عابديني هنوز جواب نداده بود كه خانم او از آن طرف كلاس برخاست و مثل فرفره يك دو جين فحش نصيب بهرامپور و زنش كرد. آقاي عارفوند دو دستي و ملتمسانه به زن عابديني اشاره كرد كه بنشيند؛ اما صداي خانم مسلمي در هوا طنينانداز شد و از ميان همه صداها، جايي براي خود باز كرد: تو ساكت شو قورباغه! با اون شوهر بيسروپات. همه يادشونه كه تو به خواستگاري شوهرت رفتي. رگبار خنده باريدن گرفت و زن عابديني سرخ شد و نشست.خانم مجلسي بلند شد و در حمايت از خانم عابديني كه دوست او بود، تا توانست به خانم مسلمي بد و بيراه گفت و پتهاش را ريخت روي آب.
آقاي عارفوند اين وسط گيج و حيران نظارهگر بود. به هركه ميگفت: بالاي چشمت ابروست يا به خانمش برميخورد يا به شوهرش اما اين وسط سوژه خوبي براي بازيابي اقتدار از دست رفته خويش يافت.
خانم مجلسي دوست زن عابديني كه مشغول زبان درازي بود، تنها كسي بود كه هنوز ازدواج نكرده بود. آقاي عارفوند دستهايش را مشت كرد و با اقتدار تمام فرياد زد: مجلسي احمق! بگير بنشين سرجات تا زبونتو از حلقومت بيرون نكشيدم.... خانم مجلسي خشكش زد و لرزان لرزان نشست. كلاس آرام آرام شده بود و براي اولين بار صداي باد از آن سوي پنجره به گوش ميرسيد. صدايي، سكوت سنگين كلاس را درهم شكست: عارفوند تو به زن من توهين كرد.... من ازت شكايت ميكنم... بيچارت ميكنم صداي مهدي محمدزاده بود. آقاي عارفوند متعجب زيرلب گفت: شما دوتا جوجه كي ازدواج كرديد؟ محمدزاده بيرون رفت و درب را پشت سرش محكم به هم كوبيد آقاي عارفوند گيج و غمزده پشت ميز نشست و دستهايش را حايل پيشاني كرد. چشمهايش را بست و به نمرههاي افتضاح ميان ترم انديشيد. بعد نگاهي به ساعتش كرد. كلاس ديگر تمام شده بود ميخواست به در اشاره كند و بگويد: بفرماييد كه در باز شد و علي مهدوي با خانمش در آستانه در ظاهر شدند: آقاي عارفوند، شرمنده! بچه را برديم خانه مادرزنم بگذاريم بياييم دانشگاه اما مادر ايشون تشريف نداشتند، اين شد كه مجبور شديم بچه را بياوريم دانشگاه. آقاي عارفوند يادش به هشت سال پيش افتاد كه براي اولين بار علي مهدوي در كلاس درسش حاضر شده بود. شايد او از همه دانشجوهايش سن و سالدارتر بود.مهدوي نگاهش به آخر كلاس افتاد، سرش را از كلاس بيرون كرد و گفت: اميدجون بيا تو، بيا همبازي برات جستم، بيا نيني را شششنگاش كن، بمب خنده در كلاس منفجر شد

http://www.payambarazam.ir
/index.html
/web_view_id_56.html

صفحه نخست
سياسي
اجتماعي
فرهنگي
دانشجويي
نشريات دانشجويي
مذهبي
صنفي
ورزشي
علمي آموزشي
مناسبتهاي ويژه/بزگداشت روز دانشجو
دهه گفتمان دانشگاهي
پرسمان دانشجويي
گزارش تصويري
اخبار ويــــــــژه

مقاله
گزارش
گفتگو
گزيده نشريات دانشجويي

وب لاگ خبرنگاران ما
ثبت نام در وب لاگ
ورود اعضا
ليست پيوندها
ارسال سوژه خبري
ارسال خبر
تماس با ما