طرح  عکس  نمايه نشريات دانشجويي  بانک اطلاعات نشريات دانشجويي  آموزشي  معرفي مراكز فعال نشريات  جشنواره نشريات  مجله همراه  تازه هاي نشريات  اتاق گفتگو   
همايش تعاون و اشتغال دانش آموختگان دانشگاهي برگزار مي شود            تقويم آموزشي دانشگاه آزاد اسلامي گرگان در نيمسال تابستان سال تحصيلي 1385 اعلام شد            پذيرش مقاله عضو هيات علمي دانشگاه آزاد اسلامي گرگان در كنگره بين المللي            برگزاري كارگاه برنامه ريزي و الگوهاي تدوين طرح درس در دانشگاه گرگان            دانشگاه گرگان ميزبان مسابقات تنيس و بدمينتون دانشگاه هاي كشور           
خاطرات دانشجويى‏ /داستان دانشجويي/ 4/بهمن/1383---7:36:16 PM


خاطرات دانشجويى‏
به کوشش: ح.الف‏

بسيارى از شكست‏ها و افسردگى امروز، افراد ريشه در گذشته و خاطره‏اى تلخ از ديروز دارد و قرار گرفتن‏در قله علم و كمال و موفقيت نيز از نقطه آغازى خبر مى‏دهد كه از آن به خاطره‏اى شيرين ياد مى‏شود.

خاطره هر چه كه باشد؛ تلخ يا شيرين، گرچه پنجره‏اى است روبه گذشته اما رابطه‏اى تنگاتنگ با امروز و آينده ما دارد لحظه لحظه زندگى امروز ما خاطره‏اى است از فردا و اين ما هستيم كه با خاطرات فردا در امروزمان، فردايمان را، شخصيت علمى و معنوى‏مان و زندگى آينده‏مان را مى‏سازيم. پس بياييد اگر فردا دفتر خاطراتمان را ورق زديم و امروزمان را در آن به تماشا نشستيم از آن به زيباترين خاطره زندگى خود ياد كنيم.

آخرى كه اول شد

مشترك عليهاالسلام‏قدس سرهم‏قدس سره‏قدس سره‏عليه‏السلام‏0

يك روز كه جلسه‏اى در دفتر نهاد دانشگاه تشكيل شده بود، مسؤول نهاد دانشگاهمان آمد و اعلام كرد كه براى سفر مبارك مكه و مدينه يك نفر سهميه به ما داده‏اند و من نيز تصميم گرفتم امروز از ميان جمع شما قرعه كشى كنيم و يك نفر را به نيابت ديگران به زيارت خانه خدا بفرستيم، ما كه حدوداً جمعى 20 نفره بوديم همگى اسامى خود را نوشتيم و داخل كيسه قرعه كشى انداختيم، زمانى كه حاج آقا (مسئول دفتر نهاد) مى‏خواستند قرعه را بيرون بكشند يكى در زد و با حاج آقا كار داشت، خود ايشان وقتى ديد جلسه است گفت پس من بعداً مى‏آيم، حاج آقا گفتند كه نه بيا تو الان كارم تمام مى‏شود خلاصه ايشان آمدند تو و حاج آقا پيشنهاد دادند حالا كه شما تشريف آورديد اينجا اسم خود را بنويسيد و در اين قرعه كشى شركت كنيد .خلاصه حاج آقا پس از يك توسل كوچك يكى از برگه‏ها را بيرون كشيدند، برگه‏اى كه براى همگى ما باعث تعجب بسيار شد، شايد باورش مشكل باشد ولى اسم همان آقا كه در آخرين‏لحظه در زده بود و واردشده بود در آمد.


دخيلى بر صندلى‏
مريم سيوف جهرمى/فيزيك پيام نور جهرم

سر كلاس مغناطيسى بوديم. استاد به تدريس مشغول بود و من سراپايم گوش. از آنجايى كه سرهاى مزاحم زيادتر از هميشه بود، دائم مى‏بايستى گردنم را كج مى‏كردم. ديدم نه خير نمى‏شود. تصميم گرفتم روى صندلى اندكى جابه‏جا شوم. ولى نتوانستم از جايم جُم بخورم. از آنجايى كه نمى‏خواستم سر رشته مطلب را از دست بدهم اهميتى ندادم و گردن كج كردن را دوباره آغاز كردم. ولى مگر اين همه كله مى‏گذاشتند، عزم را جزم كرده كه روى صندلى جابه جا شوم. با اين عزم راسخ دو پايه سمت راست صندلى به هوا بلند شد. عزم را رها كردم كه صداى صندلى بلند شد: شَطَرَق...روى استاد به اين طرف كلاس چرخيد قيافه خود را چنان محو درس نشان دادم كه اصلاً صداى گوش خراشى وجود نداشته است. استاد هم اهميتى نداد و به ادامه درس پرداخت. من هنوز در پى علت بودم و شاخ هايم در پى رُشد كه صداى دوستم (خانم...) از پشت سر با رعايت ادب و احترام دوريالى كج مرا با چكشش صاف كرد:«خانم فلانى...صندلى كه‏حاجت نمى‏دهد! اگر كمربند مانتويت را به يك امامزاده دخيل كنى بيشتر حاجت خواهى گرفت!»






چرتى پشت ميز استاد
عليرضا شاهروديان/شيمى كاشان‏

بعدازظهر يكى از روزها خيلى خسته بودم و دنبال جايى براى استراحت مختصرى مى‏گشتم كه با يه كلاس خالى مواجه شدم .چون از ساعت شروع كلاس گذشته بود و كسى در آنجا حضور نداشت طبق روال معمول كلاسى در آنجا تشكيل نمى‏شد .من هم از فرصت استفاده كردم و در رو بستم و پشت ميز استاد مشغول استراحت شدم. با اينكه يك بار احساس كردم صداى سخنرانى مى‏ياد ولى چون در عالم خواب بودم به آن اهميتى ندادم و به استراحت خود ادامه دادم. وقتى براى بار دوم صداى يكى از استادانمون به گوشم رسيد احساس كردم مسأله جدى است و كم‏كم سعى كردم به عالم خودمون بيام. بيدار شدن همانا، خود را دركلاس درس وپشت ميز استاد در حال تدريس ديدن همانا! در اون لحظه مى‏خواستم زمين آغوش گرم خود را برام بگشايد. من كه اگه مدتى ديگه اونجا ايستاده بودم به آب روان تبديل مى‏شدم با عذر خواهى از كلاس خارج شدم بعداً فهميدم كه كلاس فوق با هماهنگى قبلى با تأخيرشروع شده بود و پسرى هم در اون كلاس نبود كه منو بيدار كنه و تلاش محترمانه استاد براى بيدار كردن من هم بى نتيجه مانده بود.





باز هم تخم مرغ
مريم عزيزى/ادبيات فارسى پيام نور جهرم

ماه رمضان بود و من آن شب نزد دوستان دانشجويم مهمان بودم ،آن شب بچه‏ها بعد از مدتها مى‏خواستند غذاى خوب و خوشمزه‏اى درست كنند. ماكارانى غذاى پيشنهادى همه بود.بعد از توافق الهام با كمك زهرا سحرى آن شب را آماده كردند.بوى غذا تمام خانه را پر كرده بود معلوم بود كه حسابى خوشمزه شده،همگى شكم‏ها را صابون زده و از اينكه امشب مثل شب‏هاى قبل از تخم مرغ آب پزخبرى نيست خوشحال بودند. نيمه شب فاطمه با صداى ساعت زودتر از همه بيدار شده سفره را پهن كرده و آماده كرده بود و بعد يكى يكى بچه‏ها را بيدار كرد.خلاصه بعد از شستن دست و صورت همگى كنار سفره نشستيم.بوى نامطبوعى اتاق را فرا گرفته بود. نگاهى به طرف ماكارونى وسط سفره انداختيم ،ماكارانى‏ها كاملاً لزج و چسبنده شده بود و تغيير رنگ داده بودند،الهام كمى از آن را به طرف دهانش برد اما با شنيدن بو و طعم آن دچار تهوع شد.همگى متحيرانه يكديگر را نگاه مى‏كرديم ،يعنى....ناگهان زهرا سريع بلندشد و به طرف آشپزخانه رفت ،اندكى بعد با شيشه روغن مايع برگشت رو به فاطمه كرد و گفت؛ از اين روغن روى ماكارانى ريختى و فاطمه با سر تأييد كرد. زهرا گفت: امروز يك بطرى بزرگ مايع ظرفشويى گرفتم و چون ظرف آن بزرگ بود استفاده از آن مشكل بود به ناچار مقدارى از آن را درون شيشه خالى روغن مايع ريختم و حالا فاطمه اشتباهى به جاى روغن، مايع ظرفشويى روى غذا ريخته. با شنيدن صداى زهرا مانده بوديم بخنديم يا گريه كنيم. خلاصه آن شب هم با كمال تأسف مثل شبهاى پيش تخم مرغ آب پز زينت سفره شد و...





ادخلوها بسلام آمنين
ساره همتيان/فقه و حقوق شهيد چمران اهواز

ترم اول كه وارد دانشگاه شده بوديم خيلى احساس غربت مى‏كرديم و تصميم گرفتم براى خانواده نامه بنويسم من و يكى ديگر از دوستانم كه‏ترم اولى بوديم از يكى از بچه‏ها كه ترم بالايى بود آدرس خوابگاه را گرفتيم به اين مضمون: اهواز بلوار گلستان مجتمع خوابگاهى شهيد چمران حجر 46 بلوك...اتاق... دوستم سؤال كرد حجر 46 يعنى چه دانشجوى ترم بالايى گفت براى اينكه نامه حتماً به دستتان برسد شما بايد آن را بنويسيد ما هم نوشتيم و نامه را پست كرديم يك روز بر حسب اتفاق آدرس را براى يكى ديگر از بچه‏ها خوانديم كه بچه‏هاى اتاق شروع كردن به خنديدن ما آن زمان علت خنده آنها را متوجه نشديم ولى بعد فهميديم كه حجر 46 مربوط ميشود به جمله بالاى تابلو خوابگاه‏

ادخلوها بسلام آمنين حجر -46

و زير آن نوشته بودمجتمع خوابگاهى شهيد چمران اهواز حالا هر موقع آن تابلو را مى‏بينيم هميشه به ياد اين خاطره مى‏خنديم.





يا الله
اعظم نجارپور/زيست‏شناسى تربيت معلم سبزوار

از سرويس كه پياده شديم با عجله به سمت نمازخانه خوابگاه دويديم تا خودمان را به نماز جماعت برسانيم. دم در نمازخانه، دوستم درحال درآوردن كفش‏هايش، قبل از اينكه ببيند به كجاى نماز رسيده‏اند با صداى بلند گفت: ياالله.

با گفتن اين كلمه همه نماز گزارها برگشتند و به ما نگاه كردند.

تازه آن وقت با شنيدن آيه «ان الله و ملائكته يصلون على النبى....» فهميديم كه همين الان نماز را سلام داده‏اند.





تخم مرغ گنجشك!!
محمد حاج ملا عسگرى/فقه و حقوق قم

يك روز در سر كلاس استاد درباره حلال و حرام بودن حيوانات صحبت مى‏كردند. ايشان در آن بحث گفتند هر حيوانى كه حلال گوشت است تخم آن حيوان هم حلال و اگر آن حيوان حرام گوشت است پس تخم آن حيوان هم حرام مى‏باشد در اثناى سخنان استاد يكى از دانشجويان پرسيد كه استاد ببخشيد: آيا تخم مرغ گنجشك حلال است يا حرام!؟

كه به يك باره در كلاس غوغايى به پا شد .


نه مداح مى‏خواست و نه مرثيه خوان
زهرا نيكوبخت/رياضى كاربردى مباركه‏

آرام آرام و با دلهايى بى قرار قدم به شهر پيامبر(ص) گذاشتيم ،شهرى كه على و فاطمه(ص) در آن گام نهاده بودند. شهرى كه نيمى از بهشت است و جاى پاى امامانمان را در خاك آن مى‏توان ديد. از جلوى گنبد سبز رسول الله (ص) گذشتيم ،گنبدى كه براى شهر مدينه همچون نگين سبز مى‏ماند.

براى ورود به مسجد النبى از خيابانهايى گذشتيم. وارد مسجدالنبى كه شديم من هنوز بهت زده بودم كه روبروى خود نرده‏هاى بقيع را ديدم .

وقتى كنار اين خاك ايستادم غربت بقيع را باور كردم .

خدايا! مدينه چه آشنا بود و بقيع چقدر غريب. اينجا تنها جايى بود كه نه مداح مى‏خواست و نه مرثيه خوان و همان جايى است كه پيامبر(ص) در موردش فرموده‏اند: «در روز قيامت نخستين مكانى كه شكافته مى‏شود،بقيع است و از آن هفتاد هزار نفر در صحراى محشر حاضر مى‏شوندكه چهره هاشان چون ماه شب چهارده مى‏درخشد و بى حساب وارد بهشت ميشوند.»

ساعتى بعد با قدمهايى آرام وارد حرم پيامبر(ص) شديم با ديدن درب كوچكى كه كنار نرده‏هاى سبزرنگى بود نفسم در سينه حبس شد. آرى! آنجا خانه يگانه دختر پيامبر(ص) بود. چه كوچك و چه ساده بود. اينجا خانه فاطمه(س) بانويى بود كه نه تنها در زمان خودش جور و ستم كشيد بلكه اكنون نيز غريب و مظلوم است آنچنانكه كسى جرأت نزديك شدن به طرف خانه آن بزرگوار را ندارد.





تو يكى ديگه حرف نزن
محمد باقر عبدالحسينى‏نيك/رياضى كاربردى كاشان

ترم اولى بودم و تازه از ديو كنكور خلاص شده بودم. من و خيلى‏هاى ديگه رو جو دانشگاه حسابى گرفته بود. در كلاسها معمولاً سربه سر اساتيد مى‏گذاشتيم .

يك روز از گروه قبل (كه ما بعداز آنها كلاس داشتيم )نوشته استاد - خانم محمدى - روى تخته سياه باقى مانده بود كه 8 Azar امتحان ميان ترم. تا آمدن استاد بيست دقيقه‏اى وقت بود. من هم با اصرار دوستان و البته شيطنت خودم روانه تخته سياه شدم تا كمى سربه‏سر استاد بذارم و آذر رو آبان كنم. به اينجا رسيده بودم كه «...8 AB» صدايى از پشت شنيدم كه مى‏گفت با حروف Capital مى‏نويسى؟ من كه تا چند لحظه پيش با رفقا براى نوشتن يا ننوشتن كلى بحث كرده بودم وكلافه بودم فكر كردم اين صدا از جانب دوستم امير است و در همان حين كه بقيه رو مى‏نوشتم گفتم: «برو گمشو تو يكى ديگه حرف نزن!» ناگهان يه لحظه برگشتم ديدم اى واى خانم محمدى است. يك جيغى كشيدم و مثل جن زده‏ها كلاس رو ترك كردم كه كلاس منفجر شد. وقتى وارد كلاس شدم درس شروع شده بود، پيش استاد رفتم و معذرت خواهى كردم ولى استاد محترممان با كمال تواضع گفتند نيازى نيست. شما مرا ببخشيد كه شما روترسوندم .


آهاى‏‏ اينجا كاروانسراى عباسى نيست
مصطفى مظاهرى/مشاوره اصفهان‏

چون اهل روستا هستم تابستانها به كار كشاورزى مشغوليم. آن سال دانشگاه‏هاباز شده بودند و من حتى فرصت ثبت نام هم نكرده بودم. يك روز پس از كار طاقت فرسا گفتم خوب است سرى به دانشگاه بروم ببينم دنيا دست كيست .با همان قيافه زوار در رفته و چهره‏اى كه سه ماه تمام آفتاب خورده بود به اصفهان آمدم .مثل هميشه با همان ابهت از درب ورودى مى‏خواستم داخل شوم كه يكى از نگهبان‏ها فرياد زد:آهاى پسر كجا مى‏روى بيا برو بيرون. مگر اينجا كاروانسراى عباسى است كه سرت را پايين انداخته‏اى و به داخل مى‏روى اينجا دانشگاه است من ماجرا را پيش خودم حدس زدم ولى به من خيلى برخورده بود فكرى به سرم رسيد.پيش نگهبان برگشتم و گفتم نمى‏دانستم اينجا كاروانسرا است مگر اينجا اداره كشاورزى نيست؟ راستش ما داريم در دهمان يك گاودارى مى‏زنيم براى تأمين كارگر به من آدرس اينجا را داده‏اند و گفته‏اند كارگر اينجا زياد است اكثراً هم بيكار هستند حالا خودت مى‏آيى برويم يا نه. نگهبان دستم را مثل يك زندانى گرفت و به بيرون هدايتم كرد وقتى بيرون درب رسيدم گفتم آقاى مشهدى من سواد ندارم. محض رضاى خدا اين آدرس را نشانم بده و كارت دانشجويى‏ام را به او دادم .آقاى نگهبان كارت را نگاهى كرد و بعد هم چهره مرا برانداز كرد و فهميد كه اشتباه كرده است شروع به عذرخواهى كرد من به او گفتم من زياد هم ناراحت نشدم و مسأله مهمى نيست ولى شما اكثراً با بچه‏هاى روستا همين برخورد را داريد ما كه از مريخ نيامده‏ايم... از آن موقع باآن نگهبان رفيق شدم و هر موقع مرا مى‏ديد مى‏ايستاد و چند دقيقه با هم صحبت مى‏كرديم .

روزى كه از آن ور دنيا مجله‏اى رسيد

مشترك صلى الله وعليه وآله‏رحمهم الله‏قدس سره‏قدس سره‏عليه‏السلام‏0

ما اگه دانشجو بوديم كه سرمون رو مى‏گذاشتيم و مى‏مرديم! دلم برات بگه كه حدود مرداد ماه سال هزار و سى صدو هشتاد و پنج بود كه دانشگاه آدم ساز در رشته راه‏هاى آدم شدن من رو قبول كرد خلاصه كنم مطلب رو كه زودتر بريم سر اصل مطلب، خلاصه، ما رفتيم توى دانشگاه ديديم كه واويلا برخلاف ساير دانشگاه‏ها هيچ مشكلى نداريم از غذاى سلف گرفته تا خواب گاه و نحوه درس دادن اساتيد هيچ مشكلى مشاهده نمى‏شود. اين كه ديديم نه مشكليه كه شلوغ‏بازى كنيم و نه مشكليه كه درس نخونيم نتيجه گرفتيم بايد مثل يك دانشجوى خوب درس بخوانيم و بنابر همين استدلال نشستيم و درس خونديم تا اين كه يه روز ديديم يه مجله از اون ور دنيا (منظورم قم است آخه ما توى جزاير بلبل درس مى‏خوانديم و صفا!) اومده با جلد قشنگ و با كلاس روش رو خوب توجه نكرديم ولى يه جاش نوشته بود porsimoon يا به قولى porseman.


هرگز نرسيدن بهتر از دير رسيدن است‏
اعظم صادقى/جهرم‏

قرار شد هر كس ديرتر از موعد، وارد كلاس شود، جلسه بعد با جعبه شيرينى وارد شود واينجا بود كه جمله معروف «دير رسيدن، بهتر از هرگز نرسيدن است» به اقتضاى زمان تحريف شد.

چه روزهايى كه چاى و چادر به دست، هراسان به طرف سرويس مى‏دويدم آن هم فقط به خاطر ترس از جريمه! و چه روزهاى كه چون دير مى‏شد بالاجبار در حياط و بوفه و دانشكده‏هاى ديگر پرسه مى‏زدم اما رخساره به استاد نمى‏نُمودم!

همه چيز با خوبى و جعبه شيرينى مى‏گذشت - مخصوصاً براى من كه در يك ترم به اندازه دو تا بليط رفت و برگشت شهرستان، پول شيرينى داده بودم - تا روزى كه ضرب المثل «چاه مكن بهر كسى» مصداق يافت و آن، روزى بود كه استاد، دير آمد و از ترس ما، به خصوص اين جانب در همان جلسه با جعبه شيرينى وارد شد امااز قضا و بخت بد!!! اين حقير «هرگز نرسيدن» را ترجيح داده بودم و نمى‏دانستم امروز، روز جبران مافات است.

آن روز گذشت و ترم‏هاى ديگر نيز؛ آن روز از ترس جريمه استاد و ضرر مالى، ليوانى چاى را در سرويس سر مى‏كشيدم و امروز از ترس مدير، صبحانه را در تاكسى صرف مى‏كنم؛ اما امروز مى‏دانم اگر دانش آموزى بعد از معلم وارد كلاس شود يا در بين درس، كلاس را ترك كند يا در كلاس به ا مور شخصى خود يا صحبت با ديگرى مشغول شود و يا به نحوه نشستن و حرف زدن خود بى‏توجه باشد، چقدر معلم، احساس دلتنگى مى‏كند. احساس مى‏كند شاگرد، او را و حرمتش را ناديده گرفته است و من شرمنده‏ام از اساتيدى كه روزهايى را در خدمتشان بودم اما نه از قصد كه از جهل، كلاس را و حرمت ايشان را ناديده گرفتم.

و امروز، بيچاره دانش آموزى كه بعد از من وارد كلاس شود آن وقت من مى‏دانم و او و اخراج از كلاس و نمره منفى!!!

آخه بچه‏ها كه گذشته منو نمى‏دونن.


شبى كه فهميدم ما همه وسيله‏ايم
مسلم توكلى وردنجانى/تربيت معلم شهيد مطهرى شيراز

غروب غريبى است. شب، شب شهادت دختر 3 ساله آقا امام حسين(ع)، حضرت رقيه(س) است. با يأس و نااميدى به طرف مسجد مى‏روم تا راديو را روشن كنم. تمام اين مدت در اين فكرم آقا جان مددى كن و توفيقى بده كه امشب مراسم عزادارى مختصرى در مسجد برگزار كنيم و اين شب همين طور در سكوت بر ما نگذرد. آخر تمام بچه هايى كه مداح بوند چون امشب از تهران مداح به شيراز آمده براى بهره‏مندى بيش‏تر به آن جا رفته‏اند.

نمازم را مى‏خوانم. اما هنوز خبرى از هيچ كدام از بچه‏هاى مداح در مسجد نيست. به سلف سرويس مى‏روم تا شام بخورم. ناگاه در سلف مى‏بينم كه سيد نيز براى خوردن شام به سلف سرويس آيد. خدا مى‏داند كه در آن موقع ديگر مثل اين بود كه دارم خواب مى‏بينم. سيد كه به شيراز رفته بود الان اينجا چكار مى‏كند. به طرف او مى‏روم.

اين جا بود كه فهميدم كه ما همه وسيله‏ايم و تمام اين مراسم هايى كه به ياد و نام آن‏ها برگزار مى‏شود از مدد قدرت و توفيق خود آن بزرگواران است.


صحبت به زبان انگليسى هميشه آبرو نمى‏آورد!
سيدموسى حسينى/پرستارى شهيد بهشتى‏

يادم مى‏آيد هنگامى كه ترم سه پرستارى بودم يكى از واحدهاى كارآموزى ما در بيمارستان لقمان حكيم بود. در بخشى كه ما كارورزى داشتيم بيمارى بود كه احتمال داده بودند تومور مغزى داشته باشد و به همين جهت براى بررسى بيش‏تر در بخش بسترى شده بود.

استاد ما كه علاقه زيادى به آموزش بالينى داشت يك روز ما را كنار تخت مريض جمع كرده و شروع به صحبت دوباره وضعيت بيمار نمود و از آن‏جايى كه همراه مريض نيز در كنار ما حضور داشت و استاد نمى‏خواست وى از وضعيت وخيم بيمارش مطلع شود مطالب را به صورت دست و پا شكسته به انگليسى بيان مى‏كرد و ما كه سه واحد عمومى و سه واحد تخصصى زبان انگليسى را گذرانده بوديم با Yes و No گفتن‏هاى غليظ وى را همراهى مى‏كرديم.

استاد مى‏گفت: مريض احتمال دارد تومور مغزى داشته باشد و درصورت وجود اين تومور، بر حسب محل قرارگيرى آن، ممكن است مشكلات مختلفى براى مريض پيش بيايد. مثلاً كور، كر و يا لال شود. يكى از اندام‏هايش و يا تمام آن‏ها فلج شود و يا حتى كنترل ادرار و مدفوع خويش را نيز از دست بدهد و هزار و يك بلاى عجيب و غريب ديگر اسم برد كه ممكن است مريض دچار آن گردد.

حالا قيافه ما را زمانى مجسم كنيد كه فهميديم همراه مريض برادر وى بوده و مترجم شبكه چهارم سيما است...!


از كدام لغت‏نامه آورده‏اى
ليلاالسادات مروجى/علوم قرآن و حديث تهران‏

آقا پسر فكر نمى‏كرد در دانشگاه هم ازش درس بپرسند. ترم يك و جلسات اول بود، و استاد يكى از دروس - ضمن حل تمرين - به معناى يك كلمه گير داده بود، هر معنى مى‏گفت، استاد مى‏پرسيد از كدام لغت‏نامه آورده‏اى! بالاخره اسم يك فرهنگ را بِهِش رساندند و او هم گفت. غافل از اين كه سر استاد كلاه نمى‏رود. با آوردن اسم آن لغت نامه، ناگهان استاد با چهره‏اى عصبانى دانشجو را به پاى ميز خواند! بيچاره باترس و لرز از جا بلند شد. ما هم تعجب كرده بوديم: نكند...! اين چند قدم براى او و همه ما چندين كيلومتر طول كشيد. فكر همه چيز را مى‏كرديم، جز اين كه استاد دلسوز و دقيق ما، كليد اتاق و كتابخانه شخصى خود را در اختيار آن همكلاسى ما بگذارد، تا او برود و آن فرهنگ لغت مورد بحث را به كلاس بياورد، و بعد باكمك هم، معناى صحيح آن لغت را به دست بياورند!(تنبيه علمى)



http://www.payambarazam.ir
/index.html
/web_view_id_56.html

صفحه نخست
سياسي
اجتماعي
فرهنگي
دانشجويي
نشريات دانشجويي
مذهبي
صنفي
ورزشي
علمي آموزشي
مناسبتهاي ويژه/بزگداشت روز دانشجو
دهه گفتمان دانشگاهي
پرسمان دانشجويي
گزارش تصويري
اخبار ويــــــــژه

مقاله
گزارش
گفتگو
گزيده نشريات دانشجويي

وب لاگ خبرنگاران ما
ثبت نام در وب لاگ
ورود اعضا
ليست پيوندها
ارسال سوژه خبري
ارسال خبر
تماس با ما