طرح  عکس  نمايه نشريات دانشجويي  بانک اطلاعات نشريات دانشجويي  آموزشي  معرفي مراكز فعال نشريات  جشنواره نشريات  مجله همراه  تازه هاي نشريات  اتاق گفتگو   
همايش تعاون و اشتغال دانش آموختگان دانشگاهي برگزار مي شود            تقويم آموزشي دانشگاه آزاد اسلامي گرگان در نيمسال تابستان سال تحصيلي 1385 اعلام شد            پذيرش مقاله عضو هيات علمي دانشگاه آزاد اسلامي گرگان در كنگره بين المللي            برگزاري كارگاه برنامه ريزي و الگوهاي تدوين طرح درس در دانشگاه گرگان            دانشگاه گرگان ميزبان مسابقات تنيس و بدمينتون دانشگاه هاي كشور           
جشنواره صحيفه سجاديه
مسابقه حفظ مفاهيم

هو الجميل
ديباچه :
در كتاب شريف صحيفه سجاديه ، گذشته از زيبايي‌هاي كلامي، نكات و ظرايف بديع ادبي ، دو ويژگي‌ بارز نيز وجود دارد:
نخستين ويژگي‌ اين دفتر رباني، كه آن را زبور آل محمد (‌ص) و انجيل اهل البيت (ع) ناميده‌اند، چنانكه پيداست، آموختن شيوة راز و نياز با معبود است و بيان خلوص و شكسته حالي و اظهار تعبد و انابت و
سپس ويژگي‌ حضور بسيار بارز اين حقيقت است كه مجموعة اين نياش‌هاي دلنشين و موثر ، سراسر معرفت




آموزي است و تهذيب روح و تصفيه باطن و صفاي دل . و درس محبت است و عاطفه و اغماض و فضيلت و راستي و درستي. ونيز ترغيب به نزاهت و خلوص و عدالت و حق شناسي است و احتراز از خشم و خشونت و ظلم و حرص و حسد و ديگر خوي‌هاي نكوهيده.
در گزيده‌اي كه خواننده گرامي پيش روي دارد سعي شده است عبارات كوتاهي فراهم آيد تا ضمن رعايت تنوع موضوعي، نشان‌دهنده گوشه‌هاي مختلفي از ويژگيهاي هر دو مورد مذكور باشد و هم حفظ و بخاطر سپردن آنها با زحمت كمتري ميسر شود.
والسلام .



طلب انس :
1- أَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ‌.
2- وَ فَرِّغْ قَلْبي لِمَحَبَّتِكَ
3- وَهَبْ لِيَ الْانُسَ بِكَ.
1- پروردگارا ! بر محمد و خاندان وي درود فرست،
2- و دلم را از محبت غير خود فارغ ساز،
3- و انس و الفت با خود را نصيبم فرماي،
از نيايش بيست و يكم


شيريني چشم پوشي :
1- أَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ .
2- وَقِني مِنَ الْمَعاصِيَ.
3- وَاسْتَعْمِلْني بِالطّاعَةِِ.
4- وَارْزُقْني حُسْنَ الاِنابَةِ.
5- وَطَهِّرْني بِالتَّوْبَةِ.
6- وَأَيِّدْني بِالْعِصْمَةِِ.
7- وَاسْتَصْلِحْني بِالْعافِيَةِِ.
8- وَأَذِقْني حَلاوَةَ الْمَغْفِرَةِِ.




1- بار خدايا ! بر محمد و خاندان وي درود فرست.
2- و مرا از گناهان نگاه دار .
3- و به فرمانبرداري از خود برگمار.
4- و بازگشتي زيبا، عطايم كن .
5- و به توبه پاكم ساز.
6- وياريم ده كه گرد گناه نگردم.
7- و حالم را با تندرستي نيكوگردان.
8- و شيريني آمرزش و مغفرتت را به كام جانم بچشان.
از نيايش شانزدهم




عظمت بي‌پايان :
1- يا مَنْ لا تَنْقضي عَجائِبُ عَظِمَتِهِ.
2- صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ .
3- وَاحْجُبْنا عَنِ‌ الِألْحادِ في عَظَمَتِكَ‌.



1- اي خداوندي كه شگفتي هاي بزرگيش پايان‌ناپذير است،
2- بر محمد و خاندان وي درود فرست*.
3- و ما را از گرايش نادرست دربارة عظمتت بازدار.
از نيايش پنجم


رأفت بيكرانه :
1- اِلهي هَدَيْتَنني فَلَهَوْتُ.
2- وَ وَعَظْتَ‌ فَقَسَوْتُ .
3- وَ أَبلَيْتَ الْجَميلَ فعَصَيْتُ
4- ثُمَّ عَرفْتُ ما أَصْدَرْتَ ، إِذْ عَرَّفْتَنيهِ.
5- فَاسْتَغْفَرْتُ فَأَقَلْتَ.
6- فَعُدْتُ فَسَتَرْتَ .
7- فَلَكَ إِلهيَ الْحَمْدُ.


1- بارخديا ! هدايتم كردي و من به راه لهو و غفلت رفتم.
2- و اندرزم دادي، سنگدلي ورزيدم.
3- و نعمتهاي نيكويم دادي ، سركشي كردم.
4- و آنگاه آنچه را كه از آنم بازداشته بودي بمن شناسانيدي و من شناختم.
5- پس آمرزش طلبيدم، گناهانم بخشيدي.
6- ولي باز به گناه برگشتم و تو پرده پوشي كردي.
7- پس سپاس ترا سزد، اي خداي من.
از نيايش چهل و نهم


آنچه خوبان همه دارند:
1- الهي . سُنَّتُكَ الإْفْضالُ.
2- وَ عادَتُكَ الإْحْسانُ.
3- وَسَبيلُكَ الْعَفْوُ.
1- خداي من ! . آيين تو دهش،
2- و خوي تو بخشش،
3- و روش تو گذشت است.
از نيايش سي و ششم.


تفضّل بي قياس:
1- أَبَيْتَ يا مَوْلايَ اِلاّ إِحْساناً وَ‌ امْتِناناً‌ وَ‌ تَطَوّلاً وَ‌ إِنْعاماً.
2- وَأَبَيْتُ‌ إِلاّ تَقَصُّماً لِحُرُماتِكَ وَ تَعَدّياً لِحُدُودِكَ وَ غَفْلَةً عَنْ وَعيدِكَ

1- مولاي من ! هر آنچه عطا نمودي، بجز دهش، بخشش، تفضل و انعام، چيزي نبود.
2- و من خودداري ورزيده‌ام و با گستاخي، خود را در محرمات تو افكنده و از حدود تو پا فراتر نهاده و از تخويف و تهديد تو به غفلت در افتاده ام.

از نيايش چهل و نهم

هر چه تو خواهي :
1- اللّهُمَّ وَ إِنْ كانَتْ الْخِيَرَةُ لي عِنْدَكَ ‌في تَأخيرِ الْأَخْذِ‌ لي وَ تَرْكِ اْلِإنْتِقامِ مِمَّنْ ظَلَمَني إِلي يَوْمِ الفَصْلِ وَ مَجْمَعِ الْخَصْمِ.
2- فَصَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ‌وَ آلِهِ.
3- وَ أَيِّدْني مِنْكِ بِنيَّةٍٍ‌ صادِقَةٍٍ وَ صَبْرٍ دائمٍ.
1- پرودگارا‌ ! اگر خير من درآنست كه گرفتن حق و انتقام از آن كس كه بر من ستم روا داشته است تا روز باز پسين به تأخير افتد، ( همان به ).
2- پس بر محمد و خاندان او درود فرست.
3- و مرا به نيتي صادق و صبري دائم مدد فرماي.
از نياش چهاردهم

پايان نيكو :
1- اللّهُمَّ مَنْ أَصْبَحَ لَهُ ثِقَهٌ اَوْ رَجاءٌ‌ غَيْرُكَ .
2- فَقَدْ أَصْبَحْتُ‌وَ أَنْتَ‌ ثِقتي وَ‌ رَجائي في الْامورِ‌ كُلِّها.
3- فَاقْضِ لي بِخَيْرها عاقِبَةًً .
1- بار خدايا ! هركس كه اعتماد و اميدي بجز تو داشته باشد،
2- اعتماد و اميد من در تمام احوال به توست،
3- پس به سامان دار براي من هرچه را كه پاياني بهتر دارد.
از نيايش پنجاه و چهارم



نردبان عروج :
1- أَللّهُمَّ فَصَلَّ عَلي مُحَمَّدٍ‌ وَ آلِهِ‌.
2- وَاجْعَلِ الْقُرآنَ‌ وَسيلَةًً أِلي أَشْرَفِ مَنازِلِِ الْكَرامَةِِ.
3- وَ سُلَّماً نَعْرُجُ فيهِ إِلي مَحَلِّ الْسَّلامَةِ.
4- وَ سَبَبَاً نُجْزي بِهِ الْنَجاةَ‌ في عَرْصَةِ الْقِيامَةِِ.
5- وَذَريعَةً نَقْدَمُ بِها عَلي نَعيمِ دارِالْمُقامَةِِ.






1- بار خدايا ! بر محمد و خاندان او درود فرست.
2- و قرآن را براي ما وسيلة نيل به والاترين مراتب بزرگواري قرارده.
3- ونردباني كه بدان، به جايگاه امن و سلامت فرا رَويم.
4- و سببي كه بدان ، رهايي در عرصة رستاخيز را پاداش يابيم.
5- و از نعمت ورود به بهشت برين برخوردار شويم.
از نيايش چهل و دوم


فروغي تابان :
1- أَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ‌ وَ‌ آلِهِ .
2- وَارْزُقْني الَّرغْبَةََ في الْْعمَلِ ‌لَكَ لِآخِرَتي.
3- حَتّي أَعْرِفَ صِدْقَ ذلكَ‌مِنْ قَلْبي
4- وَ هَبْ لي نُوراً أَمْشي بِهِ‌في النّاسِ .
5- وَ أَهْتَدِيَ بِهِ فِي الظُلماتِ.
6- وَأَسْتضيئَي بِهِ مِنَ الشَّكِ وَالشُّبُهاتِ .






1- بارخدايا ! بر محمد و خاندان وي درود فرست.
2- و چنان كن كه شوق عمل در راه تو توشة روز باز پسينم باشد.
3- آن سان كه صدق آن را در دل خود نيك احساس كنم
4- و بر من فروغي بتابان كه در پرتو آن در ميان مردم راه بسپرم .
5- و در تاريكييها راه خود بيابم.
6- و در روشنايي آن از دام هر شك و شبهه برهم.
از نيايش بيست و دوم



بهترين ها :
1- اللّهُمَّ وَ أنْطقْني بِالْهُدي.
2- وَأَلْهِمْنِي التَّقْوي.
3- وَوَفِّقْني لِلّتي هِيَ أَزْكي.
4- وَاسْتَعْمِلْني بِما هُوَ أَرْضي.
5- اللّهُمَّ أَسْئَلُكَ بِيَ الطَّريقَةََ الْمُثْلي.
6- وَاجْعَلْني عَلي مِلَّتِكَ‌ أَموُتُ وَ‌ أَحْيي.







1- بارخدايا ! ‌زبان مرا به هدايت گويا فرما.
2- و به آيين پرهيزگاري‌ام الهام بخش.
3- و به هر كاري كه پاكيزه تر است توفيق عنايت كن.
4- و به هر كاري كه پسنديده‌تر است برگمار .
5- خدايا ! مرا به هر چه والاتر رهنمون شو.
6- و چنان كن كه بر آيين تو بميرم و زندگي از سرگيرم.
از نيايش بيستم.




يَدُاللّه فَوْقَ أَيديهِمْ:
1- إِلهي أِن رَفَعتني فَمَنْ ذَالّذي يَضَعُني.
2- وَ إِن وَضَعْتَني فَمَنْ ذَالَّذي يَرْفَعُني.
3- وَ إِن أَكْرَمْتَني ‏فَمَنْ ذَالَّذي يُهينُني.
4- وَ إِنْ أهْنَيْتَني فَمَنْ ذَالَّذي يُكْرِمُني .









1- پروردگارا ! اگر مرا بلند كني، كيست تا مرا پست سازد؟
2- و گرم پست كني ، كيست آن كس كه مرا بلند گرداند؟
3- و اگر گراميم داري ، كيست تا خوارم كند؟
4- و اگر خوارم نمايي كيست آن كس تا گراميم گرداند؟
از نيايش چهل و هشتم.



زيب نيكان :
1- اللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ‌ آلِهِ.
2- وَ حَلِّني بِحِلْيَةِ الصالِحينَ .
3- وأَلْبِسْني زينةَ الْمُتَقّينَ‌.
4- في بَسْطِ الْعَدْلِ‌ وَ كَظْمِ الْغَيْظِ وَ‌ إِطفاءِ النّائِرةِ وَ ضَمِّ أَهْلِ الْغُرْفَةِ وَ‌إِصْلاحِ ذاتِ‌الْبيْنِ وَ اِفْشاءِ الْعارِفَةِ‌وَ‌لينِ الْعريكَةِ وَ‌ خَفْضِ الْجناحِ وَ‌ حُسْنِ السّيرَةِ .





1- بار خدايا ! ‌بر محمد و خاندان او درود فرست.
2- و مرا به زيب نيكان بياراي .
3- و زيور پرهيزگارانم درپوش.
4- و در گسترش داد و فرو خوردن خشم و فرونشانيدن اخگر دشمني و گردآوري پراكندگان و اصلاح ميان مردم و فاش كردن نيكي و پوشيده نگاه داشتن عيب‌ها و نرم رفتاري و فروتني و خوشرفتاري ( توفيقم ده ).

از نيايش بيستم .

برترين مراتب :
1- أَللّهُمَّ صلّ‌ عَلي مُحَمّدٍ وآلِهِ .
2- وَ بَلّغْ بِايماني أَكْمَلَ الإيمانِ .
3- واجْعَلْ يَقيني أَفْضَلَ الْيقينِ .
4- وَانْتَهِ بِنيتَّي إِلي أَحْسَنِ‌ النّياتِ‌
5- وَ بَعَمَلي إِلي أَحْسَنِ الْأعْمالِ‌.
6- اللّهُمَّ وَفِّرْ بِلُطْفِكَ نِيَّتي .
7- وَصَحِّحْ بِما عِنْدَكَ يَقيني .
8- وَاسْتَصْلِحْ بِقُدْرَتِكَ ما فَسَدَمِنّي.





1- بارخدايا ! بر محمد و خاندان وي درود فرست.
2- و ايمان مرا به كاملترين مراتب آن،‌
3- و يقين مرا به برترين درجات يقين.
4- و نيتم را به نيكوترين نيت‌ها،
5- و عملم را به بهترين اعمال رفعت بخش.
6- اي خدا ! به لطف خويش، نيتم را از هر شائبه‌اي مصون دار.
7- و به رحمت خود، يقينم را هرچه استوارتر كن.
8- و به توان خود، فسادم را به صلاح بدل فرماي .
از نيايش بيستم
جلوه‌اي از كمال :
1- أَللّهُمَّ صلّ‌ عَلي مُحَمّدٍ وآلِهِ .
2- وَلا تَرْفَعْني فِي النّاسِ دَرَجةً إِلاّ حَطَطَّني عِنْدِ‌نَفْسي مِثْلَها.
3- وَلا تُحْدِثْ لي عِزّاً‌ ظاهراً إِلاّ أَحْدَثْتَ لي ذَلَّةً باطِنةً عِنْدَ‌ نَفْسي بِقَدَرِها.

1- بارخدايا ! بر محمد و خاندان وي درود فرست.
2- و هر گاه مرا در نظر مردم به درجه‌اي فرا مي‌بري ،‌به همان اندازه در نفس خود خوارم گردان.
3- و هرگاه مرا به عزتي آشكار مي‌نوازي ، به همان اندازه در نفس خود ذليلم گردان.
از نيايش بيستم.

عيب مرا بيرون كن :
1- أَللّهُمَّ لا تَدَعْ خَصْلَةً تَعابُ مِنّي اِلّا أَصْلَحْتَها.
2- وَلاعائِبَةً اُوَنَّبُ بها اِلّاحَسَّنْتَها.
3- وَلا أُكْرومَةً فِيَّ ناقِصةً أِلاّ أَتْمَمْتَها.
1- پروردگارا ! هرخصلت بد كه در من است به صلاح آور.
2- و هر زشتي كه با من است و موجب نكوهش من به زيبايي بدل نماي.
3- و هر كرامت كمال نايافته كه در من است كامل فرماي.
از نيايش بيستم .


اوج كمال :
1- أَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ‌آلِهِ.
2- وَسدِّدْني لِأَنْ أُعارضَ مَنْ غَشَّني بِالنُّصْحِ.
3- وَأَجْزيَ مَنْ هَجَرَني بِالبِرِّ.
4- وَاُثيبَ مَنْ حَرَمَني بِالبَذْلِ.
5- وَأُكافِيَ مَنْ قَطَعَني بِالصِّلةِ.
6- وَ أَخالِفَ مَنْ اغْتابَني إِلي حُسْنِ الذِّكْرِ.
7- وَأَنْ أَشْكُرَ الْحَسَنَةَ.
8- واُغْضِيَ عَنِ السَيِّئَةِ.





1- بارخدايا ! بر محمد و خاندان وي درود فرست.
2- و مرا توفيق بخش تا با آن كس كه با من نيرنگ مي ورزد به اندرز مواجهه كنم.
3- و كسي كه از من دوري مي گزيند با وي نيكي ورزم.
4- و آن كس كه مرا محروم مي دارد به دهش بنوازم.
5- وبا آن كس كه از من بريده در پيوندم.
6- و آن كس كه از من به بدي ياد كرده به نيكي ياد كنم.
7- و خوبي را سپاس دارم.
8- و از بدي ديده فرو بندم.
از نيايش بيستم.


از نمادهاي رشد:
1- أَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ‌آلِهِ.
2- وَ‌ مَتِّعْني بِالْاِقْتصادِ.
3- وَاجْعَلْنِي مِنْ اَهْلِ السَّدادِ.
4- وَ مِنْ أَدِلَّةِ الرَّشادِ.
5- وَ مِنْ صالِحيِ الْعِبادِ .
6- وَارْزُقْني فَوْزَ‌ الْمَعادِ.
7- وَ سَلامَةَ الْمِرْصادِ.






1- خداوندگارا ! بر محمد و خاندان او درود فرست.
2- و مرا از ميانه‌روي بهر‌ه‌مند ساز
3- و در زمرة اهل صواب درآور.
4- و از راهنمايان طريق حقم قرار ده.
5- و در شمار بندگان صالحم بدار.
6- در قيامت رستگاري را نصيبم فرماي.
7- و از آتش دوزخم در امان آر.
از نيايش بيستم




اعتدال در پرهيزگاري :
1- أَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ‌آلِهِ.
2- وَارْزُقْني صَحَّةً في عِبادَةٍ .
3- وَ‌فَراغاً في زَهادةٍ .
4- وَ‌عِلْماً‌ فِي اسْتِعْمالٍ.
5- وَ وَرَعاً في أِجْمالٍ.









1- بارخدايا ! برمحمد و خاندان وي درود فرست.
2- و مرا تندرستي ده كه تو را پرستش كنم.
3- و آسايش عطا فرما تا دامن از جهان ورچينم.
4- و علم مرا با عمل همراه فرماي.
5- و پرهيزگاريم را با ميانه‌روي قرين نماي.
از نيايش بيستم
اَلّلهُم إِني أَعوُذُبِكَ :

1- مِنْ هَيَجانِ‌ الحِرْصِ
2- وَ سَوْرَةِ الْغَضَبِ
3- وَ غَلَبَةِ الْحَسَدِ
4- وَ صَعْفِ الصَّبرِ
5- وَ قِلَّةِ الْقناعَةِ
6- وَ شَكاسَةِ الْخُلْقِ
7- وَ اِلْحاحِ الشَّهْوَةِ
8- و مَلَكَةِ ‌الْحمِيَّةِ
9- وَ مُتابَعَةِ الْهوي
10- وَ مُخالَفَةِ الْهُدي


به تو پناه مي‌برم ! بار خدايا:

1- از آشوب آزمندي
2- و شدت خشم
3- و چيرگي حسد
4- و ضعف صبوري
5- و كمي قناعت
6- و كج خويي
7- و پافشاري خواسته‌هاي نفساني
8- و چيرگي عصبيت
9- و پيروي از هوس
10- ومخالفت با هدايت



11- وَ سَنَةِ الْغَفْلَةِ
12- وَ تعاطِيَ الْكُلْفَةِ
13- وَ ايثارِ الْباطِلِ عَلَي الْحقِّ
14- وَ الْإصْرارِ عَلَي الْمَآثِمِ
15- وَ اسْتِصْغارِالْمَعْصِيةِ
16- وَ اسْتِكْبارِ‌الطّاعَةِ‌
17- وَ مُباهاتِ الْمُكْثِرينَ
18- وَ الْإِزْزاءِ بِالْمُقِلّينَ
19- وَ سُوءِ الْوِلايَةِ لِمَنْ تَحْتَ أَيدينا
20- وَ تَرْكِ الشُّكْر‌ لِمَنِ اصْطَنَعَ الْعارِفَةَ عِندنا.



11- و فرو رفتن در خواب غفلت
12- و رفتار تكلف آميز
13- و برتري دادن باطل بر حق
14- و اصرار بر گناه
15- و خرد شمردن معصيت
16- و بزرگ شمردن طاعت
17- و به خود باليدن توانگران
18- و رفتار ناشايست با زيردستان
19- و خوار داشتن مردم كم‌توان
20- وناسپاسي ‌درحق‌كسي‌كه‌ به ‌ما‌ نيكي كرده



در همه احوال خوب :
1- أَللّهُمَّ اخْتِمْ بِعَفْوكَ أَجَلي .
2- وَ حَقِّقْ في رَجاء رَحْمَتِكَ أَمَلي .
3- وَ سَهِّلْ أِلي بُلو‎غِ‌ رِضاكَ سُبُلي
4- و حَسِّنْ في جميعِ‌ اَحْوالي عَمَلي.
1- خداوندگارا ! عمرم را با عفو خود به پايان بر.
2- و آرزويم را با اميد به رحمت خويش قرين فرماي.
3- و راه مرا در رسيدن به خشنوديت آسان گردان.
4- و در هر حال كه هستم كار مرا نيكو كن.
از نيايش بيستم.

رشكم از هيچ به دل راه مده :
أَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ‌آلِهِ.
وَ ارْزُقْني سَلامةَ الصَّدرِ مِنَ‌ الْحَسَدِ ‌حَتّي لا أَحْسدَ مِنْ خَلْقِكَ عَلي شيءِ مِنْ فَضْلِكَ‌.

بارخدايا ! ‌بر محمد و خاندان وي درود فرست.
و سينه مرا از رشگ تهي فرما، به گونه‌اي كه بر هيچ يك از بندگانت كه دربارة آن‌ها احسان كرده‌اي، حسد نبرم.
از نيايش بيست و دوم
پرتگاه ژرف :
1-{ الهي} كَمْ مِنْ باغٍ بَغاني بِمَكائِدِهِ‌.
2- وَ نَصَبَ لي شَرَكَ مَصائِدِهِ.
3- وَ وَكَّلَ بي تَفَقُّدَ‌ رِعايَتِهِ.
4- وأَضْبَأَ إِليَّ إِضْباءَ‌السَّبُعِ‌ لِطَر يدَتِهِ.
5- انتظاراً لِاِنْتهازِ‌ الفُرصَةِ لِفَريسَتِةِ.
6- وَ هُوَ يُظْهِرُ‌لي بَشاشَةَ الْمَلَقِ .
7- وَيَنْظُرُني عَلي شِدَّةِ الْحَنَقِ .
8- فَلَمّا رَأَيْتَ‌ يا الهي تبارَكْتَ و تَعالَيْتَ دَغَلَ‌ سَريرَتِهِ‌ وَ‌ قُبْحَ ما انْطوي عَليْهِ.
9- أَرْكَسْتَهُ لِأُمِّ رَأسِهِ في زُبْيَتِهِ
10- وَرَدَدْتَّهُ في مَهوي حُفْرَتِهِ. ..

1- اي خداي من، ‌چه بسا دشمن ستمگر كه با حيله‌هاي خويش مرا بيازرد.
2- و دام‌هاي خود بر سر راه من نهاد.
3- و مرا زير نظر خود گرفت.
4- وچونان درنده‌اي كه دركمين شكارگريخته خود بنشيند،‌دركمين من نشست.
5- مگر فرصت حمله‌اش به دست افتد.
6- و در همان حال كه با گشاده رويي چاپلوسي مي‌كرد.
7- با نگاه خشم در من مي‌نگريست.
8- پس تو اي خداي من كه فرخنده و والايي چون ناپاكي درون و زشتي نهادش را ديدي.
9- او را درهمان گودال كه براي دردام انداختن من حفركرده بود، سرنگون ساختي .
10- و در ژرفاي پرتگاهش درافكندي .

پناه در سايه امن خدا :
1- {الهي} كَمْ مِنْ حاسِدٍ قَدْ شَرِقَ بي بِغُصَّتِهِ.
2- وَ شَجي مِنّي بِغَيْظِهِ .
3- وَسَلَقَني بِحَدِّ لِسانِهِ.
4- وَ وَحَرَني بِقَرْفِ عُيُوبِهِ.
5- وَجَعَلَ عِرْضيِ غَرَضاً لِمراميِهِ.
6- وَ قَلَّدَني خِلالاَ لَمْ تَزَلْ فيهِ.
7- وَ وَحَرني بِكَيدِهِ.
8- وَقَصَدَني بِمَكيدَتِهِ.
9- فَنادَيْتُكَ‌ يا الهي مُسْتَغيثاً‌ بِكَ .
10- واثِقاً‌ بِسُرْعَةِ إِجابَتِكَ‌.
11- عالماَ أَنَّهُ لا يُضْطَهَدُ مَنْ آوي إِلي ظِّلِ‌ كَنَفِكَ .
12- وَ لايُفْرَغُ مَنْ لَجَأَ الي مَعْقِلِ انتِصارِكَ.
13- فَحَصَّنْتَني مِنْ بَاْسِهِ بِقُدْرَتِكَ.

1- اي خداي من !‌و چه بسا حسدورزي كه بر من رشگ برد و بغض راه گلويش را فشرد.
2- و خشم چون استخواني حلقومش بيازرد.
3- و با نيش زبان مرا آزار داد.
4- به هر عيب كه در خود داشت مرا تهمت برنهاد.
5- و آبروي مرا آماج تيرهاي بهتان خود ساخت.
6- و صفاتي را كه خود بدان‌ها متصف بود بر من بست.
7- و به كيد و نيرنگ خويش مرا خشمگين ساخت.
8- و با حربة مكر بر من حمله آورد.
9- بار خدايا آنگاه تو را ندا در دادم و به درگاه تو استغاثه كردم.
10- اميدم چنان بود كه دعاي مرا به زودي اجابت كني.
11- و مي‌دانستم آن كس كه در سايه امن تو پناه جويد هرگز ستم نبيند.
12- و آن كه به پناهگاه نصرت تو درآيد از كس نهراسد.
13- پس تو مرا به قدرت خويش از آسيب او نگاه داشتي.
از نيايش چهل و نهم



در شكوه الطاف باري :
1- { الهي}كَمْ مِنْ سَحائِبَ مَكرْوهٍ‌ جَلَّيْتَها عنّي .
2- وَسحائبَ ‌نِعَمٍ أَمْطَرْتَها عَلَيَّ .
3- وَجَداوِلَ‌ رَحْمَةٍ نَشَرْتَها.
4- وَ عافِيّةٍ‌أَلْبَسْتَها.
5- وَ أَعْيُنِ‌ أَحْداثٍ كَشَفْتَها.
6- وَ غَواشِيَ‌ كُرُباتٍ‌ كَشَفْتَها .






1- بارخدايا ! چه بسا ابرهاي ناخوشايند كه پراكنده ساختي
2- و چه بسيار ابرهاي نعمت آور كه بر من بارانيدي
3- و چه بسا جويباران رحمت كه براي من روان ساختي.
4- چه بسا جامه‌هاي عافيت كه بر تن من پوشيدي.
5- و چه بسا كه ديدگان حادثات را بهم بردوختي .
6- و چه بسا حجابهاي غم و اندوه را كه از ميان برگرفتي.





7- وَ كَمْ مِنْ ظَنِّ حُسْنٍ حَقَّقْتَ .
8- وَ عَدَمٍ جَبَرْتَ .
9- وَ صَرْعَةٍ أَنْعَشْتَ .
10- و مَسْكَنَةٍ حَوَّلْتَ‌.
11- كُلُّ‌ ذلكَ‌ إِنعاماً‌ وَ‌ تَطَوُّلاَ‌ وَ‌في جَميعِهِ إِنْهِماكاً مِني عَلي معاصيكَ‌ لَمْ تَمْنَعْكَ‌ إِساءَتي عَنْ إِتْمامِ‌ إِحْسانِكَ، وَ لا حَجَرَني ذلك عَنْ إرتكاب مَساخِطِكَ .


7- چه بسا گمان نيك را كه { درباره من} به حقيقت پيوستي.
8- و چه بسا بجاي فقر و نيازمندي، توانگري و بي‌نيازي بخشيدي.
9- و چه بسا به سر در افتاده بودم و تو مرا برپاي داشتي.
10- و چه بسا مسكنت و درماندگي كه به يكبارگي از ميان برداشتي.
11- بارخدايا !‌اين همه انعام و احسان تو بود و حال آنكه من همچنان در نافرماني تو غوطه‌ور بودم، ولي نه بد كرداريهاي من ، تو را از احسان خويش بازداشت و نه احسان و تفضّل تو مرا از ارتكاب اعمالي كه تو را به خشم آورد؛ بازداشت.
از نيايش چهل و نهم

در طريق خوشنودي :
1- اَلْحَمْدُ لِلّهِ الّذي حَبانا بِدينِهِ .
2- وَاخْتَصّنا بِمِلَّتِهِ‌.
3- وَ سَبَّلَنا في سُبُلِ‌ إِحْسانِهِ‌.
4- لِنَسْلُكَها بِمَنِّهِ‌ إِلي رِضْوانِهِ.
1- حمد و سپاس خداوندي را كه دين خود را به ما ارزاني فرمود.
2- و ما را به آيين خويش اختصاص داد.
3- و به راه‌هاي احسان خود درآورد.
4- تا به مدد احسانش در طريق خشنودي‌اش گام برداريم.

از نيايش چهل و چهارم


رهايي :
1- أَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ‌آلِهِ
2- وَأَذِقْني حَلاوَةَ الْمَغْفِرَةِ .
3- وَاجْعَلْني طَليقَ عَفْوِكَ‌.
4- وَ عَتيقَ رَحْمَتِكَ .
1- بارخدايا ! ‌برمحمد و خاندان وي درود فرست.
2- و حلاوت مغفرت را به من بچشان .
3- و مرا رها شدة عفو خويش،
4- و آزاد شده رحمت خود قرار ده.
از نيايش شانزدهم.


آستانه گذشت :
1- أَللّهُمَّ اِلي مَغْفَرَتِكَ وَ فَدْتُ .
2- وَاِلي عَفْوِكَ قَصَدْتُ .
3- وَ إلي تَجاوُزِكَ اِشْتَقْتُ.
4- وَ بِفَضْلِكَ وَثِقْتُ.
5- وَلَيْسَ عِنْدي ما يُوجِبُ مَغْفِرَتَكَ.
6- وَلافي عَمَلي مَا اسْتَحِقُّ بِه عَفْوَكَ .







1- پروردگارا ! برآستانه تو فرود آمده‌ام.
2- و به اميد عفو تو آهنگ كرده‌ام.
3- و به بخشايش تو دل بسته‌ام.
4- و به فضل و احسان تو اعتماد كرده‌ام.
5- و مرا آنچه سبب آمرزش تو شود، در دست نيست.
6- و كاري نكرده‌ام كه به پاداش آن شايسته عفو تو باشم.
از نيايش بيستم

پرتوي از كمال :
1- أَللّهُمَّ فصلِّ علي مُحَمَّدٍ و آلِهِ .
2- وَاجْعلْ هَمَساتِ‌ قُلوُبِنا.
3- وَحَرَكاتِ‌ أَعْضاءِ نا.
4-وَلَمَحاتِ‌أَعْيُنِنا.
5-وَلَهَجاتِ‌ أَلْسِنَتِنا.
6- في موجباتِ ثوابِكَ .
7-حتي لا تفوتَنا حَسَنَةٌ نَسْتَحِقُّ بها جَزاءَ كَ.
8-وَ‌ لاتَبْقي لنا سّيِّئةٌ نَسْتَوْجِبُ بها عِقابَكَ.




1- بارخدايا بر محمد و خاندان او درود فرست.
2- و رازهاي دل‌هاي ما را
3- و جنبش‌هاي اندام‌هاي ما را
4- و نگاه‌هاي ديدگان ما را
5- و سخنان زبان‌هاي ما را
6- چنان گردان كه موجب ثواب تو باشد.
7- تا كارهاي خوبي كه سزاوار پاداش نيك توست از دست نشود.
8- و گناهي كه موجب كيفر بد توست برجاي نماند.
از نياييش نهم


هر سوي كه خواهي :
1- أَللّهُمَّ اِنَّكَ‌ اَعْلَمُ بِما عَمِلْتُ.
2- فَاغْفِرْلي ما عَلِمْتَ.
3- وَاصْرِفْني بِقُدْرَتِكَ إِلي ما أَحْبَبْتَ .
1- بارخدايا تو بهتر مي‌داني كه من چه كرده‌ام.
2- پس آن گناهان را كه خود بر آنها آگاهي بيامرز.
3- و به قدرت خود مرا بدان سو ببر كه خود دوست داري
از نيايش سي و يكم

خير دنيا و آخرت :
أَسْأَلُكَ اللّهُمَّ رَبَّنا . مَهْما قَسَمْتَ بَيْنَ عبادِكَ‌ الْمؤْمنينَ‌ مِنْ خَيْرٍ أو عافيةٍ اَوْ بَرَكَةٍ‌أَوْهُديً أَوْ عَمَلٍ بِطاعَتِكَ‌ أَوْ خَيْرٍ تَمُنُّ‌ بِهِ‌ عَلَيْهِمْ تَهديهِمْ بِهِ إِلَيكَ‌ أَوْ تَرْفَعُ عِنْدِكَ دَرَجَةً أَوْ تُعْطيهِمْ بِهِ‌ خَيْرَ الدُّنيا و الآخِرَةِ ، أَنْ تُوَفِّرَ حَظّي وَ نَصيبي منهُ

بار خدايا از تو ميخواهم كه هرگاه ميان بندگان مؤمن خود خيري يا عافيتي يا بركتي يا هدايتي تقسيم كني يا توفيق طاعتشان نصيب فرمايي يا برايشان منت نهي و به عملي نيك به سوي خود هدايتشان كني يا درجات و مراتبشان را در نزد خود بالا بري يا خيري از خيرات دنيا و آخرت ارزانيشان داري، در بهره و نصيب من از آن بيافزايي. از نيايش چهل و هشتم

سفرة گسترده الطاف دوست :
1- { الهي } رِزْقُكَ‌ مَبْسوطٌ لِمَنْ عَصاكَ .
2- وَ حِلْمُكَ مُعْتَرِضٌ لِمَنْ ناواكَ.
3- عادتُكَ الْاِحسانُ اليَ‌ الْمُسيئينَ‌.
4- وَسُنَّتُكَ الْإِبْقاءُ عَلَي الْمُعْتَدينَ.
5- حتّي لَقَدْ غَرَّتْهُمْ أَناتُكَ عَنِ‌الْرُّجوعِ.
6- وَ صَدَّهُمْ إِمهالُكَ عَنِ‌النُّزوعِ.






1- پروردگارا خوان نعمتت براي آنان كه نافرمانيت كنند، گسترده است.
2- و بردباريت در حق آنان كه با تو خصومت ورزند ،‌مهياست.
3- نيكي در حق بدان، شيوة توست.
4- و شفقت بر متجاوزان سنت تو.
5- آن سان كه درنگ كردن در مؤاخذت، ايشان را فريفته است كه توبه نكنند.
6- و مهلت دادن تو آنان را از گرايش به تو باز داشته است.
از نيايش چهل و ششم



خداي پرده پوش:
1- يا اٍلهي فَلَكَ‌ الْحَمْدُ.
2- فَكَمْ مِن عائِبَةٍ سَتَرتَها عَلَيَّ فَلَمْ تَفْضَحْني.
3- وَ كَمْ مِنْ ذَنبٍ غَطَّيْتَهُ عَلَيَّ فَلَمْ تَشْهَرْني.
4- وَ كَمْ مِنْ شائِبَةٍ أَلْمَمْتَ‌بها فَلَمْ تَهْتِكْ عَنّي سِتْرَها.
5- وَ لَمْ تُقَلِّدْني مَكْروهَ‌ شَنارِها.
6- وَ لَمْ تُبدِسَؤءاتِها لِمَنْ يَلْتَمِسُ مَعائِبي مِنْ جيرَتي وَ حَسَدةِ‌ نِعْمَتِكَ عِندي.
7- ثُمَّ لَمْ يَنْهَني ذلك عَنْ أَنْ‌جَرَيْتُ إِلي سُوءِ ما عَهِدْتَ .


1- اي خداوند من ، حمد باد تو را
2- و چه بسيار عيب‌هايي را كه بر من پوشيده اي و مرا رسوا نساخته‌اي.
3- و چه بسيار گناهان را كه بر من نهان كرده‌اي و مرا به آن شهرت نداده‌اي.
4- و چه بسيار آلودگيها كه بدان‌ها آلوده بوده‌ام و تو پرده از آن برنگرفته‌اي.
5- و علامت بدنامي بر گردنم نيفكنده‌اي.
6- و زشتيهاي آن رابرهمسايگان عيبجو و رشگ‌بران نعمت‌هايم آشكار نگردانيده‌اي.
7- با اين حال ،‌اين همه مرا از استمرار در كردارهاي ناپسندم كه تو برآنها آگاهي ، باز نداشت.

از نيايش شانزدهم.


اي تو سزاوارتر به عفو :
{ اللّهم} أَعْلَمُ أَنَّ الْحُجَّةَ لَكَ وَ‌ أَنَّكَ‌ اَوْلي بِالفَضْلِ وَ أَعْوَدُ بِالْإِحْسانِ و أَهلُ التَّقوي وُ أَهلُ الْمّغْفِرَةِ وَ‌أَنَّكَ‌ بِأَنْ تَعْفُو أَوْلي مِنْكَ‌ بِأَنْ تُعاقِبَ وَ أَنَّكَ بِأَنْ تَسْتُرَ أَقْرَبُ مِنْكَ إِلي أَنْ تَشْهَرَ

بارخدايا ! مي‌دانم كه حجت تو راست و تو به فضل و دهش سزاوارتري و در مقام احسان سودرساننده‌تر. تو سزاوارتري كه از تو در خشيت باشند و تو سزاوارتري كه از تو آمرزش خواهند و تو به عفو شايسته‌تري تا كيفر دادن و به پوشيدن گناه نزديكتري تا افشاي آن.

از نيايش چهل و هفتم


سرمشق بد :
1- {اللّهم} لاتَجْعَلْني عِظَةً‌ لِمَنِ اِتَّعَظَ.
2- وَ لا نَكالاً لِمَنِ اعْتَبَرَ.
3- وَلا فِتْنَةً‌ لِمَنْ نَظَرَ.
1- بارخدايا مرا به حالي ميفكن كه ديگران از من پند گيرند.
2- يا سبب عبرت همگان شوم.
3- يا كسي در من بنگرد و گمراه شود.
از نيايش چهل و هفتم .



رحمت و دانش فراگير:
1- اللّهُمَّ يا مَنْ بِرَحْمَتِهِ يَسْتَغيثُ الْمُذْنِبوُنَ .
2- وَيا مَنْ إِلي ذِكْرِ إِحْسانِهِ يَفْزَغُ الْمُضْطَرُّونَ.
3- وَيا مَنْ لِخيفَتِهِ يَنْتَحِبُ الْخاطِئُونَ .
4- يا أُنْسَ‌ كُلِّ مُسْتَوْحِشٍ غريبٍ.
5- وَ يا فَرَجَ‌ كُلِّ مَكْروُبٍ كَئيبٍ
6- و يا غَوْثَ كُلِّ مَخْذُولٍ فَريدٍ.
7- وَ يا عَضُدَ كُلِّ مُحتاجٍ طَريدٍ .
8- انت الَّذي وَسِعْتَ كُلَّ شَيءٍ رحمةً وَ عِلْماً .
9- أنْتَ الَّذي جَعَلْتَ لِكُلِّ مَخْلوقٍ في نِعْمَتِكَ سَهْماً‌.
10- وَ أَنْتَ الَّذي عَفْوُهُ أَعْلي مِنْ عِقابِهِ .
11- وَ أَنْتَ‌ الَّذي تَسْعي رَحْمَتُهُ أَمامَ غَضِبِهِ.

1- بارخدايا اي‌كه‌گناهكاران‌به‌اميدرحمت، تورا به فريادرسي مي‌خوانند.
2- اي خداوندي كه درماندگان، احسان تو را به زاري مي‌جويند.
3- اي آن كه خطاكاران ، از خشيت تو مي‌گريند.
4- اي آرامِ‌ دل رميدگان آواره.
5- و اي مايه گشايش خاطر غمزدگان افسرده
6- و اي پناهگاه هر درماندة تنها.
7- و اي بازوي مدد دهندة هر نيازمند رانده شده.
8- تويي آن‌كس‌كه رحمت و دانشت همه چيز را فراگرفته.
9- و تويي كه براي هرآفريده‌يي از نعمت‌هاي خود،سهمي قرار داده‌اي.
10 و تويي كه بخشايشت ، بر عقابت غالب است.
11- و تويي كه رحمتت ،‌بر خشمت پيشي دارد.
از نيايش شانزدهم.

تنها پناه :
1- { اللّهم } لا شفيعٌ يَشْفعُ لي إِليكَ‌.
2- وَ لا خَفيرٌ يُؤْمِنُني عليك
3- وَ‌لا حِصْنٌ يَحْجُبُني عَنْكَ‌.
4- وَ‌لا مَلاذٌ ألجَأُ إِلَيْهِ مِنْكَ .
1- پروردگارا ! نه مرا شفيعي است كه در نزد تو شفاعتم كند.
2- و نه پناه‌دهنده‌اي كه از تو به او پناه برم.
3- و نه حصاري كه از چشم توام پنهان دارد.
4- و نه پناهگاهي كه از خشم توام پناه دهد.
از نيايش سي و دوم.




تو خود نيكوتر داني:
اللّهُمَّ قَدْ تَعْلَمُ ما يُصْلِحُني مِنْ أَمرِ دُنيايَ و آخِرَتي ، فَكُنْ بِحوائِجي حفيّاً‌.

بار خدايا ! ‌تو‌آنچه را كه ماية اصلاح دنيا و آخرت من است، نيك مي‌داني، پس از سر مهرباني نيازهاي مرا مورد التفات خويش قرار داده .
نيايش بيست و دوم


تفضّل بي پايان :
1- اللّهُمَّ إِنَّهُ يَحْجُبُني عَنْ مَسْألِتِكَ خِلالٌ ثَلاثٌ وَ‌ تَحْدُوني عَلَيْها خَلَّةٌ‌ واحِدَةٌ.
2- يَحْجُبُني أَمْرٌ أَمَرْتَ‌ بِهِ‌، فَأَبْطَأْتُ عَنْهُ.
3- وَنَهْيٌ نَهَيْتَني عَنْهُ فَأسْرَعْتُ إِلَيْةِ.
4- و نِعْمَةٌ أَنْعَمْتَ بها عَلِيَّ فَقَصَّرْتُ في شُكْرها.
5- وَ يَحْدوني عَلي مَسْألتِكً تَفَضُّلُكَ‌ عَلي مَنْ أَقْبلَ‌ بِوَجْهِهِ إِلَيكَ.



1- خداوندا !‌سه خصلت است كه مرا باز مي‌دارد تا از تو چيزي خواهم و تنها يك خصلت است كه مرا بر آن وا مي‌دارد.
2- { آن سه } يكي ، فرماني است كه داده‌اي و من در انجام دادن آن كندي كرده‌ام.
3- ديگر ، كاري است كه مرا از آن نهي فرموده‌اي و من در انجام آن شتافته‌ام.
4- سه ديگر ، نعمتي است كه مرا ارزاني داشته‌اي و در شكرانه‌ آن كوتاهي كرده‌ام.
5- و اما آن يك خصلت كه مرا وا مي‌دارد تا از تو چيزي مسئلت كنم، تفضّل‌توست به هركس كه روي به درگاه تو مي‌آورد.
از نيايش دوازدهم


با خدا سطوت اندوه شكستن گيرد.
1- { الهي } أَنْتَ الْمَدْعُوُّ لِلْمُهِمّاتِ‌ وَ أَنْتَ‌الْمَفْزَعُ فيِ الْمُلِمّاتِ.
2- لا يَنْدَفِعُ‌ منها أِلاّ ما دَفَعْتَ .
3- وَ لا يَنْكَشِفُ مِنْها أِلاّ ما كَشَفْتَ.
4- فَصَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ .
5- وَافْتَحْ لي يا رَبِّ بابَ الْفَرَجِ بِطَوْلِكَ.
6- وَاكْسِرْ عَنّي سُلْطانَ الْهَمِّ بِحَوْلِكَ.






1- خداوندا ! ‌تويي آن كه در مهمات بخوانندش و در سختيها به او پناه جويند.
2- هيچ بلايي از سر ما نرود جز آنكه تواش براني.
3- و هيچ اندوهي از دل ما رخت برنبندد مگر آنكه تواش از ميان برداري.
4- پس بر محمد و خاندان وي درود فرست.
5- و به فضل خويش در آسايش بر من بگشاي .
6- و به قدرت خويش سطوت اندوه را بر من بشكن.
از نيايش هفتم.



خداوندا در توفيق بگشاي .
1- أَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ و آلِهِ .
2- وَ وَفِّقنا في يَوْمِنا هذا وَ‌ لَيْلَتَنا هذِه‌ِ وَ في جَميعِ‌ أَيّامِنا لاِسْتِعْمالِ الْخَيْرِ.
3- وَ هِجْرانِ‌ الشَرِّ .
4- وَ‌ شُكْرِ النِّعَمِ‌.
5- وَ‌اتّباع ِ‌السُّنَنِ.
6- وَ‌ مُجانَبَةِ الْبِدَعِ.
7- وَالْأَمْرِ بِالمَعْروفِ وَ الْنَّهْيِ عَنِ‌ الْمُنْكَرِ.
8- وَ حِياطَةِ الْإِسلامِ.






1- بار خدايا‌! بر محمد و خاندان وي درود فرست،
2- و ما را در اين روز و اين شب و هر روز به انجام دادن كارهاي نيك ،
3- و دوري از كارهاي ناپسند،
4- و به شكر نعمتها‌،
5- و پيروي از سنت‌ها،‌
6- و دوري از بدعت‌ها‌،
7- و امر به معروف و نهي از منكر،
8- و پاسداشت اسلام ،







9- وَانْتِقاصِ الْباطِلِ وَ‌ إِذْلالِهِ.
10- وَنُصْرَةِ الْحَقِّ‌وَ‌ إِعْزازِهِ.
11- وَ اِرْشادِ‌ الضّالِّ
12- وَ‌مُعاوَنَةِ الضَعيفِ .
13- وَ‌ إِدْراكِ‌ اللَّهيفِ.









9- و نكوهش باطل و خوارداشت آن،‌
10- و نصرت حق و عزيز داشتن آن،
11- و راهنمايي گمگشتگان ،‌
12- و ياري ناتوانان ،‌
13- و فرياد رسي ستمديدگان،توفيق ده.
از نيايش ششم



سست بنياد :
1- اللّهُمَّ و‌َ إِنَّكَ مِنَ الضُّعْفِ خَلَقْتَنا .
2- وَ‌عَلَي الْوَهْنِ بَنَيْتَنا .
3- وَ‌مِنْ ماءٍ مَهينٍ إِبْتَدَأَتَنا .
4- فَلا حَوْلَ لَنا اِلاّ بَقُوَّتِكَ‌.
5- ولا قٌوَّةَ‌ لَنا إِلاّ بِعَُوْنِكَ .
6- فَأَيّدْنا بِتَوْفيقِكَ.
7- وَ‌ سّدِّدْنا بِتَسْديدكَ .
8- وَ‌ أَعْمِ أَبْصارَ قُلوبنا عَمّا خالَفَ مَحَبَّتَكَ‌.
9- وَ لاتَجْعَلْ لِشَيءٍ‌ مِنْ جَوارِ حِنا نُفُوذاً في مَعْصِيتِكَ‌.



1- بار خدايا ! تو ما را از ضعف آفريده‌اي .
2- و بنيان ما را بر سستي گذارده‌اي .
3- و از آبي پست آغاز فرموده‌اي .
4- ما را هيچ جنبشي نيست مگر به تواني كه تو ارزاني داشته‌اي.
5- و نيرويي نيست مگر به مددي كه تو رسانده‌اي .
6- پس به توفيق خود ياريمان بخش.
7- و به تأييد خويش مؤيّدمان فرماي .
8- و ديدة دل ما را از آنچه خلاف محبت توست فروبند.
9- و چنان كن كه نافرماني را در هيچيك از اعضاي ما راه نباشد.
از نيايش نهم


لغزش :
1- اللّهُمَّ‌ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ‌ آلِهِ.
2-وَارْزُقْنِي التَّحَفُّظَ مِنَ الْخَطايا.
3- وَالْاِحْتِراسَ مِنَ الزَّ لَلِ .
4- في الدُّنيا وَ الْآخِرةِ في حالِ الرِّضا وَ الْغَضَبِ.
5- حَتَّي اَكونَ بِما يَرِدُ عَليَّ مِنْهُما بِمَنْزِلَةٍ سَواءٍ.
6- عامِلاً بِطاعَتِكَ.
7- مُؤْثِراً لِرِضاكَ.
8- عَلي ما سِواهُما فِي الْأوْلياءِ وَالْأعْداءِ.
9- حَتّي يَاْمَنَ عَدُوّي مِنْ ظُلمي وَ جَوْري.
10- وَ يَيْأَسَ وَلِيّي مِنْ مَيْلي وَانْحِطاطِ هوايَ.



1- بار خدايا ! بر محمد و خاندان وي درود فرست.
2- و مرا از ارتكاب خطا دور بدار.
3- و از لغزش بركنار نما.
4- چه دراين جهان،چه درآن جهان،چه خشنودباشم و چه خشمگين.
5- آن سان كه در برابر آنچه موجب خوشنودي يا خشم است ، بر يك حال باشم.
6- طاعت توام مدنظر باشد.
7- و رضاي توام در سر .
8- تا خوشنودي و خشم خويش در حق دوستان و دشمنان .
9- چندانكه دشمن من از جور من در امان ماند.
10- ودوست من ازگرايش نابجاوانحطاط هوسناكانه‌ام نوميد گردد.
از نيايش بيست و دوم


فرجام كار :
1- إِذا انْقَضَتْ أَيامُ حَياتِنا.
2- وَ تَصَرَّمَتْ مُدَدُ أعْمارِنا.
3- وَاسْتَحْضَرَتْنا دَعْوَتُكَ الَّتي لابُدَّ مِنْها وَ مِنْ إِجابَتِها .
4- فَصَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ‌ آلِهِ‌.
5- وَاجْعَلْ خِتامَ ما تُحْصي عَلَيْنا كَتَبَةُُ أَعمالِنا تَوْبَةً مَقْبولَةً.
1- چون روزهاي عمر ما سپري شد.
2- و مدت عمر ما به سر آمد،
3- و صلاي دعوت تو ما را فرا خواند ،‌ دعوتي كه از اجابت آن هيچكس را گريزي نيست.
4- بر محمد و خاندان وي درود فرست.
5- و فرجام كارمان را توبه‌اي پذيرفته شده قرار ده.
از نيايش يازدهم


اي مهربان‌ترين !
يارَبِّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ تَفَضَلّْ عَلَيَّ . وَ أَسْعِدْني بِما تُعْطيني . وَ زِدْني مِنْ فَضْلِكَ وَ سَعَةِ ما عِنْدِكَ فاِنَّكَ واسِعٌ كَريمٌ وَ صِلْ ذلك بِخَيْرِ الْآخِرَةِ وَ نَعيمها يا أَرْحَمَ الرّاحِمينَ .

پروردگارا ! بر محمد و خاندان وي درود فرست. و بر من تفضّل نماي و مرا بدانچه ارزاني مي‌داري ،‌ نيك بخت گردان . و از فضل خويش و گستره نيكي‌هايي كه نزد توست،‌بر من بيافزاي كه تو توانگر و بخشاينده‌اي . و آن را به خير و نعمت آن سراي متصل فرماي. اي مهربان‌ترين مهربانان !
از نيايش چهل و هشتم


اِنَّما يَخْشَي اللهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلماءُ
1- يا اَللهُ الَّذي لا يخْفي عَلَيْهِ شَيءٌ فيِ الارْضِ وَ لا في السّماءِ.
2- وَ كَيْفَ يَخْفي عَلَيكَ يا الهي ما أنتَ خَلَقْتَهُ.
3- وَكيفَ لاتُحْصي ما أنتَ صَنَعْتَهُ .
4- أوْ كَيْفَ يَغيبُ عنكَ‌ ما انتَ تُدَبِّرُهُ
5- أَوْ كَيْفَ يَسْتطيعُ أَن يَهْرُبَ مِنْكَ مَنْ لا حَياةَ‌ لَهُ اِلاّ بِرِزْقِكَ
6- أَوْ‌ كَيْفَ يَنْجو مِنْكَ مَنْ لا مَذْهَبَ لَه في غَيْرِ مُلْكِكَ
7- سُبحانَكَ ! أَخْشي خَلْقِكَ لَكَ‌ أَعْلَمُهُمْ بِكَ


1- اي خداونديكتايي كه درآسمان وزمين چيزي برتو پوشيده نيست.
2- و چگونه شود اي خداي من چيزي كه خود آن را آفريده‌اي بر تو پوشيده ماند؟
3- يا چگونه شمارش نتواني كرد آنچه را كه خود ساخته‌اي ؟
4- يا چگون از تو پنهان شود آنچه راكه تدبيرش به دست توست؟
5- يا چگونه از تو گريختن تواند، آن كه زندگيش وابسته به روزي توست؟
6- يا چگونه از چنبرة فرمان تو برهد آن كه راهي جز قلمرو فرمانروايي تواش در پيش نيست؟
7- اي خداي من ! نزاهت و كمال ، همه تو راست. از آفريدگانت، آن كه تو را بهتر شناسد بيشتر از تو بيمناك شود. از نيايش پنجاه و دوم


از نعمت شب و روز :
1- الْحمدُالله الذي خَلَقَ اللَّيْلَ و النهارَ بِقُوَّتِهِ.
2- وَ مَيَّزَ بَيْنهُما بِقُدْرَتِهِ
3- فَخَلَقَ لهُمُ اللَّيلَ لِيَسْكُنوا فيه مِنْ حَرِكاتِ التَّعَبِ و نَهَضاتِ النَّصَبِ
4- وَ‌ خَلَقَ لَهُمُ مُبْصِراً لِيَبْغوا فيه مِنْ فَضْلِهِ.
5- وَ لِيَتَسَبَّبوا إِلي رِزْقِهِ.
6- وَ يَسْرحوُا في أَرْضِهِ.
7- طَلَباً لِما فيهِ نَيْلُ الْعاجِلِ مِنْ دُنياهُمْ.
8- وَ دَرَكُ الآجِلِ في أُخْراهُمْ.


1- حمد و سپاس خداوندي را است كه به قوت خود شب و روز را بيافريد.
2- و به قدرت خويش آن دو را از يكديگر متمايز ساخت.
3- شب را بيافريد تا بندگانش درآن از رنج و تعب بياسايند.
4- و روز را پديد آورد تا در روشنايي آن، به طلب فضل و نعمت خداوند برآيند.
5- و رزق او را فرا چنگ آرند،
6- و در زمين خدا به سير و سفر پردازند،
7- تا هم از نعمتهاي اين جهان عاجل برخوردار،
8- و هم در آن جهان به سعادت آجل برسند.
از نيايش ششم




راضي ترين / سپاسگزارترين / ثابت قدم‌ترين
1- أَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ‌آلِهِ.
2-واجْعَلْنا مِنْ أَرْضي مَنْ مَرَّ عليه الّيلُ و النّهارُ مِنْ جُمْلَةِ خَلْقِكَ .
3- أَشْكَرَهُم لِما أَوْلَيْتَ مِنْ نِعَمِكَ .
4- وَ‌ أَقْوَمَهُمْ بِما شَرَعْتَ‌مِنْ شَرائعِكَ .
5- وَ أَوْقَفَهُمْ عَمّا حَذَّرْتَ‌ مِنْ نَهيِكَ .







1- خداوندا ! بر محمد و خاندان او درود فرست.
2- و از ميان آفريدگانت كه شب و روز بر آنان مي‌گذرد ، ما را راضي‌ترين آنان گردان.
3- و از جمله سپاسگزارترين آنان در برابر نعمت‌هايي كه بدان‌ها ارزاني داشته‌اي.
4- و ثابت قدم‌ترين آنان در رابطه با احكام و سنن خود.
5- و از خوددارترين آنها از منهياتي كه ايشان را از آنها برحذر داشته‌اي ، قرار ده.
از نيايش ششم


سپاسمندي در همه حال :
1- اللّهُمّ لَكَ الْحمدُ عَلي ما لَمْ أَزَلْ أَتَصَّرفُ فيهِ مِنْ سَلامَهِ بَدَني .
2- وَ لَكَ‌ الْحَمْدُ عَلي ما أَحْدَثْتَ بي مِنْ عِلَّةٍ في جَسَدي .
3- فَما أَدْري يا الهي أَيُّ الْحالَيْنِ أَحَقُّ بِالشُّكْرِ لَكَ.
4- وَ‌ أَيُّ الْوَقْتَينِ أَوْلي بِالْحَمْدِ لَكِ.
5- أَوَقْتُ الصَّحَةِ الَّتي هَنَّاْتَني فيها طَيّباتِ رِزْقِكَ.
6- وَنَشَطْتَني بها لإبْتِغاءِ مَرْضاتِكَ وَ فَضْلِكَ.
7- وَقَوَّيْتني مَعَها عَلي ما وَفَّقْتَني لَهُ مِنْ طاعَتِكَ.



1- بارخدايا ! ‌سپاس تو را براي آن مايه از تندرستي كه همچنان از آن برخوردارم.
2- و نيز حمد تو را به سبب اين بيماري كه در كالبدم پديد آورده‌اي.
3- خداوندا ! نمي دانم كداميك از اين دو حالت بيشتر در خور سپاسگزاري توست.
4- وكداميك از اين دو هنگام ، براي شكر تو اولي است.
5- آيا آن روزگاران تندرستي كه مرا از نعمت‌هاي پاكيزه و گواراي خود روزي مي‌بخشيدي،
6- و به طلب خشنودي و فضل خود به كوششم وا مي‌داشتي،
7- وبراي فرمانبرداري خود توفيق مي‌دادي و نيرو مي‌بخشيدي،








8- أَمْ وَقْت‏ُُُ الْعِلَّةِ الَّتي مَحَّصْتَني بها.
9- وَالنِّعِمِ الَّتي أَتْحَفْتَني بها
10- تَخْفيفاً لِما ثَقُلَ بِهِ ظَهْري مِنَ الخَطيئاتِ.
11- وَ تَطْهيراً لِمَا انْغَمَسْتُ فيه مِنَ السَّيئاتِ.
12- وَ تَنْبيهاً لِتناوُلِ التَوْبَةِ.
13- وَتَذْكيراً لِمَحْوِ الْحَوْبَةِ بِقَديمِ النِّعْمَةِ.




8- يا اكنون كه بيمارم و مرا به اين بيماري مورد آزمايش قرار داده‌اي،
9- و اين دردها را چونان نعمتي بر من ار مغان داشته‌اي،
10- تا بار گناهم را كه بر دوشم سنگيني مي‌كند، سبك گرداني،
11- و از بدي‌هايي كه در آن فرو رفته بودم، پاكيزه سازي،
12- و مرا به توبه هشدار دهي،
13- ويادآوري نعمت سلامت گذشته را سبب زدودن گناهانم كني.
از نيايش پانزدهم

عافيت هر دو جهان :
1- اللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحمَّدٍ و آلِهِ.
2- وَأَلْبِسْني عافِيتَكَ.
3- وَجَلِّلْني عافِيَتَكَ .
4- وَ حَصِّني بِعافِيَتِكَ .
5- وَأَكرِمْني بِعا‏فِيَتِكَ.
6- وَأَغْنِني بِعافِيتكَ.
7- وَتَصَدَّقْ عَليَّ بعافيَتِكَ.
8- وَهَبْ لي عافِيتَكَ.
9- وَ أَفْرِشْني عافِيَتَكَ.
10- وَأَصْلِحْ لي عافِيتَكَ.
11- وَ لا تُفَرِّقْ بَيْني وَ بَيْنَ عافيَتِكَ فيِ الدنيا وَالْآخِرَةِ.




1- بارخدايا بر محمد و خاندان وي درود فرست.
2- و مرا شرافت عافيت بپوشان.
3- و در عافيت خويش فرويم پوشان.
4- و در حصار عافيت خويش جايم ده.
5- و به عافيت خويش مرا بنواز.
6- و با عافيت خويش بي‌نيازم ساز.
7- و عافيتم انفاق كن.
8- و عافيت خود به من ارزاني دار.
9- و عافيت خود را در راهم بگستران.
10- و عافيت خود برايم كارساز قرار ده.
11- وميان من وعافيت خويش در اين جهان وآن سراي جدايي ميفكن.
از نيايش بيست و سوم







چراغ فروزان :
1- اللّهُمَّ إِنَّكَ أَيَّدْتَ دينَكَ في كُلِّ أَوانٍ بِإمامٍ أَقَمْتَهُ عَلَماً لِعبادِكَ.
2- وَ مَناراً في بِلادِكَ.
3- بَعْدَ أَنْ وَصَلْتَ حَبْلَهُ بِحَبْلِكَ.
4- وجَعَلْتَهُ الذّريعَةَ إلي رِضوانِكَ.
5- وَافْتَرَضتَ طاعَتهُ .
6- وَ حذَّرتَ مَعْصيَتَهُ .
7- وَأمَرْتَ بِامْتِثالِ أَوامِرِهِ.





1- بار خدايا ! در هر زمان دين خويش به امامي ياري بخشيده‌اي و او را برپا داشته‌اي تا رايت آسا راهنماي بندگانت شود.
2- و در بلاد تو چراغ فروزان هدايت گردد.
3- و رشتة پيمان خويش پيوسته‌اي.
4- و او را وسيله خوشنودي خويش ساخته‌اي.
5- و اطاعت او را واجب گردانيده‌اي.
6- ومردم را از سركشي در برابر او برحذر داشته‌اي.
7- و فرمان داده‌اي كه به هر چه امر ميكند،‌گردن نهند.






8- وَ الْإِنْتهاءِ عِنْدَ نَهْيِهِ.
9- وَأَلاّ يَتَقدَّمَهُ مُتَقَدِّمٌ.
10- وَأَلاّ يَتَأَخَّرَعَنْهُ مُتَأخِّرٌ.
11- ‏فَهُوَ عِصْمَةُ الّلائِذينَ.
12- وَ كَهْفُ المُؤْمِنينَ.
13- و‌َ عُروَةُ الْمُتَمَسِّكينَ.
14- وَبَهاءُ الْعالَمينَ.






8- و از هرچه نهي مي‌كند، خودداري ورزند.
9- و هيچكس بر او پيشي نگيرد.
10- و كسي از او واپس نماند.
11- و او نگهدار كساني است كه بدو پناه برند.
12- و مأمن گروندگان است.
13- و حلقة اعتصام ايشان است.
14- و جلوه و جلاي جهانيان است.
از نيايش چهل و هفتم



كريم‌ترين / كفايت‌كننده‌ترين / بخشنده‌ترين:
1- اللّهُمَّ . إِنَّكَ أَكْرَمُ مَنْ رُغِبَ إِلَيْهِ.
2- وَأَكْفي مَنْ تُوُكِّلَ عَلَيْهِ.
3- وَأَعْطي مَنْ سُئل مِنْ فَضلِهِ.
4- وَ أَنْتَ عَلي كُلِّ شَيءٍ قديرٌ.
1- پروردگارا ! توكريم‌ترين‌كسي‌،كه با ميل‌و‌ رغبت بدو روي آورند.
2- و كفايت كنند‌ه‌ترين كسي، كه بدو توكل كنند.
3- و بخشنده‌ترين كسي، كه از فضلش ياري خواهند.
4- و تو بر هر چيزي توانايي.
از نيايش چهل و نهم


پناهگاه مقاوم :
1- اللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمّدٍ وَ‌آلِهِ
2- وَ اجْعَلْ آباءَنا وَ أُمَّهاتِنا وَأَوْلادَنا وَ‌ أَهالينا وَ‌ ذَوي اَرْحامِنا وَ‌ قَراباتِنا وَ جيرانِنا مِنَ الْمؤمِنينَ‌ وَالْمُؤْمِناتِ في حِرزٍ حارزٍ وَ‌ كَهْفٍ مانِعٍ.

1- بارخدايا‌ ! بر محمد و خاندان وي درود فرست.
2- و پدران ، مادران ، فرزندان ، خانواده‌ها ، نزديكان و همسايگان با ايمان ما را از مرد و زن ، در دژي محكم و پناهگاهي مقاوم ،{ در برابر آفات شيطاني } جاي ده.

از نيايش هفدهم




ديهيم بي نيازي :
1- اَلّلهم صلّ علي محمد و آله .
2- وَ تَوِّجْني بِالْكِفايةِ.
3- وَ سُمْني حُسْنَ الْوِلايَةِ.
4- وَهَبْ لي صِدْقَ الْهِدايَةِ.
5- وَلا تَفْتِنّي بِالسَّعَةِ.
6- وَامْنَحْني حُسْنَ الدَّعَةِ.







1- بارخدايا ! بر محمد و خاندان وي درود فرست.
2- و ديهيم بي نيازيم بر سر نه.
3- و به حسن دوستي نامدارم گردان.
4- و صدق هدايت عطايم كن.
5- و به وسعت روزي آزمايشم مكن.
6- و از آسايش زندگي برخوردارم ساز.
از نيايش بيستم


درسي از سلوك :
1- وَاجْعَلْني اللّهُمَّ أَجْزِيَ بِالإحسانِ مُسيئَهُمْ .
2- وَأَعْرِضُ بالتَّجاوُزِ عَنْ ظالِمِهمْ.
3- وَأَسْتَعْمِلُ حُسْنَ الظَّنِّ في كافَّتِهِمْ.
4- وَأَتَوَليّ بِالبِّرِ عامَّتَهُمْ.
5- وأَغُضُّ بَصَري عَنْهُمْ عِفَّةً .
6- وَ اُلينُ جانبي لَهُمْ تَواضُعاً‌ .
7- وَ اَرِقُّ عَلي أَهْلِ الْبلاءِ مِنهمْ رَحْمَةً .
8- وَ اُسِرُّ لَهُمْ بِالْغَيْبِ مَوَدَّةً .
9- وَاُُحِبُّ بَقاءَ النِّعْمَةِ عندهم نُصْحاً.



1- بارخدايا ! مرا بر آن دار كه همسايگان و دوستان بدرفتار خود را به نيكي بنوازم .
2- و بر ستمكاريشان گذشت نشان دهم.
3- و در مورد همه‌شان حسن ظنّ بكار بندم.
4- و با همه مهرباني كنم.
5- و با ديده عفاف و پاكدامني بر نواميس آنان نظر كنم.
6- و نسبت به آنها نرمش و فروتني بكار بندم.
7- و بر دردمنديشان مشفق باشم .
8- و در غيبت آنان موّدت خود آشكار كنم.
9- و بقاء نعمت ايشان را از صميم دل طالب باشم.
از نيايش بيست و ششم.

تنها مقصد و مقصود :
1- خَلِّصْ { اللّهُمَّ } ذلك كُلَّه .
2- مِنْ رِئاءِ المُرائينَ.
3- وَسُمْعَةِِ الْمُسْمِعينَ.
4- وَ لا نَبْتَغي فيهِ مُراداً سِواكَ.
1- خداوندگارا ! همة رفتار و كردار ما را از رياي رياكاران ،
2- و آوازه پراكني شهرت دوستان بپيراي.
3- بگونه‌اي كه ديگري را جز تو در اين امور شريك نگيريم،‌
4- و جز تو، در همة اينها مرادي نجوييم.
از نيايش چهل و چهارم
( 10:24:40 AM    06/آذر/1384)    نظر شما    مشاهده نظرات       تعداد نظرات : 0

كتاب مسابقه كتابخواني (صحيفه سجاديه ) ۳
مرگ معاويه از نو شورش برخواست اين بار شام نيز از آشوب بركنار نماند .

شام پس از مرگ يزيد گرفتار ستيزه ها ي قبيله اي و هم چشمي ها قيسي و گماني گرديد مادر يزيد ميسون دختر بجدلبن انيف از تيره كلبيان است . ضحاك بن قيس داروغه شام كه در زندگاني معاويه پايه حكومت يزيد را گذارد و پس از مرگ او براي وي خدمت گذار وفادار بود از تيره قيس و از عربهاي شمالي است . در دوره خلافت كوتاه يزيد و دوره كوتاه تر حكومت پسرش معاويه ، كلبيان اندك اندك در قدرت دخالت كردند و بر قيسيان سخت گرفتند . اين كار بر ضحاك بن قيس گران افتاد و پس از مرگ يزيد طرفدار حكومت پسر زبير گرديد .

عبدالله بن زبير از عربهاي عدناني است . با درگيري كلبيان و قيسيان در مرج راهط و پيروزي قيسيان و خلافت مروان ، آشوب شام فرو نشست و آرامشي در اين سرزمين پديد آمد .

آتش حجاز را عبدالله پسر زبير كه پس از مرگ معاويه خود را خليفه مي دانست دامن زد .

گذشته از حجاز در عراق نيز از نوع جنب و جوش ها آغاز شد آنان كه حسين بن علي (ع) را با نامه هاي پي در پي به شهر خود خواندند و نايب او را با چنان گرمي استقبال كردند ، سپس او و حسين (ع) را با چنان نامردي درچنگ دشمن رها كردند ، به خود آمدند آيا همه از كرده زشت خود پشيمان شده بودند ؟ پاسخ اين پرسش درباره دسته اي از آنان مثبت است . ولي همه كساني كه پس از مرگ يزيد از نو دست به كار شدند ، درد دين نداشتند . گروهي هم بودند كه مي خواستند زنگ زبوني هاي پي در پي اعراب در برابر شام زدوده شود ، و مركز حكومت به عراق بازگردد به هر حال دين داران و سياست پيشگان برخواستند و مقابل حكومت ايستادند ، اما كاري از پيش نبردند ، پيشواي شيعيان سليمان بن صرد كشته شد و لشكر گرد آمده از هم گسيخت .

اما در اين گير و دارها مردي پاي پيش گذاشت كه براي هميشه در تاريخ تشيع جايي براي خود باز كرده است . مختار پسر ابو عبيده ثقفي .

درباره مختار و انگيزه او در اين قيام قضاوت هاي گوناگون شده است . تا آنجا كه بعضي دانشمندان طبقه اول و دوم از شيعه درباره او نظر مساعدي ندارند . اما متاخران او را به نيكويي ستوده اند . مختار پس از قيام نا فرجام سليمان بن صرد ( رئيس پشيمانان ) شيعيان را فراهم ساخت . او مي دانست اگر بخواهد جنبش شيعه به نتيجه برسد ، بايد يكي از خاندان پيغمبر آن را رهبري كند ي لا اقل جنبش به نام او آغاز شود . چه كسي براي اين كار مناسب است ؟ علي بن الحسين فرزند شهيد آل محمد و اگر او نپذيرد ؟ محمد فرزند علي بن ابيطالب عموي علي بن الحسين . مختار به هر دو تن نامه نوشت . امام علي بن الحسين كه بي وفايي عراقيان و رنگ پذيري آنان را ديده بود و مي دانست به گفته پدر بزرگوارش اين مردم دين را تا آنجا مي خواهند كه زندگاني خود را بدان سرو سامان دهند و هنگام آزمايش پاي پس مي نهند ، به مختار پاسخ مساعد نداد و تنها تا آنجا كه كار او با كيفر قاتلان پدرش مربوط مي‌شد كردار او را تصويب فرمود ، چنانكه چون مختار سر عبيد الله ابن زياد و عمر ابن سعد را نزد او فرستاد امام به سجده رفت و گفت :

الحمد الذي ادرك لي ثاري من اعدائي و جزي الله المختار خيرا .

ابن عبدر به نوشته است : سر عبيد الله را هنگامي نزد علي بن الحسين آوردند كه نيم روز بود و او ناهار مي خورد . چون سر را ديد گفت : سبحان الله ، كسي فريفته دنيا نمي شود مگر آن كه حق نعمت خدا در گردنش نباشد وقتي سر پدرم را نزد ابن زياد آوردند غذا مي خورد .

آنچه مسلم است امام در مورد دعوت براي رهبري شيعيان ، روي خوش به مختار نشان نداده است . مختار چون از مساعدت امام علي بن الحسين (ع) مايوس شد از محمد بن حنفيه فرزند امير المومنين رخصت خواست تا مردم را بدو بخواند ، محمد پذيرفت و مختار او را مهدي امت خواند . فرقه اي كه در اسلام به نام كيسانيه معروفند ، در اين روزگار پديد شدند . سال هاي 66 - 75 هجري براي حجاز ، عراق و شام سالهاي محنت و آشوب بود . درسراسر اين ده سال اين ايالت ها ، روي آرامش نديدند .

شام چنانكه نوشتيم ، صحنه پيكار خونين كلبيان و قيسيان عرب هاي جنوبي و شمالي شد . حجاز شاهد هجوم سپاهيان عبد الملك بر مكه و سر انجام كشته شدن عبد الله پسر زبير بود ، اما عراق بيش از اين دو ايالت كيفر نامردمي خود را ديد .

راستي بايد گفت نفرين فرزند پيغمبر (ص) گريبان مردم اين سرزمين را گرفت . حسين (ع) درباره آنان چنين گفت : خدايا باران آسمان و بركت هاي زمين را از آنان باز دار . جمع آنان را از هم پراكنده ساز . و هيچ گاه حكومت ها را از آنان راضي مگردان .

در محرم سال شصت و يكم هجري پسر زياد ، سر پسر دختر را پيش روي خود ديد و شادمان شد ، پنج سال بيش نگذشته كه سر پسر زياد را برابر مصعب پسر زبير نهادند و پنج سال نگذشته كه سر مصعب پيش روي عبد الملك بن مروان قرار گرفت .

سر انجام ، دست انتقام الهي ازآستين مردي بي رحم و خونخوار بيرون آمد و با نامردان عراق آن كرد كه سزاي آنان بود و آن گفت كه به گوش آنان نيك فرو مي رفت :

مرا خوب مي شناسيد . من از چيزي نمي ترسم . وقتي دست به كار شدم خواهيد دانست چه كاره ام . مردم كوفه . چشمهايي را دوخته و گردنهايي را كشيده مي بينم . سر هايي را مي بينم كه چون ميوه رسيده بر شاخه سنگيني مي كند و هنگام چيدن آنها ست ، خونهايي را كه مي بينم كه از بالاي عمامه تا بن ريشه ها را رنگين ساخته . مردم تفرقه افكن و خو گرفته با نفاق . مردم فاسد اخلاق . من بيدي نيستم كه از باد بلرزم . من كسي نيستم كه مرا بازي دست خود كنيد و .... .

اين سخنان تكليف مردم كوفه و عراق را روشن كرد . همه دانستند ، آنكه به سر و وقت آنان آمده با زباني سخن مي گويد كه بدان آشنا هستند . حجاج چنان زهر چشمي از آن مردم رنگ پذير زبر دست نواز و زير دست آزار گرفت ، كه براي مدت بيست سال آشوب و فتنه از عراق بر نخاست و منطقه شرقي و خوزستان كه پايگاهي براي خوارج شده بود آرام گشت . اما چنانكه مي دانيم لازمه چنين حكومت ها ستمكاري ، زنداني كردن كشتن مردمان ، ايجاد خفقان و گسترش ترس ميان مردم است . در حكومت حجاج مانند دوران پسر زياد با اندك تهمتي مردمان را دستگير مي كردند ، مي كشتند و يا به زندان مي افكندند . بلكه گاه به زندان افكندن مستلزم هيچ گونه گناه و يا بد گماني يا نا فرماني نبود . از سال شصت و دوم هجري كه محتملاً امام علي بن الحسين به همراه بازماندگان آل پيغمبر از مدينه برگشت تا سال نود و پنجم ( كه بنا بر مشهور ) سال رحلت آن حضرت است ، جز دو سال حكومت يزيد بن معاويه چهار تن ديگر به نام امارت مومنان بر قلمرو اسلامي حكومت كرده اند : مروان بن حكم بن ابيِ العاص ، عَبدُ الملك پسر مروان . وليد پسر عبد الملك ، سليمان پسر عبد الملك كه مردماني طالب قدرت ، يا خوشگذران بودند .

مقدمات مردن سنت زدايي بدعت گذاري از سال سي ام هجري به بعد با دست اندازي قريش و امويان بر منصب هاي دولتي و سوء استفاده از خزانه آغاز شد . و دگرگوني اساسي در احكام و نظام اسلامي از دوران زمامداري معاويه پديد آمد .

ليكن در عصر معاويه چون هنوز تعداد چشمگيري از صحابه پيغمبر زنده بودند و در سراسر ايالت هاي مسلمان نشين مي زيستند گهگاه ، برابر نوآوري هاي او مي ايستادند . فقهاي دين دار نيز تا آنجا كه م يتوانستند از نكوهش بدعت ها دريغ نمي كردند هر چند بيشتر اوقات سخن آنان به حاكم وقت اثر نمي كرد . معاويه چون مردي دور انديش و مردم دار بود . بسا كه در مقابل خرده گيري هاي آنان خاموش مي ماند . مي توانگفت بستن راه هر گونه اعتراض بر حكومت از دوره عبد الملك آغاز گرديد . وي پس از كشته شدن پسر زبير ، به مكه رفت ( سال هفتاد و پنجم ) .و در مدينه خطبه زير را خواند كه : من نه چون خليفه خوار شده ( عثمان ) و نه چون خليفه آسان گير (معاويه ) و نه چون خليفه سست خرد (يزيد ) هستم . من اين مردم را جز با شمشير درمان نمي كنم . ما را به پرهيزگاري مي خوانيد و خود فراموش مي كنيد . به خدا سوگند از اين پس كسي مرا به تقوي امر نمي كند ، مگر اينكه گردن او را خواهم زد . جمله اخير را براي آن گفت ، كه خطيبان هنگام خواندن خطبه جمعه گفتار خود را با اِتَّقُ الله از خدا بپرهيز آغاز مي كردند . نوشته اند چون به عبد الملك مژده دادند كه به خلافت رسيده است ، قرآني را كه پيش رو داشت بر نهاد و گفت : اين آخرين ملاقات ماست .

وقتي كسي كه خود را خليفه پيغمبر مي شناسد ، در شهر پيغمبر و كنار مدفن او چنان سخناني بگويد و بر سنت وي چنان گستاخي كند پيداست كه ماموران او در ايالت هاي دور افتاده چه خواهند گفت و چه خواهند كرد .

هشام بن اسماعيل مخزومي كه در سالهاي 82-86 حاكم مدينه بود ، چندان بر مردم سخت گرفت و آنچنان آزارشان داد كه عبد الملم با همه سنگدلي ناچار شد او را از كار بر كنار كند .

حجاج بن يوسف هنگامي كه مدينه را به قصد عراق ترك مي كرد به منبر رفت و گفت : خدا را سپاس مي گويم كه مرا از اين سرزمين بيرون مي برد . اين شهر از همه شهر ها پليد تر و مردم آن از همه مردم گند تر و با امير المومنين دغل كار ترند

و همچنين در يكي از خطبه هاي خود گفت : زمين و آسمان با خلافت بر پاست . خليفه نزد خدا بزرگتر از فرشتگان مقرب و پيمبران و مرسلين است . چرا كه خدا آدم را به دست خود آفريد و فرشتگان را به سجده او واداشت و او را در بهشت جاي داد . سپس او را به زمين فرود آورد و خليفه خود كرد و فرشتگان را رسول ساخت .

خالد بن عبدالله قسري در مكه خطبه اي خواند و گفت : مردم،خليفه مرد بزرگتر است يا فرستاده او ؟ مگر نمي دانيد ابراهيم خليل از خدا آب خواست . خدا به اوآب شور نوشانيد اما چون خليفه او از او آب خواست آب شيرين به او داد و مقصود او از خليفه وليد بن عبد الملك بود كه چاهي در حجون مكه كند و آب آن شيرين بود .

شايد بپرسيد ، جامعه اسلامي در برابر گفتارهاي زشت و كردارهاي از آن زشت تر اين خليفه ها و حاكمان دست نشانده آنان چه كرد ؟ پرسشي بجاست . اما پاسخ آن هم چندان دراز و دشوار نيست . پاسخي كوتاه و روشن . همان كاري كه هميشه كرده است . همان كاري كه هميشه مي كند . عبدالملك مردم را خوب شناخته بود كه گفت شما ما را به پرهيزگاري مي خوانيد و خوب پرهيزگار نيستيد . پس از آن سخنان تكليف مردم روشن شد . گروهي پايبند دين بودند اما شمار آنان اندك بود . حكومت ها نخست مقرري را كه اين مردم از بيت المال بريدند . حتي گاه بخاطر مخالفت هاي يك تن عطاياي يك شهر را قطع مي كردند ، چنانكه هشام بخاطر قيام زيد يك سال بهره مردم مكه و مدينه را قطع كرد . و اگر بدين طريق باز هم دست از مخالفت نمي كشيدند به زندان مي افتادند و يا كشته مي شدند . گروهي ديگر نيز خود را كنار كشدند و خاموش نشستند . آن وقت بود كه نوبت به مردان روز رسيد ، كساني كه هميشه بازار اين معركه ها را گرم نگاه مي دارند .

مي دانيم در پايان نيمه نخستين صده اول هجري دسته اي آشنا به اصول اعتقادات در حوزه اسلامي پديد آمد كه ايمان را تنها اقرار به زبان ( گفتن شهادتين مي دانستند ) و مي گفتند مرتكب گناهان كبيره از آنان نيست كه جاودان در آتش دوزخ بماند و خدا از گناه او مي گذرد . ظاهر بعضي آيات قرآن را نيز دليل مي گرفتند و آخرون مرجون لامر الله اما يعذبهم او يتوب عليهم .

اينان كساني هستند كه در تاريخ علم كلام اسلامي بنام مرجئة معروفند . امويان از اين دسته متكلمان ، سود فراوان جستند و اينان بودند كه دانسته يا نا دانسته بر كار اين زمامداران صحه گذاشتند و از زشتي كردار آنان در ديده مسلمانان كاستند .

پدر امام چهارم اجتماع آن روز را چنين وصف فرمود : مردم بنده دنيايند ، دين را تا آنجا مي خواهند كه زندگاني خود را بدان سر و سامان دهند و چون آزمايش به ميان آيد دينداران اندك خواهند بود . وضع اجتماعي در سراسر قلمرو اسلامي چنين بود ، انچه بر اين جمله بايد افزود ، اين است كه مدينه از سالهاي شصت و پنجم هجري به بعد ، گرفتار تباهي اخلاق و فساد عمومي گشت و البته مقدمات آن از سالهاي پيش آغاز شده بود . از سال سي ام هجري خانواده هايي از اشراف قريش كه درآمد كلاني از خزانه دولت داشتند ، و از بخشش هاي خلفا نيز فراوان بهره مي گرفتند به ثروت اندوزي پرداختند . بالا رفتن رقم ثروت و خريد ملك ها و مستغلات آنان را به زندگاني پر تجمل و افزودن بر وسائل آسايش كشاند ، و در اين باره با يكديگر به همچشمي برخاستند و كنيزاني كه از موسيقي و خوانندگي آگاه باشند . اندك اندك ديگر مردم نيز در اين كار به آنان اقتدا كردند .

قتل عام زن و مرد در واقعه حره و تجاوز به حرم مسلمانان كه تا آنروز در جهان اسلام سابقه نداشت مردم شهر را دگرگون ساخت . ثروتمندان ، سر كوفته و بي اعتنا به مقررات ديني و اخلاق اسلامي به ميگساري و شنيدن آواز خنياگران روي آوردند . ميتوان گفت پرداختن آنان به اين منكرات براي آن بود كه مي خواستند خود را از رنج درون و يا آنچه پيرامونشان مي كذرد بي خبر نگاهدارند . رد نوشته شوقي ضيف چندان مبالغه نيست كه پنداري دو شهر بزرگ مكه و مدينه را براي خنيا گران پرداخته بودند ، تا آنجا كه بعضي فقيهان و زاهدان نيز به سر وقت آنان مي رفتند و چون حال امر كنندگان به معروف ، و نهي كنندگان زا منكر چنين باشد،حال ديگر كسان را توان قياس كرد كه چگونه بوده است .

امام علي بن الحسن نيمه دوم زندگاني خود را در زير مراقبت ماموران شام و مواظبت بر آنكه مبادا از آل علي و خاندان او نامي به نيكي برده شود سپري نمودند . از سوي ديگر شهر هاي مسلمان نشين هر روز در تباهي اخلاق و غساد اجتماعي بيشتر فرو مي رفت گويي عامه مردم گوشهاي خود را بسته بودند . مبادا سخن حق رد آن فرو رود . مي توان گفت نيايش هاي امام علي بن الحسين كه به صورت مجموعه اي از دعا به نام صحيفه سجاديه گرد آمده ، آيينه اي است كه تصوير اجتماع آن روز مخصوص مدينه را در آن مي توان ديد . بيزاري از كردار و گفتار زشت مردم آن روز و پناه بردن بخدا از آنچه مي بيند و مي شنود ، وروشن نمودن راه درست در پرتو تربيت دين و قرآن و پاكيزه ساختن جانها از آلايش . گويي امام علي بن الحسين مي خواهد تا آنجا كه ممكن است ، به زبان دعا مردم را از شيطان ببد و به خدا پيوند دهد .

خدايا . من از تو پوزش مي خواهم كه در پيش روي من به كسي ستم شود و نم او را ياري نكنم ، يا نعمتي به من ارزاني گردد و سپاس آن را نگويم . كتاب تو كه روشني را هست و براستي و درستي كتابهاي پيش از خود گواهست . از هر حديثي برتر است و مردمان را به دانستن حق از باطل رهبر است .

*****

همه نشانه هايي را كه براي بندگان كامل پروردگار عباد الرحمن معين شده در علي بن الحسين (ع) آشكار است . در چنان دوره تاريك براي جويندگان انسانيت به حقيقت چراغي روشن بود . با رفتار و گفتار خود سيرت فراموش شده جد و پدر و خاندان رسالت را زنده كرد ، و مردمي كه سالها با عصر نبوت فاصله داشتند نمونه تربيت اسلامي را به چشم خود ديدند . پرستش خدا ، نرم خويي ، محاسبه نفس تا حد رياضت . خود شكني براي حق ، دستگيري مستمندان ، بخشش ، پرهيزگاري .

در آن سالها چند تن از برگزيدگان تابعين به فقاهت و زهد مشهور بودند و در مدينه مي زيستند چون : ابن شهاب ، سعيد بن مصيب و ابو حازم . همه اينان فضيلت و بزرگواري علي بن الحسين را به مردم گوشزد مي كردند . سعيد بن مصيب مي گفت : علي بن الحسين ، سيد العابدين است زهري مي گفت : هيچ هاشمي را فاضل تر از علي بن الحسين نديدم . از عبد العزيز بن خازم نيز همين اعتراف را نقل كرده اند . روزي در مجلس عمر بن عبد العزيز ، كه رد آن سالها حكومت مدينه را به عهده داشت حاضر بود . چون بر خاست و از مجس بيرون رفت عمر از حاضران پرسيد : شريف ترين مردم كيست ؟ حاضران گفتند : تو هستي .

نه چنين است . شريف ترين مردم كسي است كه هم اكنون از نزد من بيرون رفت همه مردم دوست دارند بدو پيوسته باشتد و او دوست ندارد به كسي پيوسته باشد .

اين سخنان كساني است كه تنها فضيلت ظاهري او را ميديدند ، و از درك عظمت معنوي وي و شناسايي مقام ولايت او محروم بودند . ساده تر اين كه اينان كه او را اين چنين ستوده اند ، علي بن الحسين را امام نمي دانستند ، و مي بينيم كه تا چه حد برابر ملكات نفساني او خاضع بوده اند .

و چون او براي خدا و طلب خشنودي خدا با بندگان خداچنين رفتار مي كرد ، خدا حشمت و بزرگي او را در ديده و دل مردم مي افزود . او را گفتند : تو زا نيكو كارترين مردمي . نديديم با مادرت هم خوراك شوي .

گفت : مي ترسم دست من به لقمه اي دراز شود كه او چشم بدان دارد و مرا عاق كند .

او براي خدا و تحصيل رضاي پروردگار ، با آفريدگان خدا ، اين چنين با فروتني رفتار مي كرد ، و خدا حرمت و حشمت او را در ديده بندگان خود مي افزود . دشمنان وي اگر دشمني داشته است مي خواستند قدر او پنهان ماند و مردم او را نشناسند ، اما به زعم آنان شهرت وي بيشتر مي گشت ، كه خورشيد را به گل نمي توان اندود و مشك را هر چند رد ظرفي بسته نگاهدارند ، بوي خوش آن دماغ ها را معطر خواهد كرد . داستان در آمدن او به مسجد الحرام و راه گشودن مردم براي وي نزديك حجرالاسود ، بر همه آشنايان با تاريخ اسلام معلومست . اين داستان از رويدادهايي است كه اكثريت تاريخ نگاران و نويسندگان سيره از دير زمان بر آن اتفاق دارند ، هر چند در شرح جزئيات حادثه هم آهنگ نيستند .

خلاصه آن اينكه : سالي هشام پسر عبد الملك به حج رفت و گروهي از بزرگان شام همرا ه او بودند . روزي رد طواف بخاطر انبوهي مردم نتوانست دست خود را به حجر الاسود بمالد . در اين هنگام امام علي بن الحسين (ع) به طواف آمد چون نزديك ركن رسيد مردم به كنار رفتند تا او به آساني دست خود را بر ركن بسايد . حرمتي كه مردم به آن حضرت نهادند در ديده شاميان بزرگ و شگفت آمد . از هشام پرسيدند : اين مرد كيست كه مردم او را اين چنين رعايت مي كند؟

هشام گقت : نمي دانم

فرزدق شاعر كه رد آن جمع بود گفت : اما من او را مي شناسم . و د رهمان حال بيت هايي را در شناساندن وي و ستايش او سرود .

*********

مومنان اگر ببينند مردم نادان سخن زشت گويند ، آنان راه مسالمت پويند ، بزرگوارانه پاسخ دهند ، تا از شر ايشان برهند . گفتار آنان استوار است و پذيرفته كردگار ، بر جاهلان نمي تازند ، و با مهرباني درونشان ر آرام مي سازند . ادب قرآن و دستور پيغمبر دين چنين است و خاندان رسول اين ادب را از جد خود ميراث بردند كه : و انك لعلي خلقف عظيم

روزي به مردمي گذشت كه از او بد مي گفتند فرمود : اگر راست مي گوييد خدا از من بگذرد و اگر دروغ مي گوييد خدا از شما بگذرد .

روزي مردي او را دشنام داد . علي بن الحسين خاموش ماند و بدو نگريست . مرد گفت : با توام .

امام پاسخ داد : و من سخن تو را ناشنيده مي گيرم .

خاندان پيغمبر به پيروي از سيد و مهتر خود در عبادت پروردگار اهتمامي خاص داشتند . قرآن به پيغمبر اسلام امر كرد كه پاسي از شب را به نماز بگذارند تا آنكه خدا او را به مقامي محمود برساند و او چنان در كار عبادت اهتمام ورزيد كه قرآن بدلداريش آمد . ما انزلنا عليك القرآن لتشقي

پس از او و امامان دين ، سيرت جد خود را زنده نگاه داشتند و در ميان آنان گذشته از علي بن ابيطالب ، علي بن الحسين (ع) در كثرت عبادت امتيازي خاص يافته است . چنانكه از لقب هاي او سيد العابدين ، سيد الساجدين و ذوالثفنات است . او بيشتر شب هاي عمر خود را به نماز و طاعت خدا گذرانيده است .

يعقوبي نويسد مشهور آن است كه از امام باقر پرسيدند ، چرا پدرت فرزندان بسيار نداشت . گفت : تعجب مي كنم كه من چگونه متولد شدم . پدرم در شبانه روز هزار ركعت نماز مي خواند .

خادمه او گويد : نه شب براي او رختخوابي گستردم و نه در روز براي او سفره اي نهادم

مفيد از طاوس آرد كه : شب داخل حجر اسماعيل شدم . علي بن الحسين نيز به حجر آمد و به نماز ايستاد . چون به سجده رفت با خود گفتم مردي صالح از بهترين اهل بيت است . بشنوم چه مي گويد . و شنيدم كه در سجده مي گفت : مستمند تو درآستانه توست . گداي تو در آستانه تو است . خواهنده از تو در آستانه تو است .

طاوس گويد اين دعا ر در هيچ اندوهي نخواندم مگر آنكه بر طرف شد . اصمعي گويد كه شبي گرد خانه كعبه مي گشتم . جواني نيكو صورت را ديدمكه بر پرده كعبه چسبيده بود و مي گفت : خدايا ديده ها خفته و ستاره ها به فراز آمده است . تو پادشاه زنده و قيومي . پادشاهان در هاي خود را بسته و نگهبانان بر درها گمارده اند و در هاي تو به روي خواندگان گشوده است . آده ام تا بر من بديده رحمت بنگري كه تو ارحم الراحمين هستي

در كتاب ها يدعا از جمله در فرحه الغري تاليف سيد بن طاوس ، و مصباح المجتهد شيخ طوسي دعا و زيارت نامه هايي از طريق ابو حمزه ثمالي از امام سجاد روايت شده است . مشهورترين اين دعا ها ، دعاي معروف به ابو حمزه ثمالي است كه خواندن آن در سحرهاي ماه رمضان استحباب دارد . ابو حمزه ثمالي از تابعين و از زاهدان مقيم كوفه بوده است . علي بن عيسي از ابن عايشه روايت كند كه از مردم مدينه شنيدم كه مي گفتند :

ما صدقه پنهاني را هنگامي از دست داديم كه علي بن الحسين در گذشت و مفيد از ابن اسحاق روايت كند كه : در مدينه چندين خانوار بودند كه معاش آنان مي رسيد و نمي دانستند از كجاست . چون علي بن الحسين بجوار پروردگار رفت آن كمك ها بريده شد .

شب هنگام انبان هاي نان را بر پشت خود بر مي داشت و به خان مستمندان مي رفت و مي گفت : صدقه پنهاني آتش غضب پروردگار را خاموش مي كند .

برداشتن اين انبانها بر پشت او اثر نهاده بود و چون بجوار پروردگار رفت به هنگام شست و شوي آن حضرت آن نشانه هارا بر پشت او ديدند ابن سعد نويسد : چون مستمندي نزد او مي آمد ، بر مي خاست و حاجت او را روا مي كرد و مي گفت : صدقه پيش از آنكه به دست خواهنده برسد ،‌بدست خدا مي رسد .

خشم خود را بر خود چيره نكردن ، بخشودن خطا كاران و شفقت بر ناتوانن ا زخصلت خاص و شناخته رسول خدا بود ، تا آنجا كه قرآن او را بدين خوي نيكو ستود و انك لعلي خلق عظيم .

همه فرزندان او كه پيشوايان امت اند ، از اين مزيت برخوردارند ، و علي بن الحسين (ع) چهره درخشان اين صفت عالي انساني است .

روزي كنيزك او آفتابه اي داشت و بر دست او آب مي ريخت . ناگاه آفتابه از دستش افتاد و جراحتي بر امام وارد ساخت كنيزك گفت : خدا مي فرمايد آنانكه خشم خود را مي خورند . خشم خود را فرو خوردم . و بر مردم مي بخشايند . خدا از تو بگذرد . و خدا نيكو كاران را دوست مي دارد . و تو را در راه خدا آزاد كردم . رو گرداني از سخن بيهوده ف يا كا ربهوده ، از خصوصيات مومنان رستگار است . حسن بن حسن گويد : مادرم فاطمه دختر حسين بن علي مرا فرمود كه با دائي خود علي بن الحسين بنشينم . هيچ مجلسي با او ننشستم جز اينكه فايده اي از وي به من رسيد . يا بخاطر ترسي كه از خدا داشت ، ترس خدا در دلم نشست و يا از علم او بهره بردم .

با آنكه علم در خاندان او بود و آن را از پدران خويش به ميراث داشت ، نزد كساني كه علم داشتند ميرفت و با آنان مي نشست و بدانها حرمت مي نهاد روزي نافع بن جبير بدو گفت :

تو سيد مردم عصر و فاضل ترين آناني چرا نزد اين بنده (زيد بن اسلم ) مي نشيني ؟ گفت : علم هر كجا باشد بايد آن را دنبال كرد .

از امام علي بن الحسين ، جز صحيفه سجاديه كه مشهور است و رساله حقوق ، سخناني كوتاه مانده است . اين سخنان همچون گفتار ديگر امامان بليغ ، پر معني ، آموزنده و بيشتر در موضوع هاي اخلاقي و تربيتي است . در اينجا تنها گفتاري چند از ماخذ هاي دست اول ذكر مي كنيم .

اگر مردم چنانكه بايد فائده حقيقت جوئي و راه حقيقت گويي را مي دانستند ، آنچه را در سينه آنان مي خلد آشكار مي كردند و به يقيني كه آنان را حاصل شده چنان بحال خود مشغول مي گشتند ، كه به چيزي ديگر نمي پرداختند و با آنكه اين حقيقت را در روزهايي اندك و با تفكري نه چندان طولاني مي توانند دانست ، لكن مردمان يا در تيرگي ناداني فرو رفته اند و يا بخودبيني فريفته اند و يا هواي نفس آنان را از يافتن حقيقت باز داشته و يا عادت زشت مجال آموختن براي آنان نگذاشته است .
كسي كه خود را گرامي داند دنيا نزد او خوار است .
محبوب ترين شما نزد خدا كسي است كه كردارش بهتر باشد و آنكه رغبتش بدانچه نزد خداست بيشتر است كردار او نزد خدا ارجمند تر است . . آنكه ( از خدا ) بيشتر ترسد ، از عذاب خدا زود تر رهانيده شود . و آنكه خوش خوي تر است بخدا نزديك تر است . و آنكه نعمت بر زن و فرزند خود گسترده دارد خدا از او خوشنود تر است و گرامي ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست .
پسرك من . خشم خود را بر مردمان ، اندك اندك فرو خور . كه داشتن شتران سرخ مو پدرت را چنان شادمان نمي كند كه خشم خود را بر مردمان فرو خورده و بردباري ياري بزرگ و ياوري نيرومند است .
پسر من بر بلا شكيبا باش . و بحقوق ديگران تجاوز مكن . و كسي را در كاري ياري مكن كه زيان آن براي تو بيش از سود آن براي اوست .
به بهشت برويد كه نيك است پاداش كاركنان .
آنكه علمي را نهان دارد ( به ديگران نياموزد ) يا بر آموختن آن چيزي بگيرد هرگز او را سودي ندهد .
كسي كه دانايي ندارد تا او را راهنما باشد ، تباه شد و كسي كه سفيهي ندارد تا او را ياري كند خوار گشت .
توبه بازگشت است و عمل (صالح ) توبه به گفتار نيست .
مبادا به گناهي كه ميكني شادمان شوي كه شادماني به كناه بدتر از گناه است .
گروهي از ترس خدا را پرستيدند ، اين پرستش بندگان است . و گروهي به رغبت پرستيدند و اين پرستش بازرگانان است و گروهي از روي شكر پرستيدند و اين عبادت آزادگان است .
خدايا به تو پناه مي برم كه برون مرا در ديده ها بيارايي و درون مرا در نهان دلها زشت نمايي .
خدايا من كه ام كه بر من خشم كني ؟ به عزت تو سوگند كه نيكوكاري من ملك تو را نمي آرايد و بدكرداري من رونق پادشاهي ات را نمي آلايد و بي نيازي من از خزانه تو نمي كاهد و مستمندي من بر آن نمي افزايد .
سه چيز مرد با ايمان را نجات مي دهد : 1. باز داشتن زبانش از غيبت مردم . 2. خود را به چيزي مشغول داشتن كه در اين جهان و آن جهان او را سود مي دهد . 3. بسيار گريستن بر گناهان .
مردي بدو گفت : قريش چه سخت پدرت را دشمن مي دارند گفت : چون او نخستين دسته آنان را به دوزخ فرستاد و بر واپسين دسته داغ ننگ نهاد .
صحيفه سجاديه

اثر ديگري كه از امام سجاد در دست داريم ، مجموعه اي است از دعاهاي آن حضرت به نام صحيفه سجاديه معروف گرديده . شهرت اين اثر ، نويسنده را از هر توضيحي درباره آن بي نياز مي سازد .

صحيفه سجاديه كه زبور آل محمد (ص) و انجيل اهل بيت (ع) لقب گرفته شامل پنجاه و چهار دعاست . تا كنون بيش از شصت شرح بر آن نوشته اند و چند بار به زبان فارسي ترجمه شده ، نا گفته نماند كه علماي شيعه بر صحيفه اي كه متداول است ، استدراك ها كرده و صحيفه هاي دوم ، سوم تا هشتم را گرد آورده اند .

آنچه بطور حدس د راين باره مي توانيم بگوييم ( و البته حدس است و نمي توان آن را دليل گرفت ) اينكه اين مجموعه را از آن جهت كامله گفته اند كه دستوري كامل براي درخواست حاجات بنده از خداي تعالي است . چون چنين دعاها از ائمه معصومين با اين ترتيب ، صدرو نيافته ، اين ادعيه در مقابل دعاهاي ائمه ديگر بكامله ملقب شده است . و الله العالم .

در بعضي كتابخانه هاي ايران نسخه هايي يا برگ هايي از قرآن وجود داشته و دارد كه مي گويند :‌امام علي بن الحسين (ع) آنها را نوشته است ، ليكن صحت اين انتساب نسبت به برخي از اين نسخه ها بعيد مي نمايد و نسبت به بعضي ديگر ، حقيقت ندارد .

تا آنجا كه اطلاع يافته ايم اين نسخه ها عبا رتند از :

قرآن شيراز
قرآن سلطانيه قزوين
قرآن اصفهان
قرآن كتابخانه حضرت رضا (ع)
*****

در سال رحلت امام سجاد نيز تاريخ نويسان همداستان نيستند ،‌بلكه اختلاف در سال وفات او بيشتر از اختلاف د رسال تولد اوست . ( هفتاد و چهارم تا يكصد و دهم هجري ) كه البته عبارت ( اربع و سبعين ) در تاريخ گزيده سهو القلم نويسنده است و بايد ( اربع و تسعين ) باشد .

بيشتر محدثان و تاريخ نويسان رحلت حضرتش را به سال نود و چهار هجري نوشته اند .

كفعمي در مصباح نويسد : روز شنبه بيست و دوم محرم سال نود و پنجم با زهري كه به دستور هشام بن عبد الملك بدو خوراندند مسموم شد . مدفن او قبرستان بقيع در كنار عمويش حسن بن علي عليهما السلام است . شبي كه بامداد آن بجوار پروردگار رفت فرزند خود امام محمد باقر را فرمود : آبي براي وضوي من بياور و چون آب را آوردند گفت : نمي خواهم ، در اين آب مردار است

پس از جستجو معلوم شد موشي در آب مرده است . هنگام مرگ غشي بر او رخ داد و چون چشم خود را گشود سوره واقعه و سوره فتح را خواند و سپس گفت : الحمد لله الذي صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوا من الجنه حيث نشاء فنعم اجر العامين آنگاه خاموش شد . ابن سعد به سند خود از ابو جعفر (ع) آورده است : امام سجاد وصيت كرد كه در مرگ او كسي را خبر نكنند و او را زود بخاك بسپارند و در كفن پنبه بپيچند و در حنوط او مشك نياميزند ليكن به هنگام تشييع و دفن آن بزرگوار انبوهي از مردم فراهم آمد كه مدينه مانند آن را كمتر ديده بود .



والسلام












( 3:28:27 PM    02/آذر/1384)    نظر شما    مشاهده نظرات       تعداد نظرات : 0

كتاب مسابقه كتابخواني (صحيفه سجاديه ) ۲
روزي كه معاويه مرد هر دو دسته نيرومند در عراق دانستند فرصتي كه در پي آن بودند بدست آمده است:

1. دسته دينداري كه براستي غم مسلماني را داشت و از پايمال شدن سنت پيغمبر رنج مي‌برد و مي‌خواست روش پادشاهي از ميان برود و حكومت اسلامي به سادگي عصر خلفاي راشدين برگردد.

2. سياست پيشگاني كه هم سوداي مهتري در سر داشتند و هم مي‌خواستند عراق بيش از اين زيردست شام نباشد و اگر ميسر شود بر شام فرمانروايي كند.

در آن روزها كه عراق آبستن حادثه‌هايي سهمگين بود، در شام كارها رنگ ديگري داشت.

يزيد كه هنگام مرگ پدرش در حوارين بسر مي‌برد، با كوشش ضحاك بن قيس داروغه شام به دمشق آمد و خود را خليفه مسلمانان خواند. او با شتابزدگي مي‌خواست خاطر خويش را از جانب كساني كه بيم مخالفت آنان را داشت آسوده كند. بدين جهت در همان روزهاي نخست به حاكم مدينه نامه‌اي نوشت و او را موظف ساخت تا از حسين بن علي، عبدالله پسر زبير و عبدالله پسر عمر بيعت بگيرد. از آغاز روشن بود كه حسين (ع) بيعت او را نخواهد پذيرفت.

پسر زبير خود دعوي خلافت داشت اما مردم چندان بدو توجهي نمي‌كردند. عبدالله پسر عمر نيز كسي به حساب نمي‌آمد، و بيعت كردن و يا نكردن وي به زمامدار تازه سودي و يا زياني نمي‌رساند.

تنها شخصيتي كه يزيد از او مي‌ترسيد و مي‌خواست هر چه زودتر تكليف خود را با وي روشن كند حسين بن علي عليه السلام بود. از آن سوعراق كه سالها در پي فرصت بسر مي‌برد، از آنچه در شام و حجاز مي‌گذشت آگاهي داشت. چه بايد كرد؟ بايد از پسر دختر پيغمبر خواست تا رهبري را بعهده بگيرد. با اين حسن انتخاب، مسلمانان ديندار نور اميدي در دل خويش يافتند. چه، مي‌دانستند تنها كسي كه مي‌تواند بدعتهاي چندين ساله را بزدايد و سنت رسول را از نو زنده سازد حسين بن علي (ع) است.

سياست پيشگان نيز مطمئن بودند دل مردمان را جز بدو نمي‌توان جلب كرد. حسين (ع) گذشته از بزرگي نسب و شرف خاندان، در جلالت قدر كرامت نفس و پرهيزكاري، همانند ندارد. او آماده ايستادن برابر ستمكاران است و بخاطر همين آمادگي است كه بيعت يزيد را نپذيرفته است.

بزودي دسته‌بندي‌ها و مجلس‌سازي‌ها در كوفه آغاز شد. نتيجه آن كوششها خواندن پسر دختر پيغمبر از حجاز به عراق و آماده نمودن مردم كوفه براي پيكار با شام بود. چنانكه مي‌دانيم حسين (ع) پيش از آنكه روانه عراق شود، پسر عموي خويش مسلم پسر عقيل را به كوفه روانه ساخت، و پاسخ نامه‌هاي مردم را به او فرستاد. مردم كوفه آنچنان گرد مسلم را گرفتندو چنان روي خوش بدو نمودند و بحدي لاف آمادگي براي جانبازي زدند كه وي در نامه خود به امام (ع) نوشت: اينجا صد هزلر مرد شمشير زن براي ياري تو آماده است. هر چه زودتر به عراق بيا.

اما در همان روزها نامه‌هايي هم از كوفه به دمشق فرستاده شد. كسي چه مي‌داند، شايد گروهي هم از آنان كه با مسلم بيعت كردند در شمار امضا كنندگان اين نامه‌ها بوده‌اند. اينان به يزيد نوشتند: اگر كوفه را مي خواهي بايد هر چه زودتر حاكمي توانا را بر اي شهر بگماري ،‌چه نُعمان پسر بشير حاكم كنوني مردي ناتوانست يا يا خود را ناتوان نشان مي دهد .

يزيد به صلاحديد مشاور رومي خود سرجون ، عبيدالله پسر زياد را به كوفه فرستاد، با رسيدن عبيدالله بدين شهر ، مردم در مدتي كوتاه مسلم را رها كردند و دست پسر زياد را در كشتن او و مهماندار وي هاني پسر عروه گشودند . از سوي ديگر حسين بي علي (ع) با خويشان و تني چند از دوستداران خود روانه عراق گشت . و در اين سفر شخصيتي كه مورد بحث ماست امام علي بن الحسين عليه السلام همراه پدر بود .

در اين مسافت دراز گاهگاه به مناسبت رسيدن اخبار از كوفه و برخوردهاي بين راه چند تن از خويشاوندان و ياران امام طرف گفتگوي آن حضرت قرار گرفته اند ، اما به هيچ وجه نامي از علي ابن الحسين (ع) ديده نمي شود . پس از گذشتن از قصر بني مقاتل در بين پيمودن راه امام را خوابگونه اي مي ربايد ، و پس از بيداري استرجاع مي كند . علي بن الحسين ( الاكبر ) ‌از او سبب مي پرسد ، و امام مي گويد : به خواب ديدم كسي مي گفت :‌اين كاروان به استقبال مرگ مي رود .

آيا اين نيز قرينه اي ديگر نيست كه امام سجاد در اين سفر دوازده و يا سيزده ساله بوده است ؟

باري شخصيت مورد بحث ما در كداميك از اين منزل ها به بيماري گرفتا شده معلوم نيست . تنها از شب دهم محرم است كه خبري از او در دست داريم . خبر چنين است :

شبي كه بامداد آن پدرم كشته شد من بيمار بودم و عمه ام زينب پرستار من بود . پدرم در حالي كه اين بيت ها را زمزمه مي كرد نزد من آمد:

اي روزگار اف بر تو چه نا ستوده دوستي هستي ؟

تا چند هر بامدادان و شامگاهان ،

آرزو و ياري بخون غلتيده داري ؟

روزگار كسي را بجاي ديگري نمي پذيرد ،

كار بدست خدايت و هر زنده اي راه مرگ را مي پيمايد .

من مقصود او را از اين خواندن اين بيت هان در يافتم ،‌و گريه گلويم را گرفتب ، ‌اما گريه خود را باز داشتم ، ‌و دانستم مصيبت فرود آمده است ، ليكن عمه ام زينب چون بيت ها را شنيد طاقت نياورد و بانگ برداشت .

اما در سندي ديگر نوشته اند كه اين بيت ها را امام روز دوم ورود به كربلا خواند . حَميد بن مُسلم كه يكي از گزارش نويسان حادثه و از شاهدان عيني رويدادهاست چنين گويد :

لشگريان به سر وقت علي بن الحسين رفتند . او بيمار افتاده بود . شمر خواست ويرا بكشد ، بدو گفتم سبحان الله . شما كودكان را هم مي كشيد ؟ در اين هنگام عمر بن سعد رسيد و گفت كسي به چادر زنها نرود، و اين كودك بيمار را آسيب نرساند.

ابن قولويه در كامل الزياره از امام علي بن الحسين آورده است: چون مصيبتهاي روز عاشورا را از كشته شدن پدر و خويشاوندان، تا اسيري خود و كسان خود- ديدم سينه‌ام تنگ شد. عمه‌ام زينب پرسيد:

- برادر زاده تو را چه مي‌شود؟

- چرا نالان نباشم كشته‌هاي ما اين چنين در بيابان افتاده است. عمه‌ام زينب از ام ايمن حديثي روايت كرد كه بزودي مردمي مي‌آيند كه از حكومتهاي خود نمي‌ترسند. انان بر مزار پدرت علامتي برپا خواهند كرد كه با گذشت روزگار از ميان نمي‌رود.

باري اسيران را به كوفه روان كردند. نوشته‌اند هنگام بردن اسيران از كربلا به كوفه بر گردن علي بن الحسين (ع) غل و جامعه نهادند و چون بيمار بود، و نمي‌توانست خود را بر پشت شتر نگاه دارد، هر دو پاي او را بر شكم شتر بستند.

چون اسيران بكوفه در آمدند نخست زينب (ع) سپس فاطمه صغري سپس ام كلثوم خطبه‌اي در سرزنش مردم شهر ايراد كردند. آنگاه علي بن الحسين به مردم اشاره كرد كه خاموش شوند و چون خاموش شدند چنين فرمود:

مردم آنكه مرا مي‌شناسد، مي‌شناسد. آنكه نمي‌شناسد خود را بدو مي‌شناسانم. من علي فرزند حسين فرزند علي بن ابيطالبم. من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند و نعمت و مال او را به غارت بردند... كسان او را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فراتش سر بريدند، حاليكه نه به كسي ستم كرده و نه با كسي مكري به كار برده بود. من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخري بزرگست.

مردم شما به پدرم نامه ننوشتيد ؟ با او بيعت نكرديد ؟ پيمان نبستيد ؟ فريبش نداديد ؟ به پيكار ار بر نخاستيد ؟ چه زشت كاري . وچه بد انديشه و كرداري . اگر رسول خدا به شما بگويد : فرزندان مرا كشتيد و حرمت مرا در همم شكستي شما از امت من نيستيد ، به چه رويي بدو خواهيد نگريست ؟

ناگهان از هر سو بانگ برخاست . مردم يكديگر را گفتند : تباه شديد و نميدانيد . علي بن الحسين گفت : خدا بيامرزد كسي را كه پند مرا بپذيرد و بخاطر خدا و رسول آنچه ميگويم در گوش گيرد . سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشدكه نيكوترين سيرتست . همه گفتند : پسر پيغمبر ما شنوا ، فرمانبردار ، و به تو وفاداريم . از تو نمي بريم و با هر كه گويي پيكار مي كنيم و با آنه خواهي در آتش بسير مي بريم . يزيد را ميگيريم و از ستمكاران بر تو بيزاريم .

علي بن الحسين گفت : هيهات . اي فريبكاران دغل باز . اي اسيران شهوت و آز . مي خواهيد با من هم كاري كنيد كه با پدرانم كرديد ؟ نه به خدا . هنوز زخمي كه زده ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان . تلخي اين غمها گلوگير و اندوه من تسكين ناپذير است . از شما مي خواهم نه با ما باشيد و نه بر ما .

بهر حال اگر بين امام و مردم كوفه گفتگويي رخ داده باشد ، سخناني كوتاه و در فاصله آمدن اسيران به شهر و در آمدن آنان بكاخ حاكم كوفه بوده است . زيرا ماموران پسر سعد كه همراه كاروان بودند به او و ديگر اسيران آن اندوه آزادي نمي دادند كه با مردم گفتگوهاي طولاني داشته باشند . و ممكن است انبوهي مردم كه راه بردن دختر امير المومنين سخنان خود را به مردم كوفه گفته باشد .

باري چنانكه بارها در تحليل رجيه مردم رنگ پذير اين شهر نوشته ايم و تاريخ نويسان و جامعه شناسان قديم نيز همه بر آن آن متفقند ،‌آنان مردمي هستند كه زود به خرووش مي آيتد و زود آرام مي شوند . با شنيدن سخني در خشم مي روند . و با ديدن حالتي به رقّت مي افتند . آنان باچنان شور از نماينده علي بن الحسين استقبال كردند و با چنان نامردي او را بدست پسر يزبد دادند و با چنان بي حميّتي در خانه ها را بر روي خود بستند و آسوده نشستند تا پسر سعد و سپاهيان او حسين و ياران او را كشتند و اكنون زن و فرزندان وي را به اسيري به شهر ها در آوردند .

كوفه دختران علي (ع) را مي شناخت . هنوز بيش از بيست سال از شهادت امير المومنين نگذشته بود . زناني كه در سي سالگي و بالاتر بودند حشمت زينب را در ديده مسلمانان و محبت پدر را نسبت بدو با چشم خود ديده بودند . طبيعي است كه يادآوري حادثه هاي گذشته و نيز تصور بدرفتاريهاي پسر زياد با خاندان پيغمبر و علي كه اكنون بصورت اسير پيش روي آنان هستند ، مردم را متاثر ساخته باشد و هيچ بعيد نيست نوشته مقتل نويسان درست باشد كه : چون سيد سجاد سخنان كوتاه خود را گفت و از ستمي كه مردم كوفه به پدر و عوها و كسان او كردند شكوه كرد بانگ گريه از مردم برخاست . و دور نيست كه تني چند از همان مردم رنگ پذير گفته باشند : ما در فرمان توايم . هر چه بگويي ميكنيم و با هر كس بگويي مي جنگيم .

و علي بن الحسين كه دروغگويي و نامردي اين مردم را بچشم ديده و به يقين مي داند كه اگر همين سربازان كه همراه كاروان هستند ، تنها نهيبي بر آنان زنند همگي خواهند گريخت و بخانه هاي خوش خواهند خزيد ، گفته باشد :

هيهات اي مردم مكار . هنوز زخمي كه بر ما زده ايد بند نيامده . من از شما مي خواهم نه با ما باشيد نه بر ما .

باري پسر زياد اسيران را در زندان نگاه داشت و نامه اي به شام نوشت و از يزيد دستوري خواست كه با آ نان چه كند . نامه اي هم به عمرو و سيعدبن عاص حاكم مدينه فرستاد و او را از آنچه در كربلا رفت ،‌آگاه ساخت . يزيد به عبيد الله پاسخ داد ، اسيران و سرهاي كشتگان را به شام بفرستد و عبيد اله علي بن الحسين را غل بر گردن نهاد و با اسيران هماه محفربن ثعلبه روانه دمشق كرد . در آنراه دراز ، با نگهباني و سختگيري آن از خدا بي خبران ، بر مصيبت ديدگان چه گذشته ؟

*****

شام از آن روز كه به تصرف مسلمانان در آمد ، فرمانرواياني چون خالد پسر وليد و معاويه پسر ابوسفيان را بخود ديد . مردم اين سرزمين نه صحبت پيغمبر را دريافته بودند و نه روش اصحاب او را مي دانستند . تني چند از صحابه رسول خدا هم كه بدان سرزمين رفتند و سكونت جستند ، مردماني بودند پراكنده از يكديگر و در عامه نفوذي نداشتند . در نتيجه مردم شام ، كردار معاويه پسر ابو سفيان و پيرامونيان او را سنت مسلماني مي پنداشتند ، و چون صدها سال رژيم امپراتوران روم بر آنان حاكم بود ، و سيرت حكومت هاي دوره اسلام را عادلانه تر از حكومت هاي پيشين مي ديدند ، بر كارهاي آنان صحه مي گذارند .

اسيران را به كاخ معاويه در آوردند ، ذهبي نوشته است علي بن الحسين را غل بر گردن به مجلس يزيد بردند . آنچه مي‌توان حدس زد و شايد حدسي نزديك به واقع باشد ، اين است كه گفتگوهايي كه در كاخ دمشق ميان يزيد و كاروان اسيران در ميان آمده ، ملايم تر از سخناني بوده است كه در كاخ پسر زياد ميان او و آنان رد و بدل گشته است . زيرا عبيد الله براي خود نمايي و خوش خدمتي هيچ ملاحضه اي از اسيران و حاضران مجلس خود نميكرد ،‌حالي كه يزيد از كسي بيمي نداشت . و در همين روزهاست كه يزيد خطيب دمشق را مي خواهد و بدو مي گويد به منبر برود و حسين و پدر او را به زشتي نام برد . خطيب چنان مي كند كه يزيد مي خواهد علي ابن الحسين (ع) بدو بانگ ميزند :

واي بر تو اي خطيب . خشنودي آفريده را به خشم آفريدگار خريدي و براي خود جايي در دوزخ آماده كردي .

و شايد در همين روز و يا روز ديگري بوده است كه امام (ع) از يزيد مي خواهد بمنبر شود و سخني چند كه موجب خشنودي خدا باشد بمردم بگويد و يزيد با آنكه نمي خواسته است ، بدو رخصت مي دهد ... امام بر منبر مي شود و چنين مي گويد :

اي مردم كسي كه مرا مي شناسد و كسي كه مرا نمي شناسد ، خود را بدو مي شناسانم . منم پسر مكه و منايم . من پسر مروه و صفايم . من پسر محمد مصطفايم . من پسر آنم كه (قدر) او نه پنهان است و جولانگاه او آسمانست . به عرش خدا تا آنجا پريد كه به صدرة المنتهي رسيد . و از آن گذشته و رخت به مقام ( قابَ قَوسَينِ اَو اَدني ) كشيد . فرشتگان آسمان پشت سرش نماز خواندند و از مسجد حرام به مسجد اقصايش بردند . من پسر علي مرتضايم . من پسر فاطمه زهرايم . من پسر خديجه كبرايم . من پسر آنم كه او را به ستم در خون كشيدند ، و سرش را از قفا بريدند . من پسر آنم كه تشنه جان داد و تن او بر خاك كربلا افتاد . عمامه و رداي او را ربودند حاليكه فرشتگان آسمان در گريه بو دند . جنيان در زمين و پرندگان در هوا سيلاب از ديده شودند و من پسر آنم كه سرش را بر نيزه نشاندند و زنان او را از عراق به شام به اسيري بردند .

مردم خداي تعالي ما اهل بيت را نيك آزمود ، رستگاري ،‌عدالت و پرهيزگاري را در ما نهاد و رايت گمراهي و هلاك را به دشمنان ما داد . ما را به شش خصلت برتري و بر ديگر مردمان سروري داد . بردباري و دانش ،‌دلاوري و بخشش را به ما ارزاني فرمود . آمد شد فرشتگان در خانه ما و فرود آمد نگاه قرآن آستانه ماست .

و هنوز از خطبه نپرداخته بود كه اذان گو گفت :

اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلَّا الله

علي بن الحسين گفت : بدانچه گواهي مي دهي گواهي مي دهم .

و چون اذان گو گفت : اَشهَدُ اَن مُحَمَّداً رَسوُلَ الله

علي بن الحسين رو به يزيد كرد و گفت :

يزيد محمد جد توست يا جد من ؟ اگر گويي جد توست دروغ گفته اي و اگر گويي جد من است ، چرا پدرم را كشتي ؟ و زنان او را اسير گرفتي ، سپس فرمود : مردم . آيا ميان شما كسي هست كه پدر و جدش رسول خدا باشد ؟

و به يكبار شيون از مردم برخاست . ابوالفرج اصفهاني نويسد : يزيد او را گفت به منبر شود . و از آنچه پدرت كرد معذرت بخواه .

علي بن الحسين (ع) بر منبر رفت و گفت : مردم هر كس مرا مي شناسد ، مي شناسد و هر كس نمي شناسد خود را بدو مي شناسانم ، من علي بن حسين ام . من فرزند بشير نذيرم . من پسر آنم كه به اذن خدا مردم را بخدا مي خوانم . من پسر چراغ روشنم .

و اين خطبه طولاني تر است كه براي طولاني نشدن سخن اين گفتار و مانند آن را نمي آوردم .

اين خطبه را تاريخ نويسان كه طبعا وابسته به دستگاه حكومت بوده اند نياورده اند ولي آنچه مسلم است اينكه علي بن الحسين در مسجد شام سخناني فرموده و خود و پدرو جد خويش را به مردم شناسانده و بدانها گفته است كه آنچه يزيد و كارگزاران او بر زبانها افكنده اند درست نيست .

پدر او خارجي نيست و نمي خواسته است جمعيت مسمانان را بر هم بزند ،‌و در بلاد اسلام فتنه بپاخاست تا دين را از بدعتهايي كه در آن پديد شده بزدايد و به سادگي و نزاهت عصر جد خود برساند . راستي اين است كه يزيد از روي خود خواهي و نيز جواني و نا پختگي از حكومت ، كار عراقيان و قيام امام حسين (ع) را ساده و بي اهميت مي پنداشت . آن نامه كه در نخستين روزهاي زمامداري خويش به حاكم مدينه نوشت ، و از او خواست از حسين بيعت بگيرد و اگر وي از بيعت سر باز زند سر او را به دمشق بفرستد ،‌نشانه اين پندار است . از آن نابخرادانه تر خواستن خاندان پيغمبر بدان وضع رقت انگيز به شام است . بردن اسيران به كوفه خود خطايي بود و آوردن آنان از عراق به شام خبطي بزرگتر . تنها پس از رسيدن گزارش هايي از واكنش اين حادثه دلخراش بود كه دانست كار بدان سادگي كه مي پنداشته است نيست .

اندك اندك عراقيان نيز به زشتي آنچه كردند پي برند ، و شاميان دريافتند كساني كه باچنان وضع فجيع در عراق كشته شدند ، ‌شورشي نبودند . آنان خاندان كسي هستند كه يزيد به نام وي بر مسلمانان حكومت مي كند . يك دو گزارش نيز از خرده گيده جند نا مسلمان بر يزيد در مجلس وي نوشته اند كه در افزون ساختن نگراني و بيم او بي اثر نبوده است . همه اين پيشامد ها سبب شده كه يزيد بدلجوئي از بازماندگان حسين (ع) برخيزد و آنان را بيش اين در دمشق نگاه دارد .

يك نكته ديگر را نيز بايد بر اين جمله افزود و آن عصبيتي است كه از قبيلهاي و زندگاني در بيابان نشات مي يابد . او نمي خواست حسين (ع) را زنده ببيند ، چون او را مقابل خود و خواهان سرنگوني حكومت خويس مي ديد ، كوشيد تا او را از ميان بردارد . اكنون كه او را كشته و زن و فرزند او اسير شده اند و بيگمان خود كينه پدر و كشتگان خويش را گرفته ديگر موردي ندارد كه با خويشاوندان بر سر ستيز باشد . براي همين است كه علي بن الحسين را طلبيد و گفت :

خدا لعنت كند پسر مرجانه را . اگر من با حسين بودم هر چه از من مي خواست مي دادم و به هر صورت بود مرگ را از او بازميداشتم هر چند به نابودي بعضي از فرزندانم باشد . ليكن چنانچه مي بيني قضاي خدا چنين خواست ، به من نامه بنويس هر چه مي خواهي انجام مي شود .

از اين پس چنانكه امام در شام بود به هنگام نهار و شام او را نزد خود مي خواند . بلاذري نوشته است يزيد به علي بن الحسين گفت : اگر دوست داري نزد ما بمان هر چه بخواهي به تو مي دهيم .

اما او رفتن به مدينه را انتخاب كرد و يزيد وي را به مدينه فرستاد . در يكي از روزهاي توقف او درشام ، منهال پسر عمرو ، در بازار دمشق بدو مي رسد و مي پرسد : پسر پيغمبر چه مي كني ؟ و او پاسخ مي دهد : ما چون بني اسرائيل ميان فرعونيانيم . مردان ما را ميكشند ، زنان ما را برده مي گيرند منهال . عرب بر جز عرب مي باليد كه محمد (ص) از آنهاست . قريش بر ديگر عرب مي باليد كه محمد (ص) از قريش است و ما خاندان پيغمبر دستخوش قتل و غارت شده ايم .

ابن سعد به سند خود اين داستان را نوشته ، اما ظاهر نوشته چنانست كه اين گفتگو ميان وي و امام سجاد رخ داده است .

*****

چنانچه ديديم واكنش حادثه كربلا نخست با آمدن اسيران به كوفه پديد گرديد . با همه سختگيري پسر زياد رد حوزه حكومت خود ، و ترساندن مردمان از مخالفت با يزيد ، باز از آن مردم نيمه مرده ، و ستم پذيرنده خرده گيري ديده شد .

روزي كه پسر زياد در مسجد ، خطبه خواند و ضمن گفته هاي خود يزيد و تبار او راستود و حسين (ع) و پدران او را دشنام داد ، عبد الله ابن عفيف از مردم ازد كه مردي پاسا ولي نابينا بود بر خاست و سخن او را در دهان او شكست . دشنام هايي را كه به خاندانپيغمبر داد بدو و آنكه او را به حكومت گماشته است ، برگرداند . ماموران دولت خواستند عبد الله را خاموش و دستگير سازند ، تيره ازد به حمايت وي در آمد و جنگي در گرفت . هر چند اين درگيري سر انجام به سود عبيد الله پايان يافت ، ولي به هر حال مقدمه اي براي اعتراض هاي ديگر گشت .

در شام نيز چنانچه ديديم آثار ناخوشنودي پديد گشت ، تا آنجا كه يزيد از روي ناچاري بظاهر خود را يكي از ناخوشنودان از كشته شدن پسر دختر پيغمبر نشان داد ، و گناه او را به گردن عبيد الله پسر زياد افكند . اما واكنش حادثه در حجاز بيشتر از عراق بود . عبيد الله پسر زبير كه از آغاز حكومت يزيد خود را به مكه رسانيده اين شهر را پايگاه خويش ساخته بود ، و مردم را به بيعت خود مي خواند ، فاجعه محرم را دستاويزي استوار براي نكوهش يزيد ديد . وي در خطبه اي عراقيان را پيمان شكن و نا مردمم خواند و حسين عليه لاسلاتم را به بزرگواري و تقوي و عبادت ستود .

مدينه نيز با آنكه در اين سال در اداره وليدبن عتبه بن ابوسفيان بود ، خاموش نماند ، طبري چنانكه روش اوست در باره نا آرامي اين شهر چيزي ننوشته است . اما عوض شدن سه حاكم آن در ظرف دو سال وضع غير عادي را نشان مي دهد .

يزيد چنانچه نوشته ايم تربيت ديني نداشت ، بلكه مي توان گفت تربيت نيافته بود . پدرش در كودكي وي بخاطر خشمي كه بر مادر او گرفت ، مادر و فرزند او را به بيابان فرستاد و يزيد در قبيله و درون خيمه بزرگ شد . آنچه در آنجا آموخت همان بود كه صحرا نشينان عرب مي آموزند ، گشاده زباني ، شعر نيكو سرودن و به شكار رفتن . پس از آنكه به حكومت رسيد و دستگاه پر تجمل معاويه را صاحب شد ، بجاي اندوختن معلومات به نگهداري سگ و يوز و بوزينه پرداخت . ميگساري و قمار نيز سرگرمي ديگر او بود . گذشته از اين عيب ها چنانچه طبيعت چنين حكومت ها مي خواهد ، سالمندان تجربه آموخته گرد او را خالي كردند ، و گروهي جوان چاپلوس و مال اندوز او را در ميان گرفتند كه آنچه مي گفت و مي كرد بر او آفرين خواندند .

آنچه با اطمينان خاطر مي توان گفت اين است كه يزيد از كار اداره حوزه پهناور مسلماني چيزي نمي دانسته است . آن شتاب و سختگيري در بيعت گرفتن از پسر دختر پيغمبر ، آن فاجعه دلخراش در محرم سال شصت و يك و ز آن زشت تر به اسيري گرفتن خاندان رسول (ص) و بردن آنان به كوفه و در آوردن به شام ، همه اينها رفتاري است كه ناپختگي بلكه نابخردي او را نشان مي دهد .

بد تر از همه ، ‌اينكه چون حاكم مدينه فرزندان مهاجر وانصار را نزد او فرستاد يزيد آنان را چنان پذيره شد كه گويي گروهي از همسالان خود و يا همبازيان دوره كودكيش را نزد او آوده اند . او اگر اندك خردي داشت يا اگر مشاوراني كار آزموده نزد او مي بودند ، بايد در مدتي كه مهمانان در كاخ او و در مهماني او هستند رفتاري سنجيده داشته باشد . آنچه خلاف آئين مسلماني است نكند ، بلكه به ظاهر خود را مسلماني پايبند دين نشان دهد . اما او نه دين را مي شناخت و مردم را .

مدينه پس از هجرت پيغمبر اسلام بدان شهر ، مركز حكومت اسلامي شد . پس از پيغمبر تا سال سي و پنجم هجري پايگاه خلافت بود و سه خليفه زندگاني خود را درآن شهر به سر بردند . چون علي عليه السلام كوفه را مقر حكومت خود ساخت ، مدينه باز هم رونق علمي و ديني خود را از دست نداد . گروهي از بزرگان مهاجر و انصار در آنجا زيستند و مردند ، و سپس فرزندان آنان جاي ايشان را گرفتند . از آغاز هجرت موجي از پرهيزگاري شهر را فراگرفت و بيش و كم همچنان پايدار بود . يزيد مي بايست يا مردم را بشناسد و روزي چند خويشتن دار شود . اما چنين نكرد . نميدانم رخت پوشانيدن بر بوزينه و سوار كردن او بر خر و به مسابقه فرستادن او با اسبان ، رد همين روزها بود و يا نه ، بهر حال داستاني است كه سبك سري او را نشان مي دهد . چنانچه مسعودي نوشته است يزيد را بوزينه بود پليد ، كه در مجلس شراب او حاضر مي شد و بر بالش تكيه مي داد . اين بوزينه خري وحشي داشت كه رام وي كرده بودند . روزي بوزينه را بر خر نشاندند و با اسبان به مسابقه فرستادند ، و خر بوزينه از اسبان يزيد پيش افتاد و برنده مسابقه گرديد يكي از شاعران شام در اين باره گفته است : ابو قيس افسار خر را محكم بگير كه اگر از آن بيفتي بر خر تاواني نيست . چه كسي بوزينه اي را ديده است كه ماده خر وحشي ، آن را از اسبان امير المومنين پيش اندازد .

نوشته اند اين شعر ها را يزيد خود سروده است و بايد چنين باشد چه غرس النعمه ، در پايان گفتگوي ابن هبيره و زياد بن عبيد حارثي مي نويسد : زياد چون گفت نزد مروان رفتم از من پرسيد گفتگوي تو و ابن هبيره بر سر چه بود ؟ گفتم در اينكه آيا كنيه بوزينه ابو قيس است يا اليمن . مروان خنديد و گفت درست است مگر اين نيست كه امير المومنين يزيد گفته : تمسك ابا قيس بفضل عنانها .

او نمايندگان شهر مدينه را حرمت نهاد و به آنان بخشش فراوان كرد و به يكي از ايشان (منذر بن زبير) صد هزار درهم بخشيد ، اما تربيت پست و كردار زشت او از ديده مهمانان پوشيده نماند . آنان چون به شهر خود بازگشتند در مسجد پيغمبر فرياد برداشتند و به بدگويي از يزيد پرداختند و گفتند ما از نزد كسي مي آئيم كه دين ندارد مِي مي نوشد . طنبور مي نوازد و سگ بازي مي كند ، شب با مردمان پست و كنيزان آوازه خوان بسر مي برد . ما شما را گواه مي گيريم كه او را از خلافت خلع كرديم . مردم شهر از با عبدالله بن حنظله ( غسيل الملائكه ) بيعت كردند و بني اميه را كه شمارش آنان به هزار تن مي رسيد ، نخست در خانه مروان پسر حكم به محاصره افكندند ، پس از شهر بيرون راندند . در اين روزها پر گير و دار مروان نزد عبد الله بن عمر رفت و از او خواست تا خانواده وي را نزد خود نگهدارد ، عبد الله نپذيرفت . مروان چون از حمايت او مايوس شد ، به علي بن الحسين (ع) پناه برد و گفت : من خويشاوندان توام ، مي خواهم كه خانواده من با خانواده تو باشد .

علي بن الحسين با بزرگواري خاص خود خواهش او را قبول فرمود و كسان مروان را همراه با زن و فرزند خود به ينبع فرستاد و مروان هميشه از اين كرامت سپاسگزار بود .

باري خبر شورش مردم مدينه به دمشق رسيد و يزيد را سخت خشمگين ساخت . نخست خواست كار اين شهر و مكه و سركوبي پسر زبير را به عهده عبيد الله بن زياد واگذارد ، اما عبيد الله نپذيرفت و گفت به خاطر اين فاسق نمي توانم قتل حسين و شكستن حرمت كعبه را بر گردن بگيرم .

يزيد ناچار مسلم بن عقبه را كه پيري ناتوان بود و در بيماري به سر مي برد با لشگري روانه مدينه ساخت . مسلم شهر را محاصره كرد و از سوي حره و اقم بر سر مردم شهر رفت و گفت : شما را سه روز مهلت مي دهم اگر تسليم شديد شهر مدينه مي گذارم و به سر وقت ابن زبير به مكه مي روم و گرنه معذور خواهم بود . مردمشهر ايستادگي كردند ولي سر انجام شكست خوردند و تسليم شدند . مسلم سه روز شهر را به اختيار سپاهيان خونخار شام گذاشت تا آنچه خواهند بكنند . سپس مردم مدينه را ميان دو چيز آزاد گذاشت :

اقرار كنند كه بنده زر خريد يزيدند و او هر اختياري درباره آنان ندارد .
كشته شوند .
گروهي شرط او را نپذيرفتند و كشته شدند ، و بسياري نيز پذيرفتند . تنها كساني كه بدون شرط از گزند وي ايمن ماندند علي بن الحسين (ع) و علي بن عبد الله عباس بودند . چرا مسلم علي بن الحسين را نكشت ؟ يا از او بدان صورت كه خود گفته بود بيعت نگرفت ؟ اسناد در اين باره هماهنگ نيست .

واقعه حره را بايد يكي از حادثه هاي شگفت و در عين حال اسفناك در تاريخ اسلام دانست ، و برگي سياه است كه امويان بردفتر كار خود افزودند . مردي كه خود را جانشين پيغمبر مي داند رخصت مي دهد شهر پيغمبر ، مدفن او ، و مركز حكومت اسلام و محل سكونت مردم پارسا و شب زنده دار ، براي مدت سه روز در اختيار لشگريان ديو سيرت وي قرار گيرد ، تا هر چه مي خواهند ببرند و هر كاري مي خواهند بكنند . چه مردان پرهيزگار در آن روز كشته شد ؟ چه حرمتها بر باد رفت ، چه بي حرمتي ها كه از آن درنده خويان سر زد ، قلم از نوشتن آن شرم دارد ، بي ديني امير و مامور به جاي خود ، راستي جامعه مسلمان آن روز چگونه آن نا مسلماني و بلكه نامردمي را ديد و خاموش ماند ؟

يزيد چنانكه نوشتيم از مسلماني چيزي نمي دانست ، در اين سخن ترديدي نبايد كرد ، سربازان او هم همين كه شنيدند فرمانده اعزامي دست آنان را گشوده است شهر و آنچه را در آن بود مفت خود دانستند ، اما مسلمانان اطراف چرا خاموش ماندند ؟

پس از حادثه مدينه ، شام ، مصر و عراق تكاني نخوردند و عكس العملي جز نفرين نشان ندادند آن هم در گوشه و كنار و پنهان از ديده ماموران دولت و سپاهيان شام . گروهي بسيار از تابعين (طبقه بعد از صحابه ) از پسران مهاجر و انصار در مكه به سر مي بردند ، اينان چرا برنخاستند و مردم را بر يزيد نشوراندند ؟ و به ياري مسلمانان مدينه نيامدند ؟ گيريم كه مردم مدينه حق برخاستن عليه حكومت را نداشتند ، گيريم كه حكومت اسلامي بر طبق اختيارات خود اجازه داشته كه شورشيان را بر جاي خود بنشاند ، اما قتل عام شهر با كداميك از ابواب فقه اسلامي تطبيق مي كند .

هنوز از مرگ پيغمبر بيش از پنجاه سال نگذشته بود ، گروهي از مردم هفتاد ساله كه در شهر هاي مسلمان نشين بسر مي بردند محضر او را ديده و سيرت او را پيش چشم داشتند . هنوز حرمت شهر پيغمبر در چشم زمامداران پس از وي از خاطر پنجاه سالگان نرفته بود و سي سالگان به بالا ، زهد و تقواي علي را فراموش نكرده بودند . اينان چرا حادثه كربلا را در سال پيش و قتل عام مدينه را در آن سال ديدند و لب فرو بستند ؟ چرا بايد چنين رويدادهاي غم انگيز يكي پس از ديگري رخ دهد ؟ كشتن فرزند زاده پيغمبر و اسيري زنان و فرزندان او ، ويران ساختن مدينه و بي حرمتي به زنان و دختران مسلمان ، اين حادثه به نظر شگفت و بلكه ناممكن مي رسد . و شايد كساني باشند كه بگويند تاريخ نويسان عصر عباسي خواسته اند چهره حكومت فرزند ابوسفيان را هر چه زشت تر نشان دهند نشان دهند ، اما حقيقت اين است كه در مدت اين پنجاه سال جامعه اسلامي رنگ مسلماني را از دست و خصلت و خوي جامعه عربي پيش از اسلام را گرفت .

در اين لشگر كشي امير و مامور هيچ يك از فقه اسلام آگاهي نداشتند ، و اگر داشتند خود را به رعايت آن ملزم نمي دانستند . اسلام براي اين مردم افزار قدرت بود نه قانون اجراي احكام خدا و اگر بظاهر خود را مسلمان نشان مي دادند براي فريفتن مسلمانان بود ، شگفت تر اينكه نوشته اند مسلم پس از پايان كار مدينه گفته است : خدايا . پس از شهادت به يگانگي تو و نبوت محمد (ص) هيچ يك از كارهايم را كه كرده ام ، به اندازه كشتار مردم مدينه دوست نمي دارم و در آخرت به مزد هيچ عملي جز اين كار چشم نخواهم دوخت .

محتملا او اين حديث را شنيده بود كه پيغمبر (ص)فرموده است : خدايا كسي كه بر مردم مدينه ستم كند و آنان را بترساند او را بترسان و لعنت خدا و فرشتگان و همه مردمان بر او باد.

و در باره مدينه مي فرمود:

خدايا هر كس درباره مردم اين شهر پستي كند، او را همچون نمك در آب بگذار .

يا اينكه فرمود :

بار خدايا ابراهيم مكه را حرم قرار داد و من مدينه را حرم قرار مي دهم ، كه خوني در آن ريخته نشود و براي پيكار و جنگ افزار برندارند و برگ درخت آن را جز براي خوردن دام نريزند.

آري شنيده بود ولي هنگامي كه ميديد ، كسي كه خود را جانشين پيغمبر ميداند فرزند او را مي كشد ودختران او را گرد شهرها مي گرداند و كسي بر او خورده نمي گيرد چرا از ويران ساختن شهر پيغمبر بيمي به خود راه دهد ؟

مسلم پس از سركوبي مردم مدينه و فرو نشاندن آشوب ، روي به مكه نهاد تا كار پسر زبير را نيز پايان دهد ، ليكن در بين راه مرد . و چنانكه يزيد دستور داده بود حسين بن نمير فرماندهي لشكر او را به عهده گرفت. حسين مكه را محاصره كرد. منجنيق ها را نصب كردند و شهر را زير پرتاب سنگ گرفتند . در اين گير و دار آتش در خانه كعبه افتاد وعلت آتش سوزي را گوناگون نوشته اند . در حالي كه مكه در محاصره به سر مي برد ، خبر مردن يزيد به مردم شهر و محاصره كنندگان رسيد فرمانده سپاه شام كه نمي دانست براي چه كسي بايد بجنگد ، با پسر زبير به گفتگو پرداخت ، كه آماده است بيعت او را بپذيرد ، بدان شرط كه با او به شام برود .

چون عبدالله شرط او را نپذيرفت ، حصين با سپاهيان خويش به شام بازگشت . يزيد در ربيع الاول سال 64 هجري در سن 38 يا 39 سالگي در حوارين در گذشت ، در حالي كه كارنامه حكومت سه سال و اند ماهه او كشتن پسر دختر پيغمبر است اسير كردن خاندان رسول خدا ، قتل عام مدينه و ويراني خانه كعبه بود . پس از يزيد مردم شام با پسرش معاويه بيعت كردند ، امام حكومت او دوامي نداشت .

با
( 3:27:20 PM    02/آذر/1384)    نظر شما    مشاهده نظرات       تعداد نظرات : 0

كتاب مسابقه كتابخواني (صحيفه سجاديه ) ۱
بسمه تعالي



كتاب مسابقه كتابخواني (صحيفه سجاديه )



ملقب به زين العابدين ، ذُوالثَّفَنات ،‌ سَيِّدُ العابِدين ، قُدوَهُ الزّاهِدين ، سَيِّدُالمُتَّقين ، امام المومنين ، الَاَمين ، سَجّاد ، الزَّكي ، زين الصّالِحين ، مُنارُ القانِتين .

جز اين چند لقب كه نوشتيم ، لقب هاي ديگري نيز بدو داده اند چون : العدل ، امام الامه ، البكاء . اين لقب ها را كه به امام علي ابن الحسين نهاده اند ، مانند لقب هايي نيست كه در عرب به هنگام زادن كودك و يا كودكي وي بدو مي دهند . نيز چون لقب هايي نيست كه از سده سوم هجري در قلمرو حكومت اسلامي رواج يافت . و يا لقب‌‌هايي كه در سده سيزدهم و چهاردهم هجري در كشور ما معمول شده است و يكي از منتقدان اجتماعي فهرستي از آن را در كتاب خود آورده است .

اين لقب‌ها را مردم به اين امام (ع) داده اند ، مردم نه به معناي لغوي اين كلمه ، بلكه به معناي اصطلاحي آن ،‌ يعني صرافان گوهر شناس و عارفان انسان جو . آنان كه در آن دوران تاريك از ديو و دد ملول بودند و با ديدن او كسي را ديدند كه آن دانشمند در روز روشن با چراغ گرد شهر در پي او مي گرديد و نمي يافت . مصداقي كامل از عِبادُ الرَّحمن .

بيشتر كساني كه اين لقب ها را بدو داده اند نه شيعه بودند و نه او را امام و منصوب از جانب خدا مي‌دانستند ،‌ اما نمي توانستند آن چه را در او مي بينند نديده بگيرند . هر يك از اين لقب ها نشان دهنده مرتبه اي از كمال نفس و درجتي از ايمان ، و مرحله اي ازتقوي و پايه اي از اخلاص است ، و بيان دارنده اعتماد و اعتقاد مردم به دارنده‌اين لقب‌ها : سيد عابدان ، پيشواي زاهدان، مهتر پرهيزگاران ، امام مومنان، زيور صالحان ، چراغ شب زنده داران و پيشاني پينه بسته . و چنانچه خواهيد خواند او به حقيقت مظهر نمايان اين صفت ها بوده است ، و اين گفته اي است كه همگي بر آنند .

كنيت او را ابو مُحَمَّد ، ابوُ الحَسن ، ابو بكر و ابوالحسين نوشته اند . پدرش ، امام حسين بن علي بن ابيطالب (ع) ، دختر زاده پيغمبر اسلام (ص) . سومين امام جهان شيعيان جهان ، و مادر او چنانچه شهرت يافته است ، شهر بانو دختر يزد گرد سوم آخرين پادشاه ايران از سلسله ساساني است .

مادر بودن شهر بانو دختر يزد گرد براي امام چهارم ،‌در باور عموم ، چنان مسلم و بلكه بديهي است ، كه اگر كسي در پذيرفتن آن ترديد كند ، گويي اصلي ثابت و ضروري از ضرو ريات را منكر گشته است . در اين جهان سزاوار لعن و در آن جهان جاودان در دوزخ خواهد بود .

اما اگر پژوهشگري اين شهرت دراز مدت را ناديده بگيرد و خوش باوري يا اعتماد محض را كنار نهد ، و آنچه را محدثان و تاريخ نويسان قرن سوم نوشته اند ، بي چون و چرا نپذيرد ، بلكه به سر وقت سند هاي آنان رود ، و با روش علمي به تحقيق در آن سند ها بپردازد سپس مضمون آن سند ها بپردازد را با قرينه هاي خارجي بسنجد ، براي او روشن خواهد شد كه داستان شهر بانو مصداقي درست از اين مثل تازي است كه : رُبَّ مشهُورٍ لااصل لَهُ .

هيچ دور نيست كه در فتح مدائن و نهاوند كنيزكاني به اسيري رفته باشند، چنانكه مجالد بن سعيد از شعبي روايت كند:

در روز مدائن مسلمانان از كنيزان كسري تني چند به اسارت گرفتند كه مادر من يكي از آنانست.

اين داستان نيز با در نظر گرفتن تاريخ تولد و مرگ شعبي قابل توجه است. و باز هيچ بعيد نيست كه در فتح‌هاي خراسان و شرق ايران زناني اسير شده باشند. و دور نيست كه يكي از كنيزان به عادت مألوف خود را بزرگ‌زاده يا شاهزاده خوانده باشد، و دور نيست كه امام حسين بن علي عليه السلام يكي از اين دختران را به زني گرفته و امام علي بن الحسين از او متولد شده باشد. اما اگر چنين حادثه‌اي رخ داده باشد، در خلافت عثمان بن عفان بوده است نه در خلافت عمر بن الخطاب ، و آن زن بزرگ زاده‌اي ايراني بوده است نه دختر يزدگرد پادشاه ايران. چه شمار دختران يزدگرد معلومست. و ظاهر عبارت مسعودي نشان مي‌دهد كه آنان سالها در مرو بسر برده‌اند و فرزنداني از آنان بجاي مانده است.

ولادت امام علي بن الحسين (ع) را چنانكه مشهور برآنند ، سال سي و هفتم و يا سي و هشتم هجري بدانيم، يا قرينه‌هاي نوشته شده را بپذيريم و سال چهل و هفتم و يا چهل و هشتم را سال تولد آن حضرت فرض كنيم ، دوران خردسالي و يا نوجواني او با حكومت معاويه، آشفتگي و سپس اختناق عراق، و بحرانهاي حجاز، در هم ريختن سنت و پديد آمدن بدعت مصادف بوده است.

مي‌دانيم كه امير المؤمنين علي عليه السلام در ماه رمضان سال چهلم از هجرت، هنگامي كه در كار آمادگي براي جنگ مجدد با معاويه بود در كوفه شهيد گشت. پس از مرگ او شيعيان وي و آنانكه خود را شيعه مي‌نماياندند، با پسرش امام حسن(ع) بخلافت بيعت كردند. اما دل بيشتر بيعت كنندگان با زبانشان يكي نبود. آن شيعه نماياني كه در كوفه و در لشكر علي (ع) به سر مي‌بردند و او را آنچنان آزردند كه بارها از دست ايشان آرزوي مرگ مي‌كرد، ممكن نبود با پسر رفتاري بهتر از پدر داشته باشند. كوفه در سالهاي آخر عمر علي (ع) آئينه انعكاس تمايل‌هاي گوناگون بود.

مهتراني كه هر يك آنان سوداي حكومتي و يا رياستي را در سر مي‌پختند.

جاه طلباني كه مي‌خواستند ، منصبي از خليفه تازه بگيرند. نومسلماناني كه با اميد و آرزوي فراوان شهر خود را رها كرده خويشتن را به مركز خلافت رسانده بودند تا كاري به دست آورند و به نوايي برسند.

فرصت طلباني به نام موالي كه با يكي از قبيله‌هاي عرب پيمان بسته بودند و چون آشكارا جرأت و يا قدرت توطئه را در خود نمي‌ديدند پشت سر اينان پنهان مي‌شدند.اينان گروههايي بودند كه به اصطلاح استخوان بندي جمعيت آن روز را تشكيل مي‌دادند. از روزي كه قيس پسر سعد پسر عباده با امام حسن (ع) بدان شرط بيعت كرد كه با شاميان پيكار كند، اين گروهها چندان دشواري در كار امام خويش پديد آوردند كه سرانجام ناچار از آشتي با معاويه شد. چرا آشتي كرد؟ چون اگر فرمان پيشروي بسوي لشكر معاويه را مي‌داد، معلوم نبود چه تعداد سپاهي به راه مي‌افتاد و اگر هم سپاهي آماده حركت مي‌شد، خيانتكاران لشكر او ، ميان آنان تفرقه مي‌افكندن، و تا آنجا مي‌ايستادند كه امام و فرمانده خود را به معاويه تسليم كنند. و نتيجه آشتي آنكه:

انصار يا بهتر بگوييم قحطانيان كه سالها انتظار زير دست ساختن عدنانيان را داشتند به مراد نرسيدند.
سياست پيشگان عراق كه مي‌خواستند مركز خلافت از دمشق به كوفه منتقل شود، در مقابل شام سر افكنده گشتند.
مسلمانان پاكدل و دين‌دار كه تنها آرزويشان پيروزي حق بر باطل بود، بيش از همه افسرده‌دل و گرفته خاطر شدند.
اما در آن روزگار چند تن بودند كه حقيقت كار و علت اين آشتي و شكستهاي پيشين را چنانكه بود بدانند؟ خدا مي‌داند، و اگر هم تني چند بودند، چه كسي به فرياد آنان گوش مي‌داد؟ بايد گفت، هيچكس، چرا كه اگر چنين كساني يافت مي‌شدند، آن روزها كه علي (ع) آن مردم را از نيرنگ معاويه مي‌ترساند، بايد گوش به فرمان امام مي‌دادند و بجاي بانگ برداشتن و شعار دادن واقعيت را در مي‌يافتند و پشت سر فرمانده خود مي‌ايستادند.

معاويه پسر ابوسفيان پسر صخر، پسر اميه، اشراف زاده‌اي از قريش، از تيرهُ عدناني و مردي جاه طلب بود. دقت در زندگاني اين مرد و روشي كه او و پدرش پيش گرفتند، نشان مي‌دهد كه اين دو تن بلكه همه خاندان بني اميه از آن روز كه مسلمان شدند، اسلام و مسلمانان را افزار رسيدن به رياست و قدرت مي‌شناختند، نه شريعتي آسماني كه بدان بايد گردن نهاد و دستورهاي آن را بكار بست. ابوسفيان هنگامي به زبان مسلماني را پذيرفت كه سپاهيان مدينه را پشت دروازه مكه و شمشير كشيده عمر را بر فراز سر خود ديد.

خاندان ابوسفيان مانند بني مخزوم و بعضي تيره‌هاي قريش هيچگاه بر خود هموار نمي‌كردند و يا به دشواري مي‌پذيرفتند كه مهتري از آن خاندان هاشم باشد، و عمو زاده‌هاي آنان كه مال و مكنتي ندارند بر ايشان رياست كنند. نمونه‌اي از اين حسد را از زبان ابوجهل در تاريخ اسلام و نمونه‌اي از اعتراض را در شعرهايي كه وليد بن عقبه، برادر مادري عثمان بن عفان، پس از كشته شدن او خطاب به بني هاشم سروده در جاي ديگر نوشته‌ام.

معاويه روزي كه از جانب عمررياست قسمتي از شبه جزيره را عهده دار شد ، سوداي حكومت گسترده و مستقل را در سر مي پخت . پدرش ابو سفيان و مادرش هند بدو سفارش كردند كه بايد در منصبي را كه يافته است بداند و كاري نكند كه خليفه از او ناخشنود گردد . او هر چند بظاهر خود را مطيع خليفه مي نمود ، اما خوي مهتري جويي را از دست نمي داد . در حكومت دمشق براي خود دستگاهي با شكوه آماده ساخت . در سراسر خلافت دوازده ساله عثمان ، معاويه در شام حاكم مطلق بود . نه از كسي پروايي داشت و نه مقامي بود كه از او بازخواست كند . اگر مسلماني دست از مال و جان شسته و پاي بند سنت رسول خدا چون ابوذر مقابل او مي ايستاد به دستياري كساني چون مروان كه با خليفه به سر مي برد وسيله تبعيد و آزار او را فراهم مي ساخت .

كشته شدن عثمان به دست شورشيان در سال سي و پنجم هجري و انتخاب علي (ع) به خلافت ، از جانب آنان و ديگر مهاجران و انصار ، دستاويزي براي معاوبه آماده ساخت تا مقدمات حكومت خود را بر سراسر قلمرو اسلامي آماده سازد . وي نخست پنهاني ، جدايي طلبان طلحه و زبير را در نبرد جمل حمايت كرد ،‌سپس جنگ صفين را برپا ساخت . بهانه معاويه اين بود كه چون عثمان خليفه مسلمانان ، ناروا كشته شده خونخواه او بايد كشندگان وي را قصاص كند . و من به حكم خويشاوندي چنين حقي را دارم . سر انجام چنانچه مي دانيد جنگ به طور موقت پايان يافت ، تا دو داور از سوي سپاه عراق و شام بنشيند و دركتاب خدا و سنت رسول بنگرند و ببينند ، آيا معاويه درست مي گويد يا نه .

پس از آنكه داورعراق ابو موسي اشعري ، از داوري شام عمروبن عاص در دومه الجندل فريب خورد ، عمروعاص معاويه را به خلافت مسلمانان معرفي كرد ، معاويه به آرزوي خود ( حكومت مطلق ) رسيد ، اما با بودن علي (ع) در كوفه نمي توانست مستقيم بر عراق دست اندازد . تنها گاه گاه از راه فرستادن دسته هاي غارتگر به شهر هاي مرزي ، اين سرزمين را به وحشت مي افكند .

شهادت علي (ع) آخرين مانع را از پيش پاي او برداشت . وي در سال چهل و يكم هجري خود را رسماً خليفه مسلمانان خواند . عراق و سراسر شرق اسلامي را ضميمه فرمانروايي خويش كرد .

در همين سال بود كه در نخيله بر منبر نشست و آنچه را در اين چند سال در دل نهفته مي‌داشت بر زبان آورد:

من با شما جنگ نكردم كه نماز بخوانيد و روزه بگيريد، يا حج كنيد و يا زكات بدهيد. شما اين كارها را مي‌كنيد. من با شما جنگ كردم تا بر شما حكومت كنم. خدا اين حكومت را به من داد و شما آن را خوش نمي‌داريد.

معاويه براي اينكه پايه حكومت خود را هر چه بيشتر استوار سازد، و مردمان را از سياست خويش سخت بترساند، براي اداره حجاز، عراق و مصر حاكماني بي‌ايمان، جاه پرست و زيردست آزار معين كرد.

مهمترين دستوري كه اين حاكمان از دمشق دريافت مي‌كردند، سختگيري بر شيعيان علي بن ابيطالب بود. در اين روزها كوفه پايگاه يمانيان يا بهتر بگوييم قحطانيان شده‌بود و بيشتر اينان شيعيان علي بودند. عثمانيان كه همگي پشت سر قدرت مستقر در شام ايستاده و از آن حمايت مي‌كردند، در بصره، حجاز و دمشق بسر مي‌بردند. با گزارشي مختصر علت صف آرايي‌هاي عراق و شام برابر يكديگر روشن مي‌شود.

عراق و شام از صدها سال پيش از ظهور اسلام با هم در پيكار بودند. در آن سالها حكومت غسّاني كه در شمال شبه جزيره عربستان تأسيس شد. تابع امپراتوران روم و حكومت لخميان كه در شرق استقرار داشت فرمانبردار پادشاهان ايران بود. با گسترش اسلام در شرق و شمال (عراق و شام) ساكنان اين دو منطقه كه سرگرم جنگهاي تازه‌اي شده بودند كينه يكديگر را فراموش كردند و يا بهتر بگوييم آن را ناديده گرفتند، و به جنگ در سرزمينهاي غير اسلامي و پيكار با نژادي جز نژاد عرب برخاستند. اما از روزي كه مركز خلافت مسلمانان به رهبري علي (ع) در كوفه تأسيس گرديد، در كنار آن، سياست پيشگان منطقه، تاريخ مبارزه‌هاي عراقي و شامي يا لخمي و غسّاني را از نو گشودند.

در خلافت علي (ع) تقوي و عدالت اسلامي او چنان سايه افكنده بود كه اينان نمي‌توانستند آشكارا به نام عراق و شام حسابي باز كنند و به نام آل محمد با آل ابوسفيان نبرد مي‌كردند.

سالهاي چهل و يك تا شصت هجري را به حقيقت بايد سال فشار بر عراق و سركوب كردن اين ايالت دانست. از برخوردهاي معاويه با سران اين منطقه كه گاه گاه به ديدن او مي‌رفتند، معلوم مي‌شود تا چه اندازه از مردم عراق ناخشنود بوده است.

در حكومت معاويه سياست پيشگان عراق كه در نبرد صفين آنچنان فريب خوردند، و سرانجام زبون شام گشتند مدت بيست سال در خانه‌ها خزيدند دم در كشيدند، اما بر خود مي‌پيچيدند و انتظار مي‌بردند تا چه وقت فرصت تازه‌اي بدست آيد.

از سوي ديگر مسلماناني كه با تربيت اسلامي بزرگ شده بودند و اعتقادي درست و نيتي خالص داشتند و به قوميّت و قبيله نمي‌گريستند، يا اگر مي‌نكريستند تا آنجا بود كه به دين آنان خللي راه نيابد رنج مي‌بردند. رنج اينان كمتر از آن گروه نبود، چه مي‌ديدند در دوران بيست ساله حكومت معاويه، سنت پيغمبر نابود گرديد. بدعت آشكار شد. رژيم خلافت به پادشاهي موروثي مبدل گشت. حكومت بر مسلمانان به تيره‌اي رسيد كه تا توانستند با اسلام و مسلمانان پيكار كردند. با توطئه معاويه جعده دختر اشعث بن قيس كه زن امام حسن (ع) بود شوهر خود را زهر داد. و ده‌ها و صدها كارهاي ديگر كه خلاف صريح كتاب خدا و يا سنت پيغمبر بود انجام گرفت. نتيجه آنكه در شام و عراق كه دو مركز سرنوشت ساز بود از حكومت اسلامي نشاني نماند و فقه مسلماني در مراسمي چون نماز و روزه و حج و احياناً پرداخت زكات خلاصه گرديد.

( 3:21:29 PM    02/آذر/1384)    نظر شما    مشاهده نظرات       تعداد نظرات : 0

جشنواره صحيفه سجادیه دريك نگاه

دومین جشنواره صحیفه سجادیه دردانشگاه های سراسر کشور توسط معاونت فرهنگی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری دردانشگاه ها اجرا می شود .
اهداف جشنواره
این جشنواره با هدف فراهم نمودن زمینه حرکتی فراگیر وهماهنگ ومتمرکز درسطح دانشگاه های کشور مبنی بر احیا صحیفه شریفه سجادیه وهمچنین ارتقا سطح اخلاقی ومعرفتی دربین دانشگاهیان ونشان دادن تجلی هنر متعهد اسلامی وانقلابی درمضامین صحیفه سجادیه برگزار خواهد شد .
حجت الاسلام والمسلمین اکبری جدی، معاون فرهنگی نهاد ورئیس شورای سیاستگذاری جشنواره درخصوص ضرورت برگزاری این جشنواره می گوید : قرآن کریم ونهج البلاغه وبسیاری از ادعیه اهل بیت (ع) نامهای آشنایی برای جوانان ودانشگاهیان ما هستند لیکن دراین مکان مضامین عالی وروحبخش کتاب شریف صحیفه سجادیه که حاوی مسائل عالی ترتیبی در سه قلمرو فرد ، خانواده واجتماع است ، بسیار گمنام ومهجور مانده است وزمانه ما که زمانه غفلت انسان به معنی حقیقی کلمه است بشدت محتاج ونیازمند مباحث معرفتی ، فلسفی ، علمی ، سیاسی، اخلاقی وعرفانی این چشمه جوشان حقیقت ناب محمدی است ودانشگاه ودانشجوی معاصر ما از همه بیشتر تشنه این چشمه پرفیض وراهنمای سعادت بشری است .
ارکان جشنواره
ارکان جشنواره صحیفه سجادیه شامل شورای سیاست گذاری ، دبیر خانه مرکزی جشنواره ، ستادهای استانی وستادهای دانشگاهی می باشد که شورای سیاستگذاری این جشنواره مرکب از نمایندگان وزارت علوم ، نهاد نمایندگی رهبری دردانشگاه ها ، وزارت بهداشت ، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی و... است .
محبوب پناهی ، دبیر اجرایی وقائم مقام دبیر جشنواره دررابطه با کارهای صورت گرفته برای این جشنواره می گوید : پس ازتدوین آئین نامه جشنواره به انتخاب دبیران استانی پرداختیم ودرجلسه ای احکام این دبیران را صادر کردیم سپس دبیران ستادهای استانی خودرا تشکیل دادند که این ستادها مرکب از مسئولان دفاتر نهاد ، معاونین دانشجویی ، روسای واحد های دانشگاه آزاد وپیام نور، رئیس واحد جهاد دانشگاهی ، مسئول سازمان بسیج دانشجویی ورئیس منطقه دانشگاه آزاد مستقر در استان می باشد واعضای ستاد یک نفر را به عنوان دبیر دانشگاهی انتخاب می کنند که او به تشکیل ستاد دانشگاهی می پردازد .
سرپرست اداره امور مراسم وجشنواره های نهاد: تبلیغات واطلاع رسانی برای جشنواره درسطح گسترده ای آغاز شده ومادراین مدت توانستیم با رادیو فرهنگ ورادیو معارف وتعدادی از خبرگزاری ها ارتباط برقرار کنیم واکنون هم درحال تدوین نشریه دیواری جشنواره هستیم که به دانشگاه های سراسر کشور با تیراژ بالا ارسال خواهیم کرد وتبلیغاتی هم درسطح شهر خواهیم داشت .
پناهی درخصوص برنامه های صورت گرفته برای جلب مشارکت دانشجویان دراین جشنواره می گوید : اساتید معارف دانشگاه ها درماه رمضان به تدریس وتشریح دعاهای صحیفه سجادیه می پردازند وائمه جماعت نیز هر روزدرخطبه هایشان یک دعا ازاین کتاب شریفه را شرح می دهند .
بخش های جشنواره
جشنواره صحیفه سجادیه دردو بخش مجزای دانشجویی واساتید برگزار خواهد شد که بخش دانشجویی این جشنواره شامل پژوهش ، آزمون ، بخش ادبی وهنری می باشد وبخش استاتید جشنواره نیز مرکب از بخش های هنری وپژوهش است .
این جشنواره شامل بخش های جنبی مثل برپایی نمایشگاه آثار هنری ، نمایشگاه کتاب، نرم افزارها وپایان نامه های برگزیده وپژوهش، بخش ادبی وهنری می باشد وبخش اساتید جشنواره نیز مرکب از بخش های هنری وپژوهش است .
این جشنواره شامل بخش های جنبی مثل برپایی نمایشگاه آثار هنری ، نمایشگاه کتاب ، نرم افزار وپایان نامه های برگزیده وپژوهش های انجام شده پیرامون صحیفه سجادیه گفت وگوبا حضور صاحب نظران واهل قلم درحوزه صحیفه سجادیه وفوق برنامه های فرهنگی ی، هنری وآموزشی می باشد .
دبیر اجرایی جشنواره درخصوص بخش آزمون جشنواره می گوید : مسابقات بخش آزمون شامل دومرحله حفظ ومفاهیم وکتابخوانی است که مسابقه کتابخوانی هم دردو مرحله وبه صورت تستی وتشریحی برگزار می ود ما برای کتابخوانی با فقر منابع روبرو بودیم زیرا برخلاف نهج البلاغه که ترجمه های زیادی درخصوص این کتاب وجود دارد درزمینه صحیفه سجادیه کم کارشده وبنابریان مایک کتابشناسی را مدنظر قرار دادیم وکلیه کتابهایی را که درمورد اما م سجاد (ع) به چاپ رسیده تحت یک نمایشگاه سیار به مردم معرفی خواهیم کرد ودر همین راستا از بین این کتابها کمیته جشنواره کتاب نقش امام سجاد در رهبری شیعه را برای مسابقه کتابخوانی انتخاب کرد .
لازم به ذکر است که علاقه مندان می توانند آثار هنری ، ادبی ومقاله های خود را تا تاریخ 1/12/84 به دبیر خانه مرکزی ارسال نمایند همچنین داوری آثار در تاریخ 20/12/84 صورت می گیرد ودرنهایت هم مراسم افتتاحیه واختتامیه جشنواره دراردیبهشت ماه سال 85 برگزار شد .
( 10:40:06 AM    04/آبان/1384)    نظر شما    مشاهده نظرات       تعداد نظرات : 1

برگزاری دومین جشنواره دو سالانه صحیفه سجادیه
برگزاری دومین جشنواره دو سالانه صحیفه سجادیه
پس از برگزاری موفق نخستین جشنواره دو سالانه صحیفه سجادیه درسال تحصیلی 82-83 واستقبال چشمگیر دانشگاهیان درراستای اعتلای فرهنگ دین ومعنویت درحوزه اجتماع دومین جشنواره دو سالانه صحیفه سجادیه از سوی دفتر نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها درحال برگزاری می باشد .
به گزارش خبرنگار باشگاه روزنامه نگاران دانشجویی ایران ( ایسجا) جشنواره با هدف ارتقا سطح اخلاقی ومعرفتی دربین دانشگاهیان ونشان دادن تجلی هنر متعهد اسلامی وانقلابی درمضامین صحیفه ونیز فراهم نمودن زمینه حرکتی فراگیر وهماهنگ ومتمرکز درسطح دانشگاه های کشور مبنی براحیای صحیفه سجادیه هر دو سال یکبار ودر بخشهای پژوهش ( مقاله ، کتاب ، پایان نامه ) آزمون ( حفظ ومفاهیم وکتابخوانی ) ادبی ( شعر وداستان ) وبخشهای هنری ( خطاطی، نقاشی ، گرافیک ، عکاسی ، فیلمنامه ، نمایشنامه ، فیلم کوتاه ، نماهنگ ، تواشیح ، مداحی ومناجات خانی ) از سوی معاونت فرهنگی نهاد نمایندگی رهبری دردانشگاهها وبا مشارکت وزارت خانه ها ، نهادها وارگان های فرهنگی درسطح دانشگاه های سراسر کشور برگزار می گردد.
تشکیل ستاد های برگزاری واطلاع رسانی جشنواره از ابتدای شهریور ما ه سال جاری آغاز ومهلت ارسال آثار هنری ، ادبی ومقاله بهدبیر خانه مرکزی تا ابتدای اسفند ماه ومراسم اختتامیه دراردیبهشت ماه سال 85 برگزار خواهد شد .
به برگزیدگان جشنواره جوایزی از قبیل هزینه سفرهای زیارتی ( عمره سوریه عتبات عالیات ومشهد مقدس ) ونیز سکه های بهار آزادی اهدا وبه کلیه شرکت کنندگان درجشنواره از سوی دبیرخانه به رسم یاد بود لوح اعطا خواهد گردید .
با توجه به برگزاری با شکوه واستقبال چشمگیر دانشگاهیان از سومین جشنواره نهج البلاغه دراردیبهشت ماه سال 84 انتظار می رود جشنواره صحیفه سجادیه شاهد حضور گسترده وپر شور دانشگاهیان سراسر کشور باشد
( 1:33:06 PM    01/آبان/1384)    نظر شما    مشاهده نظرات       تعداد نظرات : 0



http://www.payambarazam.ir
/index.html
/web_view_id_56.html

مسابقه كتاب خواني صحيفه سجاديه
/web_view_id_84.html
مسابقه حفظ و مفاهيم صحيفه سجاديه
/web_view_id_85.html
مسابقه حفظ و مفاهيم صحيفه سجاديه
/web_view_id_85.html
صفحه نخست
سياسي
اجتماعي
فرهنگي
دانشجويي
نشريات دانشجويي
مذهبي
صنفي
ورزشي
علمي آموزشي
مناسبتهاي ويژه/بزگداشت روز دانشجو
دهه گفتمان دانشگاهي
پرسمان دانشجويي
گزارش تصويري
اخبار ويــــــــژه

مقاله
گزارش
گفتگو
گزيده نشريات دانشجويي

وب لاگ خبرنگاران ما
ثبت نام در وب لاگ
ورود اعضا
ليست پيوندها
ارسال سوژه خبري
ارسال خبر
تماس با ما